در این موارد احتیاط کنید؛ نه در پوست مرغ!
زندگی و زمانه آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی؛ مروری بر کتاب «حدیث سرو»

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

آقای حاج شیخ نصرالله شاه آبادی(۱۳۱۰-۱۳۹۶ش)، یکی از پسران آیت الله میرزا محمدعلی شاه آبادی، استاد امام خمینی است. ایشان در دوازده سالگی و در پی تشویق پدر، وارد مدرسه مروی در تهران شده و مشغول تحصیل در حوزه می شود. وی تا هفده سالگی، سطوح عالیه حوزوی را تمام می کند. در هجده سالگی، از نعمت وجود پدر محروم می شود. پس از وفات پدر در سال ۱۳۲۸ش، به حوزه قم رفته و تا دو سال در درس خارج آیت الله بروجردی و بزرگان دیگر قم شرکت می کند. در ۱۳۳۰ش به نجف می رود و به جای آنکه در دروس خارج شکت کند، مجددا درس خیاراتِ کتاب مکاسب و کتاب کفایه را که جزو سطوح عالیه حوزه به حساب می آید را به ترتیب نزد آیت الله سیدعلی بهشتی و آیت الله سید محمد روحانی فرا می گیرد. سپس وی در دروس خارج آیت الله خوئی و آیت الله شیخ حسین حلی شرکت می می کند. وقتی امام خمینی در سال ۱۳۴۴ش درس خارج خود را در نجف شروع می کند، ایشان نیز در این درس حاضر می شود. در سال ۱۳۴۹ش از نجف به تهران کوچ کرده و تا سال ۱۳۷۹ش در مسجدی واقع در خیابان پامنار به اقامه نماز جماعت و خدمات دینی اشتغال می ورزد. پس از آن در شصت و نه سالگی به قم می آید  و به فعالیت های دینی  واقامه نماز جماعت در مسجد حاج سید صادق، مشغول می شود. مجموعه خاطرات و شنیده های ایشان از مرحوم پدرشان و حوزه علمیه قم و نجف، در کتابی  به نام «حدیث سرو» جمع آوری شده است. پانزده مورد از از این موارد که  یاریگر پژوهشگران در امر تاریخ معاصر می باشد و یا آموزنده محسوب می شود را در اینجا می آوریم. گفتنی است، برخی از خاطرات ایشان مثلا مطلبی که درباره رابطه حسنه آیت الله سید محمد روحانی با امام خمینی نقل می کند که در مورد پانزدهم خواهد آمد، منحصر به فرد بوده و با شواهد تاریخی موجود و خاطراتی که از دیگران نقل شده، متفاوت و متناقض می باشد.

 

۱- دشمنی مصلحتی با مشروطه و چماق تکفیر بر سر مشروطه طلب

دایی ما نقل می کرد: آقای فیض و آشیخ ابوالقاسم صغیر که از شاگردان حاج سید صادق روحانی بودند، عازم نجف شدند تا در آنجا از محضر علما کسب فیض کنند. چون زمان آخوند بود و همه شاگردان آخوند، طرفدار مشروطه بودند، اینها هم تابع آخوند شدند ولی موقع برگشتن، آقای فیض در کرمانشاه مستبدی شد یعنی نظرش عوض شد. برخی احتمال می دهند که وی حساب این را کرد که باید در قم زندگی کند و نمی‌تواند در مقابل آقای حاج سید صادق روحانی که مستبدی و مخالف مشروطه است، قرار بگیرد ولی آشیخ ابوالقاسم ساده بود و نمی‌دانست در قم اوضاع چگونه است و با همان عقیده خودش به قم برگشت. در قم، آقای حاج سید صادق به دیدار آقای فیض رفت ولی به دیدار شیخ ابوالقاسم نرفت.  شیخ ابوالقاسم که شاگرد حاج سیدصادق بود، می خواست به دیدار استاد برود ولی چون حاج سید صادق رُک بود، می‌ترسید ایشان در ملا عام او را تکفیر کند. چون از آسید صادق در مورد شیخ ابوالقاسم پرسیده بودند و ایشان گفته بود که وقتی رفت دینی داشت و الان نمی دانم چطور هست! به همین جهت شیخ ابوالقاسم می‌ترسید به دیدار استاد برود. سرانجام شبی بارانی تصمیم می‌گیرد از فرصت نبود مردم استفاده کند و به دیدار حاج سید صادق برود اما وقتی به منزل ایشان می‌رسد، می‌بیند جمع کثیری به همین حساب، خدمت ایشان آمده اند. حاج احمد روحانی، دایی ما، شاگرد شیخ ابوالقاسم صغیر بود و پیش ایشان درس می خواند؛ وی با پدرش صحبت می کند و از شیخ ابوالقاسم تعریف می کند، تابا وی با تندی برخورد نکند. و پس از آن، شیخ ابوالقاسم با ایشان رفت و آمد خود را آغاز می‌کند ولی با احتیاط.( ص ۷۷-۷۸)

۲- آموختن زبان فرانسه توسط آیت الله شاه آبادی

مرحوم والد درباره حوزه و روحانیت نظریاتی داشتند که در آن زمان با مظاهر روحانیت سازگار نبود. همانطور که عرفان وی با مذاق حوزه آن وقت سازش  نداشت. مثلاً ایشان  عقیده داشت، این درست نیست که روحانی زحمت بکشد و درس بخواند اما اثرش فقط برای محدوده شهر یا کشور خودش باشد… زمانی که ایشان (میرزا محمدعلی شاه آبادی) در اصفهان بودند، زبان فرانسه را به خوبی یاد گرفتند. آن زمان، زبان فرانسه رایج ترین زبان بود و حتی در دبیرستان ها هم صحبت از زبان فرانسه بود و اصلاً کسی به زبان انگلیسی کاری نداشت(ص ۱۱۰)

سال ۱۳۵۸. صادق قطب‌زاده نیز در تصویر دیده می‌شود.

 

۳- تصدیق نامه داشتن از دیگران داشتن ارزش ندارد

مرحوم والد بعد از وفات آخوند، به سامرا میرود. آنجا مدتی نزد مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی استفاده می‌کنند و میرزا هم از وی می‌خواهد که در اداره حوزه، او را یاری کند. تصدیق اجتهادی هم از میرزا محمدتقی شیرازی دریافت می کند که بعدها ایشان در جریانی تمام اجازات خود را از بین می‌برد و فقط همین یک اجازه نامه باقی می ماند. علت هم آن بود که عده‌ای شایع کرده بودند، مرحوم والد حکیم است و مجتهد در فقه اصول نیست. روزی در تهران، یک نفر که برای پرداخت سهم مبارک امام نزد ایشان آمده بود، از ایشان خواست که اجازه های اجتهادشان را ببیند! ایشان که به شدت از این عمل ناراحت شده بودند، از همسرشان خواستند صندوقی را که اجازه های اجتهاد ایشان در آن قرار داشت، بیاورند و آنگاه در مقابل چشم او همه را پاره کردند و در حالی که با دست به سینه خود اشاره می‌کردند، فرمودند: علمی که من دارم ارزش دارد تصدیق نامه داشتن از دیگران ارزشی ندارد. (ص۱۱۵-۱۱۶)

۴- در این موارد احتیاط کنید؛ نه در پوست مرغ!

نظر ایشان (مرحوم میرزا محمدعلی شاه آبادی) در مورد خمس این بود که اگر در جایی که مجتهد عادل هست، شخص مستحق خمس وجود داشته باشد، حکم حمل خمس مثل زکات است. یعنی حمل وجوهات به شهر دیگر جایز نیست..‌‌..در مقابل نظر ایشان، نظر مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی بود که معتقد بود باید وجوهات به وکلا ایشان برسد و بعضی از مخالفت ها با پدر ما برای همین موضوع بود و در مقابل اعتراض ها می فرمود: من حکم الله را بیان کردم. در جلسه ای که مرحوم والد و حاج شیخ و جمعی از مومنین حضور داشتند شخصی پوست مرغ را نمی خورد و می گفت که احتیاط می کند؛ مرحوم والد فرمود: این جلد گاو است که مورد احتیاط است، نه پوست مرغ! به جای این، در حقوق الهیه احتیاط کنید و آن را در جایی مصرف کنید که رضایت امام زمان در آن باشد. بردن وجوهات از شهری به شهر دیگر احتیاط دارد. در این موارد احتیاط کنید؛ نه در پوست مرغ! (ص۱۵۱-۱۵۳)

در کنار امام خمینی

 

۵- باز تنبلی موحدت کرده؟!

روزی با مرحوم پدر برای نماز ظهر از خانه بیرون آمدیم. کنارِ درخانه میخ بلندی کوبیده شده بود. مرحوم پدر به آقا مهدی(اخوی) گفت: بابا این میخ را بکوب یا بیرون بیاور تا خدایی نکرده موجب آسیب زدن به عبا یا چادر یا دست کسی نشود. آقامهدی قبول کرد که انجام دهد. پس از بازگشت از نماز، دیدیم هنوز میخ سرجایش هست؛ مرحوم پدر به آقا مهدی رو کرد و گفت: مگر نگفتم این میخ را در بیاور؟ آقا مهدی جواب داد: آقا جان! اگر خدا نخواهد عبا یا چادر کسی گیر نمی کند! مرحوم پدر فرمودند: باز تنبلی موحدت کرده؟! برای مرحوم سید عبدالهادی شیرازی این جریان را نقل کردم. ایشان خندید و فرمود: واقعا همین گونه است که اکثر موحدین، توحیدشان به خاطر تنبلی شان است… (ص۱۸۰)

۶- پایه گذار صندوق های قرض الحسنه در ایران

مرحوم پدر معتقد بود، که اگر ما بخواهیم با ربا مبارزه کنیم، باید مراکزی در مقابل آن راه اندازی و تقویت کنیم تا جایگزین شود و آرام آرام ربا از جامعه ریشه کن شود. ایشان عقیده داشت که تنها مبارزه منفی با ربا اثر سوء  دارد و نتیجه نخواهد داد. می‌فرمود: مبارزه منفی و مثبت، همیشه باید با هم صورت بگیرد. یعنی باید از ربا دادن نهی کرد و از طرف دیگر، اگر کسی می خواهد قرضِ بی ربا بگیرد، جایی برای این کار باشد. از این رو ایشان یک صندوقی با عنوان شرکت «مخمّس» تشکیل داد که اگر آن باقی میماند، الان بانک بزرگی بود… این برنامه تا حد زیادی پیشرفت کرد ولی متاسفانه به خاطر عملکرد اشتباه بعضی افراد، کم کم صندوق رو به افول رفت تا اینکه ورشکسته شد و ادامه پیدا نکرد. ایشان از این برنامه، دست بر نداشت و صندوق قرض الحسنه دیگری تشکیل داد که البته به گستردگی قبل نبود و بعد از وفات ایشان هم این صندوق فعالیت داشت. از این رو می‌توان گفت پایه گذار راه اندازی صندوق های قرض الحسنه در ایران ایشان بودند. (ص۲۲۶-۲۲۷)

۷- تحریمِ گرفتن شناسنامه توسط آیت الله شاه آبادی

یک نمونه دیگر از مخالفت مرحوم پدرم با حکومت، موضوع تحریم شناسنامه بود. وقتی شناسنامه آمد، مرحوم والد، گرفتن‌شناسنامه را تحریم کردند. مرحوم امام خمینی می فرمود: مرحوم آقای شاه آبادی، شناسنامه را تحریم کردند. ما هم دو سال شناسنامه نگرفتیم تا اینکه دیدیم ناگزیر باید شناسنامه را بگیریم و لذا بعد از مدتی خودشان شناسنامه گرفتند و ما هم گرفتیم. (ص۲۴۸)

۸- ناراحتی امام از آیت الله بروجردی

در میان مجالس باشکوه (ترحیم آیت الله شاه آبادی) چیزی که مرحوم امام را ناراحت کرده بود این بود که آیت الله بروجردی مجلس ختمی برای مرحوم پدر بود برگزار نکردند، در حالی سزاوار بود که ایشان هم مجلس فاتحی بگیرند، اما کسانی که مخالف با فلسفه و عرفان بودند، مانع شدند از اینکه ایشان مجلس فاتح بگیرند. حاج میرزا ابوالقاسم روحانی (دایی من) نقل کرد: بعد از حضور در مراسم تشییع و فواتح در تهران به قم بازگشتم دیدار با آیت‌الله بروجردی داشتم. ایشان از مراسم پرسیدند و وقتی از تشییع بی نظیر در تهران و مجالس باشکوه فواتح گفتم، ایشان اظهار تعجب کردند. از این رو پرسیدم: مگر غیر از این به شما گزارشی داده اند؟ فرمودند: آنگونه به من گفتند که گمان کردم در تشییع ایشان تنها چند نفری شرکت کرده اند. (ص ۲۶۸)

۹- مسجد جمعه نشد، مسجد شنبه هست

پدرم موقع عمامه گذاری توصیه ای در گوش من فرمودند که من امتثال کردم. ایشان فرمودند: این عمامه ای که سر شما می گذارم برای این نیست که امام جماعت مسجد جمعه شوید؛ این را گذاشتم که ملا بشوید. حالا مسجد جمعه نشد، مسجد شنبه هست. (ص ۳۰۲)

۱۰- پاسخ ندادن آیت الله خوئی به اشکالات شاگردان در اثناء درس

آیت الله روحانی نقل می کرد: زمانی که آشیخ مرتضی حائری به نجف اشرف مشرف شده بود، در درس مرحوم آقای خویی شرکت کرد و در اثناء درس سه مرتبه اشکال کردند. اشکال اول را آقای خوئی  با مسامحه گذراند. اشکال دوم را هم جواب دادند اما در مرتبه سوم، خطاب به مرحوم آقای حائری فرمود: جواب اشکال اول را به جهت مهمان بودن دادم. اشکال دوم را نیز به خاطر آقازاده بودن و احترام به والد معظم شما پاسخ دادم. اما اشکال سوم را…! آقای خوبی جواب تندی به آقای حائری دادند که تا مدتی که آشیخ مرتضی در این درس حاضر میشد، در اثناء درس اشکال نکرد. از این رو کسانی که سوال داشتند بعد از درس، سؤال ها و اشکالات شان را بیان می کردند. (ص ۳۷۵)

۱۱- آیت الله خوئی در اواخر عمر  اقدام به انگلیسی آموزی و حفظ قرآن می کند

آیت الله خویی… به چندین زبان آشنا بود. آیت الله خویی غیر از زبانهای ترکی و فارسی و عربی با زبان اردو نیز آشنا بود. علتش همان بود که همسر ایشان اصالتاً اهل خوی ولی بزرگ شده هندوستان بود. ایشان اواخر عمرشان، دو کار را شروع کرده بودند یکی فراگیری زبان انگلیسی و دیگری حفظ قرآن در مجموع مرحوم آقای خویی بسیار پرکار و جامع الاطراف بود.(ص ۳۸۳)

۱۲- و فی الحاق اللحیه بالعانه قول قوی

روزی در محضر آیت الله خویی بودم، شیخ الاسلام ارومیه به دیدن ایشان آمد. او، قدی کوتاه و ریش خیلی بلندی داشت. دقایقی با آقای خویی صحبت کرد و سپس خارج شد. من هم برای نماز به حرم رفتم. داخل صحن نشسته بودم که شیخ الاسلام هم آمد و با هم صحبت کردیم. از او پرسیدم چرا ریش شما اینقدر بلند است؟ گفت: من مقلد شهید ثانی هستم. مرحوم شهید در شرح لمعه  می گوید: «و فی الحاق اللحیه بالعانه قول قوی». وقتی نقل قول شیخ الاسلام از عبارت شهید در علائم بلوغ را ‌برای آیت الله خویی نقل کردم، خیلی خندیدند و فرمودند بارک الله به ذوقش. (ص ۳۸۸)

۱۳- وسواسی شدن آیت الله شاه آبادی در نجف

بیماری وسواس در نجف خیلی شیوع داشت. حتی همسر اول مرحوم پدر که به ایشان یوما می‌گفتیم، نقل می کردند که مرحوم پدر در نجف مبتلا به وسواس شده بود و می فرمود: هیچ جای پاکی در نجف پیدا نمی شود حتا در حرم امیرالمومنین. علت این وسواسی شدن هم این بود که عربهای آنجا در مسائل نجاست و طهارت بی مبالات بودند از این رو افرادی که اهل مراعات بودند مبتلا به وسواس می شدند. (ص۳۹۲)

۱۴- بگذار این را پدرش در آرم و بعد نوبت شما

شیخ حسین حلی با اینکه عرب بود و به زبان فارسی هم تسلط نداشت، درس را به زبان فارسی بیان می‌کرد روزی مطلبی را از حاج آقا رضا همدانی نقل کردند و من به آن اشکال کردم. مرحوم حلی با همان لهجه عربی فرمود: بگذار این را پدرش در آرم و بعد نوبت شما. (ص۴۱۷)

۱۵- رابطه خوب آیت الله روحانی با امام

به یاد دارم مرحوم امام می‌خواستند به بازدید مرحوم آیت الله سید محمد روحانی بروند. از طرف امام به آیت‌الله روحانی اطلاع دادند، ایشان گرفتار بود مانند ماجرای بازدید امام از خود من، لذا خواستند ملاقات در روز دیگری باشد. بعضی به همین بهانه شایعه کردند که آقای روحانی نمی‌خواستند امام را راه بدهند و ایشان را رد کردند. بعد از گذشت مدتی، مرحوم آیت الله سید موسی مازندرانی -شوهر همشیره آقای روحانی- به نجف آمد و به منزل وی وارد شد، من نزد امام رفتم و عرض کردم آقا الان یک تیر و دو نشان است؛ هم بازدید از آقای روحانی حساب می شود و هم دیدار با آقای مازندرانی است. ایشان هم پذیرفتند و تشریف آوردند  من هم همراه من هم امام بودم بیرونی منزل آقای روحانی حدوداً ۲۰ تا پله داشت هم آقای روحانی و هم آقای مازندرانی هر دو تا درب خانه به استقبال مرحوم امام آمدند. سپس امام بالا آمدند و در بیرونی نشستند و گفتگوهای دوستانه و خوبی مطرح شد. هنگام بازگشت، هر دو بزرگوار به همراه حاضران مجلس، امام را تا درب خانه بدرقه کردند ولی باز بعضی از خناسان و نفوس غیر طیبه از اختلاف افکنی دست بر نداشتند و سعی داشتند میان امام و مراجع اختلاف ایجاد کنند. البته همواره فراست امام مانع این دسیسه بود و تا وقتی که من در نجف بودم اینگونه نشد اما متاسفانه بعد از آنکه به ایران آمدم شنیدم بعضی ها تهمت های عجیبی به آیت الله روحانی زدند. این تهمت ها دروغ محض بود و نویسنده و جعل کننده این تهمت ها را می شناختم…

وقتی آیت الله روحانی به ایران آمد و هنوز زمان شاه بود، وی در قم ساکن شد و درس شروع کرد. برخی سر و صدا راه انداختند که وی ضد انقلاب است. مرحوم آقا شهاب اشراقی به من گفت طلبه هایی که در قم به درس ایشان می رفتند، به من گفتند: باید آقا سید محمد را در قم نگه داشت، چون درس ایشان خیلی مفید است اما در عین حال با ایشان مخالفت هم می کنیم. به آنها گفتم: ایشان به شما درس میدهند، آن وقت شما حق مدرّس را این گونه ادا می کنید. آنها گفتند: حرف حساب می زنید. به درس ایشان می رویم ولی کاری به کار ایشان نداریم، نه تبلیغ شان و نه تخریب شان می کنیم.

بعد از انقلاب هم وقتی خواستند علیه وی موضع بگیرند و مخالفت کنند، مرحوم امام جلوی آنها ایستاد. خود آقای روحانی برای من نقل کرد که حاج احمد آقا خمینی از طرف مرحوم امام به پیغام داد، شما درستان را بگویید. هیچ کس هم حق ندارد به شما آسیبی برساند. از این رو آیت‌الله روحانی مشغول تدریس شدند. (ص۴۶۵-۴۶۶)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *