حوزه نجف در آیینه خاطرات جعفر الخلیلی [۱]
مروری بر کتاب «این‌گونه آنان را شناختم»

زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه

اشاره

جعفر الخلیلی هرچند برای عرب‌زبانان نامی آشناست، اما برای فارسی‌زبانان چندان شناسا نیست؛ هرچند برادر او، عباس خلیلی در ایران شهرت فراوانی دارد. عباس خلیلی، مدیر روزنامه اقدام و از جمله مؤسسین جبهه ملی، نویسنده رمان «روزگار سیاه» و البته پدر غزل‌سرای نامور معاصر، سیمین بهبهانی است. جعفر الخلیلی نیز همچون برادرش، روزنامه‌نگاری نامور و ادیبی چیره‌دست در عراق بوده است. او مدیر و موسس مجله «الراعی» و هفته‌نامه ادبی «الهاتف» بوده است؛ نشریه‌ای با عمری دراز که از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۵۴ به صورت مداوم منتشر می‌شده است. تألیفات و نوشته‌های وی نیز از اهمیتی بسیار برخوردار است. کتاب‌های او درباره تاریخ نجف اشرف و عتبات مقدسه در عراق و همچنین تاریخ انقلاب عراق بر علیه استعمار انگلیس تاکنون در شمار برترین کتاب‌هایی هستند که در این موضوعات به چاپ رسیده است. وی سالیانی دراز با محافل ادبی و روحانیان بزرگ عراق در تماس و ارتباط بوده، و خاطرات خود در این رابطه را در کتاب «هکذا عرفتهم» در هفت جلد به چاپ رسانده است که مشتمل بر خاطراتی نغز و شنیده نشده از حوزه نجف، و روحانیان بزرگ عراق در دوران زندگی اوست. مطلب زیر به ارائه پاره‌ای از خاطرات جعفر الخلیلی درباره حوزه نجف در دو جلد نخست کتاب مذکور اختصاص دارد. ترجمه کامل بخش‌های مربوط به حوزه این کتاب، به زودی توسط نشر دفتر تاریخ شفاهی حوزه به چاپ خواهد رسید.

جعفر الخلیلی

سید رضا هندی ]۱[

* هنگامی که ایشان وارد دفتر مجله «الهاتف» می شد و دوست داشت چای بنوشد – و عادت دیرینه‌ای به نوشیدن چای داشت -، به عربی می‌گفت «أنا چایان»، «أنا چایان» و وقتی برای نخستین بار چنین فعلی را از او شنیدم، به او اعتراض کردم؛ اما او پاسخ داد: اگر آن «فقیه عجمی» حق داشت که از چنین ترتیبی در کلمات استفاده کند، من نیز حق دارم از چنین ترتیبی در زبان عربی استفاده کنم. از او درباره داستان آن «فقیه عجمی» پرسیدم؛ گفت: فقیهی فارس‌زبان بوده است که عربی را جز به صورت علمی و فصیح نمی‌دانسته است. روزی که او سوار بر کشتی بوده، نیاز به قضای حاجت پیدا می‌کند. به ملوان می‌گوید: «ایها الملاح ادن من الساحل فإننی أرید الخلا». ملوان از این گفته‌ی فصیح او چیزی نمی‌فهمد. فقیه فارسی‌زبان بار دیگر می‌گوید: «ادن من الساحل فإننی أرید المرحاض»، اما باز هم ملوان چیزی از گفته‌ی او درنمی‌یابد؛ فقیه چندین بار از چندین اصطلاح فصیح عربی برای رساندن مقصود خویش استفاده می‌کند اما هر بار، ملوان از گفته‌ی او چیزی نمی‌فهمد. بعد از مدتی، صدای کودکی گریان را می‌شنود که می‌گوید: «أنا جوعان»؛ آن فقیه از این عبارت استفاده می‌کند و بر همین وزن (فعلان)، می‌گوید «یا ملّاح أنا زربان، أنا خریان، أنا بولان»! و این بار، ملوان متوجه گفته‌ی او می‌شود!

سید رضا بعد از ذکر این داستان، گفت: «اگر آن فقیه حق داشته باشد که چنین استعمال غلطی را به کار برد و مقصود خویش را به ملوان برساند، من هم می‌توانم برای رساندن مقصودم به تو بگویم أنا چایان!»

شیخ جواد الشبیبی [۲]

* در آن سالیان، داستان طنزی به نام «جوَیعِد» در نجف دهان به دهان می‌گشت که با نام شیخ جواد الشبیبی همراه بود. داستان از این قراربود که شخصی به نام «جویعد» (این کلمه مصغر اسم «جاعد» است که در عربی عامیانه عراقی به جای «قاعد»= نشسته به کار می رود.) وجود داشت که پدر شیخ عبدالحسین الحیاوی بود؛ او مردی روستایی بود. روزی از روزها، این جویعد به دیدار فرزندش رفته بود و در آن روز، منزل فرزندش مملو بود از ادیبان و سرآمد همه‌ی آن‌ها، شیخ جواد الشبیبی. هنگامی که شیخ الحیاوی دید که شیخ الشبیبی برای قضای حاجت به بیت‌الخلا رفته است، برای شوخی با او، با صدایی بلند گفت: «شیخ ما، جناب الشبیبی، الآن کجا هستی؟!» او انتظار داشت که جواب بشنود «من در بیت‌الخلا هستم»؛ و روشن است که این مایه‌ی تخفیف گوینده می‌بود. اما حاضران، بلافاصله از شیخ شبیبی پاسخ شنیدند: «(أنا) بالطهاره جویعد»؛ یعنی «جویعد» در بیت‌الخلاست! آن روزها، هیچ کس در نجف نبود که از این داستان طنزآمیز بی‌خبر مانده باشد.

شیخ محمدحسن حیدر

شیخ محمدحسن حیدر [۳]

* از داستان‌های جالبی که از ایشان به یاد دارم، یکی شعریست که در شماره ۳۲۹ مجله «الهاتف» از ایشان به چاپ رسید. داستان از این قرار بود که آقای حمودی عبدالمجید، مدیر معارف (؟) لواء الناصریه (؟) به صورت تلفنی به شیخ محمدحسن حیدر گفته بود که تعدادی از کارکنان معارف (؟) و در میان آن‌ها خود آقای عبدالمجید برای صرف نهار به نزد شیخ حیدر خواهند آمد؛ شیخ حیدر نیز بنا به عادتش ضیافتی فاخر ترتیب داد، اما آقای عبدالمجید مشغول کاری دیگر شد و امکان حضور در آن ضیافت را نیافت. حاضران در ضیافت، تصمیم گرفتند آقای عبدالمجید را مجازات کنند. پس از «محاکمه»، مجازاتی که برای او درنظر گرفته شد این بود که او نیز ضیافتی دقیقاً مشابه ضیافت آن روز برای حاضران فراهم کند. شیخ حیدر، در پاسخ به عدم حضور او، قصیده‌ای سرود و در مجله «الهاتف» به چاپ رسانید؛ از این قرار که:

شکری الی الوزاره النبیله

وزاره المعارف الجلیله

إذ انها اختارت لنا حمودی

یسیر بالنشء الی التجدید

فالکل منا شاکر لفعله

مقدر و ذاکر لفضله

لکنه نادی بصوت الهاتف

ذات ضحی من شعبه المعارف

یقول لی غدا نهار الجمعه

یحبثک الجمع و اننی معه

فقمت بالواجب تلک الساعه

منتظراً تشریفه الجماعه

فحضروا کلهم الا هو

لم ادر ای شیء اعتراه

فحکم الحاکم فورا وله

قد قرر القاضی و ما امهله

حکماً علیه لثبوت الجرم

حسب شهادات جرت بعلم

حکماً حوی شرائطاً مرضیه

مقبوله فی نظم العدلیه

بان یقیم عنده للصحب

ولیمه من مأکل و مشرب

آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی

سید ابوالحسن اصفهانی [۴]

* شیخ عبدالحسین بشیری از کسانی بود که از سوی سید ابوالحسن اصفهانی به شمال عراق فرستاده بود تا در میان عده‌ای از شیعیان غالی به تبلیغ عقاید صحیح شیعی بپردازد. روزی او به من گفت: «من موفق شدم بسیاری از عقایئد و عادات آن گروه را تغییر بدهم؛ اما (هنوز) نتوانسته‌ام آنان را قانع کنم که (سنت این است که) باید سبیل‌هایشان را کوتاه کنند. هنگامی که این مسئله را به سید ابوالحسن اصفهانی گفتم، او گفت: به این ظواهر چه کار داری؟ چرا نمی‌گذاری مردم به عادات(شان که خلاف شرع نیست) عمل کنند؟

شیخ محسن شراره [۵]

*به یاد دارم که یک بار، آقای هاکوب، مالک شرکت مهرسازی بغداد بنا به اعتمادی که به لباس روحانیت داشت، به صورت نسیه کاری برای یک معمم انجام داده بود، و آن معمم از پرداخت دستمزد او خودداری کرده و متواری شده بود. کار به دادگاه کشیده بود و در دادگاه، قاضی از وی پرسیده بود: «چرا به شخصی که نمی‌شناختی نسیه دادی؟» آقای هاکوب پاسخ داده بود: «او معمم بود و من تصور کردم روحانیست.» قاضی گفته بود: «نمی‌دانی که هر معممی روحانی نیست؟» هاکوب با لهجه‌ی عامیانه‌اش پاسخ داده بود: «بعدین کالولیاها»؛ یعنی بعد از این ماجرا، فهمیدم که نه! هر معممی روحانی نیست!

آیت‌الله سید محسن الأمین

سید محسن امین [۶]

* او برای جلوگیری از این که در منبرها دروغ گفته شود، کتابی درباره زندگانی امام حسین (ع) نوشت تا حد امکان، منبعی موثق برای منبریان وجود داشت باشد. اولین کاری که سید محسن امین بعد از نوشتن این کتاب کرد، صدور فتوایی درحرمت قمه‌‌زنی و زنجیرزنی در روز عاشورا بود، و همچنین سخنانی علیه استفاده از طبل و سنج و شیپور در روز عاشورا ایراد کرد. در واکنش به او، شیخ عبدالحسین صادق در نبطیه و امام سید عبدالحسین شرف‌الدین در صور با او به مخالفت برخاستند. مخالفت آنان سید محسن امین را در مخالفت با قائلین به جواز قمه‌زنی استوارتر ساخت. این اختلاف، دامنه‌دار شد و رفته‌رفته به مشکلی شخصی میان آنان بدل شد. هر دو طرف به سید ابوالحسن اصفهانی در نجف رجوع کردند، و ایشان فتوایی بدین مضمون صادر کرد: «قمه‌زنی و زنجیرزنی و استفاده از طبل و شیپور و امثال آن که در دسته‌های عزاداری در روز عاشورا به کار می‌رود حرام و غیرشرعی است.»

محمدحسین کاشفالغطاء [۷]

* ایشان تلاش بسیاری در جمع‌آوری و استنساخ کتب خطی فراموش‌شده داشت. گفته شده است که یک بار، هنگامی که ایشان غرق در استنساخ کتابی خطی در یکی از دانشگاه‌های استانبول بود، مأموری برای دستگیری او حاضر شد، با این اتهام که وی با شخصی به نام «ابوالهدی» – که از نزدیکان سلطان عبدالحمید بود – در توطئه‌ای سیاسی دست دارد. اما او به آن مأمور پاسخ داد: «هر کسی که به تو گفته است من کار استنساخ این کتاب را پیش از پایان این فصل کنار می‌گذارم، حرفش را باور نکن!» این‌گونه بود که آن مأمور، مجبور شد منتظر اتمام کار سید محمدحسین بماند و سپس او را بازداشت کند؛ هرچند که پس از بازداشت نیز، مشخص شد که آن اتهام، اتهامی دروغین بوده است و پس از مدتی ایشان را آزاد کردند.

محمدرضا المظفر

محمدرضا مظفر [۸]

در اوایل دوران جوانی ما احضار روح در میان مردم شیوع پیدا کرده بود. روزی شیخ عباس الشیخ ]نزد ما آمد و[ میزی سه‌پایه آورد که روی هر پایه‌اش خطوط و حروفی کشیده شده بود، و به ما گفت که به وسیله این میز می‌تواند احضار روح بکند. من، شیخ محمدرضا ]مظفر[ و سید جعفر الکیشوان مسئله را امتحان کردیم و موفق هم شدیم: یکی از پایه‌های میز شروع به تکان خوردن کرد و تعدادی روح احضار کردیم، و این کار، در کنار شعر و ادب، به تفریح ما بدل شد. تصور می‌کنم همین مسئله سرآغاز ورود شیخ محمدرضا مظفر به مطالعه در حوزه فلسفه، عرفان و الاهیات بود. (ص۱۸)

* حکومت ایران درنظر داشت جنازه رضاشاه را از محل تبعیدش به نجف منتقل و در آن‌جا دفن کند؛ و این مسئله باعث به وجود آمدن اختلافات بزرگی در نجف شد. بخشی از ایرانیان متعصب  که اکثر آنان روحانی بودند با شاه و حکومت او مخالف بودند و از مشهورترین آن‌ها، یکی شیخ عبدالحسین امینی بود. اینان دست به تشویق مردم به اعتراض به چنین کاری دست زدند. در مقابل، عده‌ای از اهالی نجف با دفن شاه ایران در نجف موافق بودند؛ چرا که علاوه بر این‌که این مسئله برایشان منفعت اقتصادی داشت، معتقد بودند نجف ملک شخصی کسی نیست که بتواند مانع از دفن دیگران در آن بشود؛ من نیز جزء این دسته بودم و مراجع دینی بزرگ، شیخ محمدرضا آل یاسین و شیخ عبدالکریم جزائری و بعضی علمای دیگر را قانع کردم تا در نامه‌ای خطاب به محمدرضا شاه، موافقت خود را با دفن پدرش در نجف اعلام دارند. روزی، حاج مصطفی صراف به من گفت که یکی از مخالفان دفن شاه در نجف، جوانی کوتاه‌قد با عمامه‌ی سیاه کوچک، مخصوصاً با او درباره من سخن گفته و درباره عواقب کارم به من هشدار داده‌اند. ]در نهایت،[ حکومت ایران از تصمیم خود بازگشت و رضاشاه را در تهران دفن کرد و ماجرا پایان یافت. ]پس از پایان ماجرا،[ شیخ محمدرضا مظفر نزد من آمد – او نیز با دفن شاه در نجف موافق نبود – و گفت: «می‌دانستی که به لطف خداوند و تلاش من، و تغییر تصمیم حکومت ایران از سوءقصد حتمی نجات یافته‌ای؟» گفتم: «چه کسی می‌خواست مرا ترور کند؟» گفت: «سید ]مجتبی نواب[ صفوی..» و توصیفی که از او کرد، مشابه همان توصیفی بود که حاج مصطفی صراف کرده بود. شیخ مظفر گفت که صفوی از کسانی‌ست که به خودش اجازه قضاوت در مسائل را می‌دهد و آن‌قدر تعصب و جرأت دارد که از اقدام به هیچ جنایتی به اسم اسلام امتناع نکند؛ و این‌که خوشبختانه او با من (مظفر) آشنا بوده و از من درباره این اقدام مشورت خواسته بود. ]در مورد این صحبت نواب صفوی، شیخ مظفر گفت که:[ «من بر سرش فریاد کشیدم و از او درخواست کردم که توبه کند؛ چرا که کاری که قصد انجامش را دارد نه تنها جنایت است، بلکه اصولاً ورود در چنین مسائلی در حد او نیست. او را سرزنش کردم؛ و می‌دانستم که او از رهبران گروه فدائیان اسلام است که اقدامات خود را به اسم شرع و حمایت از اسلام انجام می‌دهند، اما چه قدر از شرع و اسلام به دورند!» (ص۲۸)

شیخ علی الشرقی [۹] (ص۵۱)

* آخوند خراسانی بزرگترین مرجع دورانش بود، نه از لحاظ تعداد علمای بزرگی که شاگردش بودند، و نه از لحاظ این که به وطن‌پرستی و استقلال رأی شناخته می‌شد؛ بلکه به دلیل عقلانیت بالا و توانایی این‌که مسائل را به خوبی ترسیم کند و به شاگردانش بفهماند. گفته شده است که روزی او در حال توضیح تفاوت میان مشبّه و مشبه به بوده است، و در این حال به شاگردش – شیخ جعفر البدیری که روحانی کوتاه‌قد نحیفی بود که عمامه‌ای بزرگ بر سر می‌گذاشت – اشاره می‌کند و می‌گوید: «مثلاً شیخ جعفر البدیری شبیه استکانی است که نعلبکی روی آن گذاشته‌اند ]و شیخ جعفر البدیری مشبه است و استکان، مشبه به[!» او نیز به استادش پاسخ داده بود: «مثال دیگری غیر من پیدا نکردید؟ به خدا این مثال تا مرگ همراه من خواهد بود!» (ص۵۵)

 * عمامه بزرگ شیخ جعفر البدیری داستان دیگری نیز دارد که در روزهای جنگ ]جهانی دوم[ اتفاق افتاده است؛ روزهایی که پارچه کمیاب بود و مواد غذایی با کالابرگ توزیع می‌شدند. شیخ البدیری درباره این داستان می‌گفت: «شبی پس از نیمه‌شب از خانه خارج شدم تا به حرم بروم. راه‌ها حتی از نگهبانان نیز خالی بود و نور نیز کم؛ به گونه‌ای که دیدن مسیر دشوار بود. ناگهان شخصی در مقابلم حاضر شد و دستم را بوسید و گفت: «تصور می‌کنم اگر بگویم که در چنین روزهایی، اسراف در لباس اگر حرام نباشد، خلاف شأن است با من موافق خواهی بود.» گفتم: «شاید این‌گونه باشد.» قبل از این که سخنانم تمام شود، آن شخص دست به عمامه‌ام برد و بازش کرد و از وسط آن را تقسیم کرد و گفت: «]پس[ این نصف برای تو، و همین برای عمامه‌ات کافی است و زیاد هم هست؛ و این نصف دیگر برای من کافی‌ است تا با آن برای خود لباس بدوزم.» دزد شریف و منصفی بود!» (ص۵۵)

محمدرضا الشبیبی

شیخ محمدرضا الشبیبی [۱۰] (ص۱۰۹)

شبی، تعدادی از شاعران جوان در خانه شیخ محمدرضا آل شیخ هادی کاشف‌الغطاء در حال شب‌نشینی بودند و شیخ محمدرضا الشبیبی نیز در میان آن‌ها بود. شاعران آغاز به مشاعره کردند؛ بدین صورت که یک نفر، اولین بیت از یکی از قصیده‌های مهیار را خواند و دیگران نیز، مشاعره را آغاز کردند. تا این‌که کار به قافیه‌ای دشوار رسید و هیچ کس نتوانست شعری با آن قافیه بخواند. در همین حین، از خادم خانه – که «شعلان» نام داشت – و در گوشه‌ای خوابیده بود بادی خارج شد و صدایی بلند برخاست. شیخ الشبیبی گفت: «دیگر نمی‌خواهد دنبال شعری با این قافیه بگردید؛ شعلان شعر بعدی را گفت و همین مسئله را حل می‌کند!» از آن روز، در محافل ادبی نجف، اگر در مشاعره‌ها کسی شعری با قافیه‌ی نامناسب می‌گفت، می‌گفتند شعر او مشابه «قافیه شعلان» است! (ص۱۱۷)

شیخ محمدعلی یعقوبی [۱۱] (ص۱۴۵)

* .. بر اثر پی‌آمدهای ماجرای تحریم قمه‌زنی و زنجیرزنی توسط سید محسن امین که با حمایت سید ابوالحسن اصفهانی تقویت شد، مردم به دو دسته تقسیم شدند: گروهی از فتوای سید محسن امین پیروی کردند و به شکل طنزآمیزی از سوی گروه مقابل، «اموی‌ها» خوانده می‌شدند، و گروهی که با این فتوا به مخالفت برخاستند. رهبر این گروه، واعظی به نام سید صالح حلی بود که واعظی ماهر بود و توانایی فراوانی در اقناع مردم داشت. ]کمی بعد،[ او با علم اصول و اجتهاد نیز به مخالفت برخاست؛ مسئله‌ای که باعث شد سید ابوالحسن اصفهانی گوش دادن به سخنرانی‌های او را تحریم کند، هرچند که با محبوبیت او در میان مردم، و حمایت برخی از مراجع از او، این فتوا با اقبال چندانی مواجه نشد. چاره‌ای که برای مقابله با وی اندیشیده شد مطرح کردن خطیبی ماهر در مقابل او بود؛ که برای این کار شیخ محمدعلی یعقوبی برگزیده شد. سید صالح حلی نیز در منبرهایش – صریحاً یا با کنایه – به انتقاد از او می‌پرداخت. شیخ محمدعلی یعقوبی، علی‌رغم این‌که جزء طرفداران سید ابوالحسن اصفهانی بود، روابط خوبی نیز با طرفداران دیگر مراجع و جریان‌ها داشت. پس از مدتی، عده‌ای از دوستداران سید صالح حلی به نزد سید ابوالحسن اصفهانی رفتند و از ایشان خواستند که وی را عفو کند و گوش دادن به سخنرانی‌های او را جایز اعلام کند. سید ابوالحسن نیز موافقت کرد، اما با این شرط که سید صالح حلی بر روی منبر به خطاهایش اعتراف کرده، توبه‌کند. من نیز در مجلسی که بنا بود در صحن حرم برای توبه سید صالح برگزار شود حاضر بودم. جمعیت زیادی آمده بود تا توبه‌ی سید صالح را ببیند. سید صالح بر روی منبر رفت؛ ولی گفت چیز نادرستی نگفته است که از آن توبه کند و از منبر پائین آمد. خبر خودداری سید صالح از توبه در میان مردم پیچید و این، خود، یکی از اسباب افول سید صالح حلی بود. (ص۱۴۵)

 ***

[۱] سید رضا موسوی هندی متولد ۱۲۹۰ ه.ق. در نجف اشرف، عالم و شاعر عراقی و صاحب قصیده معروف کوثریه است.

[۲] جواد الشبیبی الجزائری متولد ۱۸۶۷ م. از جمله شاعران نامدار عراقی و روحانیان معروف حوزه نجف است. از جمله تألیفات او می‌توان به «اللؤلؤ المنثور علی صدور الدهور» که مجموعه پژوهش‌ها و اخوانیات اوست، دیوان شعر و همچنین کتابی درباره زندگانی شیخ خزعل اشاره کرد.

[۳] شیخ محمد حسن آل حیدر متولد ۱۳۰۲ ه.ق. در نجف اشرف، از روحانیان نامدار حوزه نجف و از پیشوایان دینی مردم عراق در نیمه نخست قرن بیستم است.

[۴] آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی، متولد ۱۲۸۴ ه.ق. در مدیسه اصفهان، فقیه، اصولی و مرجع تقلید علی‌الاطلاق شیعیان در نیمه نخست قرن بیستم بود.

[۵] شیخ محسن شراره العاملی متولد ۱۹۰۱ م. از جمله روحانیان و ادیبان نامور نجف اشرف بود. نام او در تاریخ با مخالفت‌ وی با پاره‌ای از روش‌های عزاداری امام حسین (ع) همچون قمه‌زنی و ماجراهای پس از آن گره خورده است.

[۶] آیت‌الله سید محسن امین متولد ۱۲۸۴ ه.ق. در جنوب لبنان از جمله مراجع تقلید شیعیان است. فتوای وی در حرمت پاره‌ای از رسوم عزاداری همچون قمه‌زنی و زنجیرزنی – که با حمایت سید ابوالحسن اصفهانی و محمدحسین کاشف‌الغطاء همراه شد – باعث طرد وی از سوی عامیان شده، باعث طرد و خانه‌نشینی وی گردید.

[۷] آیت‌الله محمدحسین کاشف‌الغطاء متولد ۱۲۹۴ ه.ق. از مراجع تقلید شیعیان در نیمه نخست قرن بیستم بود. تألیفات او بسیار است. همچنین نام او با تلاش‌هایش در راستای تقریب مذاهب اسلامی، شرکت در نبرد مسلحانه علیه اشغالگران انگلیسی در جنگ جهانی اول، و همچنین سفرهای بسیار برای احیای نسخه‌‎های خطی گره خورده است.

[۸] محمدرضا مظفر متولد ۱۳۲۲ ه.ق. از جمله عالمان نامور نجف اشرف است. سه کتاب او، اصول الفقه، المنطق و عقائد الامامیه تا به امروز جزء کتاب‌های درسی حوزه‌های علمیه محسوب می‌شوند.

[۹] علی الشرقی متولد ۱۸۹۲ م. از جمله فقیهان و شاعران شیعه عراق است که منصب قضاوت را نیز در بصره پذیرفته بود. او از جمله فعالان انقلاب عراق در سال ۱۹۲۰ م. بوده است.

[۱۰] محمدرضا الشبیبی متولد ۱۸۸۹ م. از جمله روحانیان و رهبران سیاسی عراق است. او سهم عمده‌ای در انقلاب عراق علیه اشغالگران انگلیسی ایفا کرد، و همچنین، در شمار برترین شاعران عراق در قرن بیستم است.

[۱۱] محمدعلی الیعقوبی الحلی متولد ۱۸۹۶ م. از جمله روحانیان و شاعران نامور عراق در قرن بیستم است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *