مصاحبه با علامه شیخ محمد تقی شوشتری [۱]

زمان مطالعه: ۱۴ دقیقه

اشاره

شیخ محمدتقی شوشتری، (۱۲۸۱-۱۳۷۴ش) معروف به علامه شوشتری و علامه تُستَری از رجالیان شیعه در قرن چهاردهم شمسی است. شوشتری در حوزه‌های علمیه ایران، نجف و کربلا تحصیل کرد. وی در مخالفت با کشف حجاب به عتبات مهاجرت کرد و پس از سپری شدن حکومت رضاشاه به شوشتر بازگشت و به تدریس و تحقیق مشغول شد. او کتابخانه شخصی خود را وقف آستان قدس رضوی کرد. آثار بسیاری همچون قاموس الرجال، قضاء امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب، بهج‌الصباغه، الاخبار الدخیله و رساله فی تواریخ النبی و الآل از او بر جای مانده است. مطلب حاضر گفت‌وشنودیست که نخستین بار در نشریه کیهان فرهنگی منتشر شده است.

محمدتقی شوشتری

مایل هستیم شرح مختصری درباره زندگی، زادگاه، تحصیلات و اساتید حضرت عالی و هـمچنین نـکات آمـوزنده‌ای‌ را‌ که‌ برای ما طلبه‌ها، حوزه‌های علمیه و نسل حـاضر مـفید باشد، از‌ زبان حضرت عالی بشنویم.

محل تولد بنده نجف است، والدین مـادر‌ بـنده‌، اهـل‌ کرمان بودند که رفته بودند در نجف ساکن و مجاور شده بـودند‌ و مادر‌ بنده در نجف متولد شد. پدرم در نجف مشغول تحصیل بود. نزد آقای آقا سید محمد‌ کاظم‌ یزدی‌ و آخوند مـلا کـاظم خـراسانی. و همانجا بود که با والده بنده ازدواج کرد‌. ایشان‌ بعد‌ از خاتمه تـحصیلاتشان بـا اجازه اجتهادی که از آقا سید کاظم و آخوند ملا کاظم‌ داشتند‌، به‌ شوشتر آمدند، و بنده با والده در نـجف مـاندم. در سـن هفت سالگی مرا بردند‌ مکتب‌ و در آنجا قرآن، خواندن و نوشتن را یاد گرفتم. یـادم هـست، یـک «استغفر الله‌ العظیم»برای‌ والده نوشته بودم که بعد از چند سال که رفتم دیدن ایـشان، نـشان بـنده‌ داد‌. خط ترسل[۱] را هم ـ که خطی است پیچیده ـ هم در آن زمان در‌ نجف‌ خواندم‌. بعد از هفت سـالگی بـود که دایی‌ام بنده را با والده به شوشتر آورد. مـدت کمی از زندگی ما در شوشتر‌ نگذشته‌ بود‌ که والده بنده فوت شد. یک روز‌ صبح‌ که از خـواب بـیدار شـدم، دیدم والده نیست. هنوز بچه بودم و آنقدرها تشخیص‌ نمی‌دادم‌، به من گفتند کـه دیـشب‌ دایی‌ات‌ از نجف‌ آمده‌ و مادرت‌ را با خود برده و من هم‌ باور‌ کردم. بعد از مرگ والده نزد چند نـفر از آقـایان مثل سید‌ حسین‌ نوری و آقا سید مهدی آل طیب‌ که از شاگردان پدرم‌ بـودند‌ و آقـا سید علی اصغر حکیم‌ و مرحوم‌ والد مشغول درس خـواندن شـدم. تـا وقتی که به جائی رسیدم که از‌ هـر‌ کـتابی همان ابتدایش که شروع‌ مطلب‌ بود‌، آنها می‌گفتند و بقیه‌اش‌ را‌ بنده خودم با مـطالعه‌ بـه‌ آخر می‌بردم. بیشتر کتابها را هـم بـا مطالعه خـودم گـذراندم. مـن الفیه را پیش‌ یک‌ آقائی می‌خواندم، یـک روز کـه رفته‌ بودم‌ برای درس‌ دو‌ قلم‌ از آن قلمهای شیشه‌ای‌ بطور هدیه به ایشان دادم، بـعد ایـشان دو سه شعر به من درس داد، من‌ گـفتم‌ این کم است، خـیلی هـم کم‌ است‌. می‌خواستم‌ بیشتر‌ درسـ‌ بـدهد. ایشان تغیر‌ کرد‌، من هم اوقاتم تلخ شد، الفیه‌ای داشتم، کوچک بود و پاشـیده، پرت کـردم لب سرداب، جائی که‌ او‌ نشسته‌ بـود، هـمه‌اش ورق ورق شـد ایشان رفت‌ و هـمه آنـها‌ را‌ جمع‌ کرد‌ و قلمهای شـیشه‌ای را هـم که هدیه داده بودم، به من داد و از خانه بیرونم کرد! بعدها شروع کردم بر نوشتن شـرحی بـر لمعه و شرحش را بطور حاشیه‌ نوشتم، کـه از جـلد آخرش مـعلوم مـی‌شود، در ایـن صفحه نوشته‌ام. «و قد وقـعت الفراغ من هذه التعلیقه فی غره شهر ربیع الثانی من سنه ۱۳۵۴ ـ ق».حـاشیه بـر لمـعه در حدود ۴ سال طـول کـشید. دیگر اینکه آن وقت مصادف بود با بی‌حجابی در ایران. روزی که داشتند ایـنجا زنـها را بـا طبل و علم کشف حجاب می‌کردند، بنده بـا مـرحوم آقـا سـید بـاقر حـکیم از شوشتر به عراق‌ رفتیم‌. تا سنه ۶۰ قمری در نجف‌ بودم‌ تقریبا حدود ۶ سال. اول ۶۰ مراجعت کردم به شوشتر که مصادف بود با موقعی که پهلوی را بیرون کرده بودند. ۶۰ شکست[۲]و دیگر بـنده در شـوشتر‌ بودم‌. در عتبات‌ که بودم این قاموس الرجال را نوشتم. یعنی در عرض آن ۵ ـ ۶ سال که آنجا رفتیم، ساکن کربلا‌ شدیم، رجال مامقانی را ملاحظه کردم، دیدم خـیلی کـم و زیاد دارد‌ و خیلی‌ درهم‌ است. ابـتدا در حـاشیه خود کتاب رجال مامقانی مطالبی نوشتم و بردم پهلوی آقـای‌ شـیخ‌ آقا‌ بزرگ تهرانی کـه آن مـوقع الذریعه را می‌نوشت، گفتم: کتاب مرا هم ببینید. گفت: خوب‌ است ولی چون در حاشیه نوشته‌ای، کتاب حساب نمی‌شود. باید مستقل بنویسی. و من‌ هم مستقل نوشتم.قاموس‌ الرجال‌ را در دو جلد نـوشتم. بعد چهار جلد شد. بعد مرتبا بر مـطالبش اضافه کردم، و تعلیقه نوشتم. بعد شرح لمعه را دیدم که مدارکی را نقل کرده امـا نگفته این مدرک مـثلا در چـه‌ کتابی‌ است؟ یا‌ در چه جائی است؟ چه عدد حدیثی‌ است؟ درست است‌ یا‌ درست نیست؟ اینها هیچ معلوم نبود. من هم به همین دلیل تصمیم گرفتم، خودم بر لمعه شرحی بنویسم. یا در نظر گرفتن مطالب‌ شرح‌ سابق‌ کـافی و تهذیب و من لایحضر و استبصار و کتب دیگر‌. وافی‌ فقط کتب اربعه را نقل کرده اما وسائل همه کتابها را، ولی معین نمی‌کند که مثلا فلان حدیث در‌ چه‌ بابی‌ است و یا چه عدد حدیثی است؟ به همین دلیـل بـنده مشغول شدم‌ به نوشتن النجعه در شرح لمعه که در آن اخبار را از روی خود اصل کتب اربعه و غیر‌ کتب‌ اربعه‌ نقل کردم. بعد عدد باب را و اینکه مثلا این حدیث در‌ کتاب‌ طهارت است؟ زکات است؟ جهاد است؟ دیات است؟ کجاست؟ در چه کتابی است؟ و چـه عـدد حدیثی است؟ آن را چه کسی نقل کرده است؟ همه این مسائل را مشخص کردم‌، بطوری‌ که‌ تقریبا فقه تازه‌ای شده است. در حین کار با اشکالات و ناهماهنگی‌هایی در‌ کتابهای‌ وسایل‌، من لا یحضر، تهذیب و استبصار روبرو شـدم کـه مرا به تألیف الاخبار الدخیله واداشت‌، این‌ بود‌ که الاخبار الدخیله را از همان زمان شروع کردم. به این معنا که در‌ این‌ اخبار دقت کرده و ذکر کردم که مثلا این خـبر نـادرست اسـت و یا آن‌ خبر‌ محرف‌ نـقل شـده و درسـتش این است و الاخبار الدخیله را به این سبک نوشتم که چند‌ جلد‌ شد، تا سالی که برای اولین بار به مکه مـشرف شـدم. آن سـال‌ که‌ مشرف‌ شدم، هیچ خیال حج و حرف حـج هـم نبود، یک مرتبه موسم حج گفتند مشرف بشوم‌. چند‌ نفر از آقایان هم بودند که وقتی شنیدند من خیال حـج دارم‌، آنـها‌ گفتند‌ که ما هم با شما می‌آییم. این بود کـه مسوده‌های شرح لمعه را با خود‌ بردم‌. از‌ قضا قسمت متاجر را همراه برده بودم.

و زمان که از مناسک حج‌ فارغ‌ شـدم، در مـکه شـروع کردم به نوشتن النجعه فی شرح اللمعه حتی در مراجعت، در هواپیما‌ هـم‌ مـشغول بودم. اینجا هم نوشته‌ام: «کتبت هذه الصفحه فی الطائره من جده‌ الی‌ عبادان ۲۸ ذی الحجه ۱۲۷۸» از آن‌ وقـت‌ دیـگر‌ مـشغول بوده‌ام که حالا متاجر ـ که مبیضه‌اش‌ تمام‌ است ـ فرستاده‌ام برای چاپ. بـعد شـروع کـردم به طهارت و صلات و تا لباس مصلی‌ رسیده‌ام‌.

تقریبا‌ چند‌ جـلد می‌شود؟

خدا‌ می‌داند. اما ده جلد که خاطر‌ جمع‌ می‌شود. باید دید که کتاب در چه قـطعی چـاپ می‌شود.

از خصوصیات تألیفات شما این‌ است که یک کـتاب‌ از‌ شـما حـتی وقتی که چاپ‌ هم‌ می‌شود، مثل این است که هنوز در حال تألیف است، یـعنی مـثلا قاموس‌ الرجال‌ را که فرمودید، در طول‌ ۶ سال‌ تألیف‌ شد و بعد به‌چاپ‌ رسید‌. دیدیم کـه بـعد از‌ چـاپ‌ شدن ۱۱ جلد، باز ۳ جلد به آن اضافه شد و در موارد دیگر هم شاید‌ همینطور‌ است. این مـسئله در تـألیفات شما‌ چطور‌ است؟

عرض‌ می‌کنم‌ که قاموس الرجال در‌ ۱۱ جلد تمام شـد، بـعد بـه مطالبی برخوردم که دیدم آنها باید اضافه شود. این‌ است‌ که بعنوان مستدرک و ملحقات ۳ جـلد دیـگر‌ نـوشتم‌. که‌ ۱۱‌ جلد‌، اصل قاموس الرجال‌ است‌ و ۳ جلد مستدرک.

در حـال حاضر شما با این حـال ضـعف و کسالتی کـه داریـد‌، چـند‌ ساعد در روز مشغول کارهای تألیفی و تصحیح و بـقیه کـارها هستید؟

این بسته به حال من است. گاهی آنقدر سستی و ضـعف دسـت می‌دهد که چشمهایم باز نمی‌شود. اگـر سستی‌ هم‌ نباشد، بـاز چـشمهایم چند سال است که بـه هـم خورده و از بابت آنها مشکل دارم. دو مرتبه به تهران رفته‌ام. یک بار عینک‌ داده‌اند‌، مـدتی خـوب بود دو مرتبه‌ مراجعه‌ کردم. بـرای دور عـینک دادنـد. اگر بیرون بـروم، بـدون عینک جایی را نمی‌بینم، امـا داخـل خانه ـ برای خواندن و نوشتن ـ عینک هیچ نمی‌خواهم، ولی وقتی‌ که‌ روز بالا آمده باشد‌، باید‌ در نـور آزاد بـاشم. تابستان، روز که بالا آمده باشد، بـاید داخـل حیاط بـاشم، و هـر چـه بنویسم خسته نمی‌شوم یـا اینجا ـ داخل اطاق ـ باید چراغ سیار پهلویم باشد. اگر تمام‌اطاق‌ هم‌ روشن باشد ولی چراغ سـیار نـباشد، نمی‌توانم بنویسم.

در ایـن صـورت چـند سـاعتی مشغول هستید؟

از چـشمم خسته نمی‌شوم، این دیگر بستگی به مردم دارد‌. در‌ صورتی که‌ متصل یا زنگ در را می‌زنند و یا زنگ تـلفن را. مـی‌گویم بـابا مرا رها کنید. اما یا‌ استخاره مـی‌خواند یـا دعـا. تـا قـیامت ایـن کار ادامه دارد. می‌گویم‌ من‌ دیگر‌ نمی‌خواهم هی بیایم در را باز کنم و ببندم. وقتی که بلند می‌شوم و می‌نشینم نفسم می‌گیرد.

کتاب اولی که از شما چاپ شده کدام است؟

کتاب قضا امیر المؤمنین.

چند سال پیش؟

در همان موقعی که در نجف بـودم.

یعنی‌ حدود‌ ۴۰ سال پیش.

عرض می‌کنم من این کتاب قضا را در شوشتر نوشتم. بعد در سفری که بعنوان زیارت به نجف رفتیم، بردم پیش حاج کـاظم شـیخ صادق کتبی‌. او هم آدمی بود که با هر کسی حرف نمی‌زد، کتاب را نشانش دادم، گفت: بله اینجا کسی بوده که درباره قضا چیزی نـوشته. امـا این کتاب قضای تو را کـه‌ دیـدم‌، اگر بخواهی بگیری هم دیگر نمی‌دهم و شروع کرد به چاپ. این کتاب را در نجف چند مرتبه چاپ کردند. حتی ۶ امامی‌ها و اهل تسنن هم آن را می‌خریدند. نسخه چاپ شده نجف را بردند بیروت و تا ۱۵ چاپ آن را خودم دیدم تا اینکه ناشر آن‌ فوت‌ شد.

این را که اطـلاع داریـد که غیر از ترجمه‌ای که آقای دکتر شیخ ـ آقازاده ـ داشته‌اند، یکی دو ترجمه دیگر هم شده. به انگلیسی هم‌ ظاهرا‌ ترجمه شده.

یک آقایی‌ بود‌ که‌ مدتی در لندن ساکن بـود بـرای من نـوشت کتاب شما را می‌خواهم به انگلیسی ترجمه کنم ولی آن طور که باید‌ از‌ عهده‌ برنمی‌آیم، اما یک نفر پاکستانی اسـت که زبان‌ انگلیسی‌ را مثل زبان مادری خودش می‌داند اگر موافقید تـرجمه کـند. مـوافقت کردم و هر که را دیده‌ام که آشنا به‌ زبان‌ انگلیسی‌ است، از آن ترجمه، خیلی خوب تعریف کرده است. و حـتی‌ ‌آن آقـا می‌گفت که در همان انگلیس، بعضی‌ها خیال دارند، بعضی از مقالات و حکایتهای قضاوتهای حضرت را نـشر‌ کـنند‌. مـثل‌ داستان آن دو نفر زنی که هر کدام ادعا می‌کردند که‌ بچه‌ پسر، مال اوست و حضرت هـر چه موعظه کردند، درست نشد و حضرت گفتند: حالا که اینطور است‌ و معلوم‌ نـیسن‌ که بچه از کدام یـک از شـماست، من بچه را دو نیم‌ می‌کنم‌، و هر‌ نیمه را به یکی از شما می‌دهم اینجا، آن که مادر اصلی پسر بود‌، گفت‌: تو‌ را به خدا این کار را نکنید من از حق خودم گذشتم و مطلب معلوم‌ شد‌. ایـنها دیگر اختصاص به دین مشخصی ـ مثل یهودی و نصرانی و غیره ـ ندارد. بین المللی‌ است‌. مثل‌ کلیله و دمنه. ما خیلی از کتابهای خوب از علمای شیعه و علمای اهل سنت داشته‌ایم‌ که‌ نسخه‌های اصل را اروپائی‌ها بـرده‌اند. خـدا رحمت کند آقای بروجردی را که وصیت‌ کرد‌، بفرستند‌ از آن نسخه‌ها استنساخ کنند، یک نسخه بیاورند. من هم خیلی مایلم که این کار‌ بشود‌.

این هم قرآن عجیبی است. این را برای‌ بنده‌ آورده‌اند‌ و نمی‌دانم که این دو صفحه را چه کسی با خمیر به‌ هم‌ چسبانده بـود. بـه یکی از رفقا دادم که در صحافی خیلی ماهر است تا از هم‌ باز‌ کرد‌، و در میان آن دو صفحه از هم باز شده، نوشته بود: «وقف‌ نمود‌ آسیه‌ خانمن بنت مرحوم علی مردان این یک جلد کـلام الله مـجید را بر کـافه عامه شیعیان‌، تولیتش را با دخترش روحی جان قرار داد و بر فرض انقراض، تولیت آن با‌ اعلم‌ کسی است کـه در آن بلد باشد»…چیز عجیبی است که اینجا آخـرش ‌نـوشته: «هذالمصحف الرابع و السبعون من المصاحف التی‌ کتبتها‌» یعنی‌ این قرآن هفتاد و چهارمی اسـت کـه نـوشته‌ام. خیلی از مردمند که در عمرشان ۷۴ بار‌ قرآن‌ نمی‌خوانند! این کاتب ۷۴ بار قرآن را نوشته، باز هم نـنوشته که‌ دیگر‌ نمی‌خواهم‌ نوشت یا دیگر وقت مرگ من است، شاید بعد از ایـن باز هم نوشته بـاشد‌.

اسم آقای بروجردی آمـد، بـه خاطرم آمد که‌ شنیده‌ شده‌ که مسوّده‌های این کتاب قاموس الرجال شما را ایشان در بروجرد دیده بودند. این مطلب‌ صحت‌ دارد؟

بله درست است. البته ایشان یکبار هم بـعد از ایـن تاریخ‌ در‌ قم دیدند.

شما خودتان تدریس را از چه کتابی شروع کردید؟

همه کتابی. اینجا (در شوشتر) بنده صبح‌ و عـصر‌ و حـتی شب هم درس داشتم. یک وقتی خود بنده‌زاده بود و چند نفر دیگر از طـلاب هـم بـودند و من درس می‌گفتم. یکی از آقایان می‌گفت آن وقتها که می‌آمدیم و مغنی‌ می‌خواندیم‌ شما مغنی را با استناد بـه آیـات قـرآنی درس می‌دادید و یکی روز در حین درس به بنده گفتید: فلانی، اگرامروز صبح قرآن نخوانده‌ای‌ حـالا‌ بـخوان! اتفاقا در همین منزل‌ درس‌ می‌گفتم و آن را تازه خریده بودیم. هنوز زمینش خاک و گل بود. من از بچگی عـلاقه بـه گل و باغچه داشتم. داخل حسینیه اجدادی ما (مدرسه قدیم‌ آبا و اجدادی) یـک بـاغچه‌ داشت‌ که من همیشه سرکشی می‌کردم، زیـر و رویـش مـی‌کردم. مرحوم پدرم می‌گفت: تو نمی‌گذاری که در این بـاغچه درخـت سبز شود. در این خانه که الآن هستیم، قبلا یک باغچه‌ای بود‌ که‌ تا آخـر حـیاط داشت و داخل آن شن و ماسه هـم ریـخته بودند، گـل آفـتاب‌پرست (آفـتابگردان) هم کاشته بودم … داشتم می‌گفتم کـه تـا این اواخر هم تدریس داشتم ولی دیگر آن را‌ تعطیل‌ کردم و فقط‌ مشغول تألیف و تـتمه کـارهای گذشته شده‌ام. حالا اگر ۲۴ ساعت شـبانه‌روز را هم کار کنم، بـرای کـارهایی‌ که در نظر دارم کفایت نمی‌کند. ولی مـردم هـم می‌خواند ۲۴‌ ساعته‌ به‌ بنده مراجعه کنند.

حضرت عالی تألیف فارسی هـم دارید؟

به فارسی‌، فقط مقدمه‌ای اسـت کـه بر تـوحید مـفضل نـوشته شده. اگر عمر داشـته باشم‌، خیال دارم که همین‌ مقدمه‌ را به زبان عربی هم بنویسم. عربی که بشود، در بلاد عـربی هـم از آن استفاده می‌کنند، که نوشته‌ها به زبـان عـربی بـاشد و کـسانی، کـه با این مـطالب سـر و کار دارند‌، باید به زبان عربی مسلط باشند.

چند سالی که کربلا مشرف بودید، درس کسی حاضر نمی‌شدید؟

نخیر درس کسی نرفتم.

شرح نـهج البلاغه‌ را‌ به سبکی که شما نوشته‌اید ـ موضوعی ـ مثل‌اینکه تا به حال سابقه نداشته است، از آغاز به این فکر بودید یا کم کم و بتدریج اینطور شد؟

بله. کم کم‌ و بـتدریج‌ ایـنطور شد. چون از بچگی با نهج البلاغه مأنوس بوده‌ام، هر فقره‌ای که دیده‌ام یادداشتهایی کرده‌ام. من همیشه با کتاب خواب می‌رفتم و با کتاب بیدار می‌شدم. حتی می‌رفتم داخل‌ یک‌ اطـاقی‌ در را مـی‌بستم که کسی‌ نیاید‌ و بتوانم‌ مطالعه کنم. از همان زمانهاهر چه که با نهج البلاغه مناسبت داشت یادداشت می‌کردم که بعد آن کتاب شد.

راجع به قرآن از آغـاز کـاری انجام نداده‌اید؟

بطور یادداشت خیلی خواشی بر آن نوشته‌ام که اگر عمر باقی باشد، تفسیری به طرز جدید بنویسم.

ایـن قـرآنی که در دست دارید هـمان قـرآنی است که‌ از آن تلاوت می‌کنید و بر آن حاشیه زده‌اید؟

بله این هم قرآن عجیبی است. این را برای‌ بنده‌ آورده‌اند‌ و نمی‌دانم که این دو صفحه را چه کسی با خمیر به‌ هم‌ چسبانده بـود. بـه یکی از رفقا دادم که در صحافی خیلی ماهر است تا از هم‌ باز‌ کرد‌، و در میان آن دو صفحه از هم باز شده، نوشته بود: «وقف‌ نمود‌ آسیه‌ خانمن بنت مرحوم علی مردان این یک جلد کـلام الله مـجید را بر کـافه عامه شیعیان‌، تولیتش را با دخترش روحی جان قرار داد و بر فرض انقراض، تولیت آن با‌ اعلم‌ کسی است کـه در آن بلد باشد»…چیز عجیبی است که اینجا آخـرش ‌نـوشته: «هذالمصحف الرابع و السبعون من المصاحف التی‌ کتبتها‌» یعنی‌ این قرآن هفتاد و چهارمی اسـت کـه نـوشته‌ام. خیلی از مردمند که در عمرشان ۷۴ بار‌ قرآن‌ نمی‌خوانند! این کاتب ۷۴ بار قرآن را نوشته، باز هم نـنوشته که‌ دیگر‌ نمی‌خواهم‌ نوشت یا دیگر وقت مرگ من است، شاید بعد از ایـن باز هم نوشته بـاشد‌. تـاریخش‌ هم‌ ۱۰۷۲است که حالا سال ۱۴۰۵ است. دیگر اینکه، تمام صفحاتش افشان‌ طلاست‌ و مثل اینکه از اول تا آخرش را هم فقط با یک قلم نوشته است. خیلی جاها‌ در‌ حاشیه همین قرآن یادداشتهایی کرده‌ام کـه اگر عمری باشد، می‌خواهم تفسیر جدیدی‌ بنویسم‌. گفتم اگر آقای قیس آل قیس ـ نویسنده الایرانیون‌ و رجال‌ القرآن ـ بیاید که درباره کارهای ایرانیان در‌ علوم‌ قرآن و کتابهایی که تألیف کرده‌اند، نوشته است. این نـکته را از قـرآن عرض‌ کنم‌. در ذیل آیه «و اخرین منهم‌ لما‌ یلحقوابهم و هو‌ العزیز‌ الحکیم‌» نوشته‌ام: «صحیح مسلم عن ابی هریره‌ کنا‌ جلوسا عند النبی و تلیت علیه سوره الجمعه فلمّا قرأ و آخرین منهم لمـا‌ یـلحقوابهم‌. قال رجل من هؤلا یا رسول‌ الله حتی سأله مرتین‌ اوثلاث‌ و کان فینا سلمان الفارسی فوضع‌ النبی‌ یده علی سلمان ثم قال: لو کان الایمان عند الثریا لناله رجال من‌ هـؤلا‌». سـلمان فارسی ایرانی بود و روایت‌ این‌ است‌ که علم و ایمان‌ اگر‌ در ثریا باشد، رجالی‌ از‌ ایرانیان بعد از این خودشان را به ثریا می‌رسانند و آن را به دست می‌آورند‌.

حاج آقا فکر مـی‌کنید تـفسیری‌ کـه‌ بر قرآن‌ خواهید‌ نوشت‌. چـند جـلد بشود؟

و الله با خداست. این معلوم نیست ولی بهترین چیزی، که اخیرا نوشته‌اند، تفسیر المیزان است‌، اما‌ باز هم کم و زیادهایی دارد.

مرحوم‌ دکتر علی شریعتی‌ یک‌ وقتی خدمتتان مـکاتبه‌ای و نـامه‌ای داشت، مناسبتش چه بود؟

بله. یک وقتی یک کسی آمد، یک‌ جزوه‌ای‌ آورد‌، دیدم که دکتر شریعتی نوشته اسـت کـه‌ ایـن‌ دعای‌ ندبه‌ یک‌ فقراتی‌ دارد که به نظر من درست نـمی‌اید چرا سراغ حضرت مهدی را در ذی طوی و کوه رضوی می‌گیرند که جایگاه محمد حنیفه امام زمان فرقه کیسانیه است‌. یـعنی کـسانی کـه به امامت محمد حنیفه قائلند و می‌گویند او در کوه رضوی پنهان شده. البـته مـی‌گویند من انکار نمی‌کنم، ولی نظر من اینطور است و این دعا باید از آنها‌ باشد‌ و اگر کسی جوابی دارد، بـدهد.آن وقـت مـن برایش نوشتم که یک کسی جزوه شما را آورد و دیم که اینطور نوشته بـودید و نـوشته بـودید که اگر کسی جوابی دارد‌ بنویسد‌ که حالا من جواب را خدمتتان عرض می‌کنم. اولا در این بـاره خـبری مـنقول از خود پیغمبر داریم، بعد از ایشان، از امیر‌ المؤمنین‌ این مطلب در کتاب‌های اکمال‌ شیخ‌ صدوق و غـیبت شـیخ طوسی و غیبت نعمانی آمده است و همه اینها هـم راجـع بـه امام زمان نوشته‌اند ـ حتی خود عامه‌ هم‌ فتن و ملاحم دارند. که‌ سید‌ بن طـاووس هـمه اینها را یکجا جمع کرده که من به خط خودش داشتم بدین معنا کـه از آمـدن مـهدی قائم آخر الزمان به تواتر، پیغمبر و امیر المؤمنین و همینطور باقی‌ ائمه‌ خبر داده‌اند. آن وقت نـوشته‌ام کـه همان‌طور که کیسانیه غیبت امام زمان ما را به اسم محمد حنیفه کـرده‌اند، مـحلش را هـم به اسم او کرده‌اند. مدارکش را هم نوشتم‌. بعد‌ قبول کرد‌ و تشکر کرد و جواب نوشت که خـط شـما رسـیدو همانطور که نوشته‌اید درست است ولی من و پدرم این‌ قدر برای اسلام زحمت مـی‌کشیم، امـا بعضی اشخاص به جای برخوردهای‌ صحیح‌ بد‌ می‌گویند و فحش می‌دهند. چند جا هم بعد از آن نوشته بـود کـه چه افراد گمنامی، اهل تحقیق‌، ‌‌در‌ گوشه و کنار هستند که کسی هم آنـها را نـمی‌شناسد، و از جمله اسم من‌ را‌ هم‌ برده بود ـ کـمتر چـیزی کـه انسان کافر می‌شود اینست که مطلبی را بـفهمد کـه حق‌ است اما قبول نکند ـ و دیدم که بالطبیعه آدم منصفی است البته ایشان اشتباهاتی هم داشت. آن نامه جوابیه را هـم یـکی از رفقا از من گرفت و گفت من این را می‌خواهم. برد که از رویش عکس بـگیرد‌. بـعد گفت که گمش کرده‌ام.

حاج آقا ظاهرا نـامه‌ای هـم برای آقای سید علی خـامنه‌ای ریـاست جمهوری، به مناسبت مقاله ایشان در یادنامه علامه امینی داده‌اید؟

بله، ایشان‌ در‌ آن سـال فـوت نجاشی را ۴۵۰ ذکر می‌کنند که درسـت نـیست بـرای اینکه نسخه صـحیح دارم. مـطالب دیگری هم بود.

این نسخه ملاحم. مربوط به قرن‌ هفتم‌ که فرمودید به خط سـید بـن طاووس بود، قبلا خدمت شما بود؟

بله پیـش مـن بـود اما بردند. این کـتاب به خط کوفی است و جزو کتابخانه حاج سید‌ احمد‌ جزایری بود.

یـادم می‌آید که با سید هبه الدیـن شـهرستانی ـ در کـاظمین ـ مـلاقات داشـتید.

بـله ایـشان الهیئه و الاسلام را نوشته‌اند و همین رساله محاکمه بین‌ شیخ‌ صدوق‌ و شیخ مفید را داشتم برایش‌ می‌خواندم‌ و چند‌ نـفر از عـلمای اهـل سنت هم آنجا بودند، بعد آقای شـهرستانی خـطاب بـه عـلمای اهـل سـنت گفت: ببینید، ببینید تربیت اسلامی‌ چه‌ می‌کند‌، یک نفر ایرانی است که در اثر تعلیمات‌ اسلامی‌ چطور حرف می‌زند!

 آشنایی شما با حاج شیخ آقا بـزرگ تهرانی از چه زمان بوده است؟

ایشان‌ در‌ نجف بودند. دیدم رجال مامقانی کم و زیاد دارد، اشتباه دارد‌. چند کتاب را هم آن وقت گرفته بودم، یکی جامع الرواه اردبیلی که در کتابهای شیخ عبد الحسین‌ تـهرانی‌ در‌ مـکتبه حاج شیخ احمد بود. می‌رفتم از آنجا می‌گرفتم ولی یکی‌ کسی‌ آنها را برد و دیگر نداشتم. رفتم نجف، مسجد هندیها پیش آقا شیخ احمد که یک فرد‌ مقدسی‌ بود‌، او آن کتاب را داشت ولی نـداد. از جـامع الرواه خیلی استفاده‌ بردم‌. مؤلف‌ می‌گوید ۲۰ سال زحمت کشیده‌ام و هر کسی را از کتب اربعه عنوان می‌کند، می‌گوید‌ راوی‌ و مروی‌ عنه کیست. تا به حال هـیچ کـس مثل او زحمت نکشیده. من کـار بـه‌ اجتهادش‌ ندارم یک جا اگر می‌بیند که راوی و مروی عنه یکی است می‌گوید که‌ اصلشان‌ یکی‌ است. برای مثل می‌گوید: ۶۰ نفر بوده‌اند که این ۶۰ نـفر هـمه از زراره‌ و زراره‌ هم از حـضرت صـادق یا از حضرت باقر نقل کرده. یکی اجتهاداتی اینطوری‌ دارد‌ ولی‌ انصافا در این جامع الرواه خیلی زحمت کشیده است. حالا همه‌اش می‌نویسند که فلان کتاب‌، فلان‌ صفحه این سبک خیلی غلط است. بـرای ایـنکه اولا می‌بینی یکی از‌ آن‌ کتاب‌ را ندارد و نسخه خطی دارد، اما اگر باب را داشته باشد و بگوید این خبر در‌ چه‌ کتابی‌ در چه بابی است، اگر چه باب مفصل باشد، انسان می‌داند که‌ به‌ هـر حـال در همین بـاب است و پیدا می‌کند، اما وقتی که هیچ چیز دستش نباشد، چطور‌ و از‌ کجا پیدا بکند؟ یا آنکه آقای حاج شـیخ عبد الرحیم ربانی شیرازی ـ که تعلیقه‌ بر‌ وسائل نوشته ـ خدا رحـمتش کـند، خـیلی هم‌ زحمت‌ کشیده‌، اما اولا حواله می‌دهد به کافی قدیم‌ که‌ هر کسی ندارد ولی من دارم، ـ طبع حاج شـیخ ‌فـضل الله نوری که‌ دارش‌ زدند ـ یا در من لا‌ یحضر‌ حواله می‌دهد‌ به‌ یک‌ کتابی کـه چـاپ لکـنهو است که‌ این‌ وجود عنقا را می‌ماند و من هر چه گشتم، نتوانستم در عراق و حجاز و ایران‌ آنـ‌ را پیدا کنم، هنوز هم به‌ دستم نیامده. خوب اگر‌ بگویند‌ صفحه چند، بـا این چاپهای‌ جدید‌ کـه تـطبیق نمی‌کند. خیلی هم با زحمت پیدا می‌شود. مقصود این که من‌ ـ لا‌یحضرش‌ اینطور‌ است و تهذیب هم‌ همینطور‌، یعنی حواله به چاپهای‌ خاصی‌ می‌دهند. البته خیلی زحـمت کشیده‌اند ولی کتابهای نادری است و هیچ پیدا نمی‌شوند. خدا رحمت‌ کند‌ همه آنها را زحمت‌های زیادی کشیده‌اند‌. البته‌ اگر زحمتهای‌ آنها‌ نبود‌، انسان نمی‌توانست کارهای دیگری‌ بکند.

این جلسه اول‌ خیلی‌ خسته‌ شدید‌. خیلی‌ ببخشید، ولی همه علاقمند بودیم که این کار انجام بشود.

نـخیر. بزرگواری کردید. خداوند ان شا الله به همه ما حسن عاقبت بدهد. . . من خیلی‌ حرف زدن برایم مشکل است و برای نماز هم گفتند که بلندگو می‌گذاریم. برای اینکه صدا برسد، ولی بلندگو اعـتبار نـدارد. گـاهی مثل آدمی که مست بـاشد، عـربده مـی‌کشد. اغلب مکبر‌ نیست‌. مکبر هم که نباشد، بنده فقط سعی می‌کنم که حمد و سوره نماز صبح و مغرب و عشا که واجب اسـت جـهر بـاشد آنقدر که اقل جهر صدق بکند که جـوهر آواز‌ اسـت‌ رعایت کنم و بقیه را مثل قنوت آهسته می‌خوانم.

امروز ما آمدیم نماز حضرت عالی، دیدیم کـه شـما بـا این‌ سن‌ و نقاهت ظاهرا نوافل ظهر و عصر‌ را‌ هم ایستاده خـواندید. هشت رکعت نافله ظهر و هشت رکعت نافله عصر. واقعا برای من خیلی جالب بود و تحسین برانگیز.

حـتی ائمـه اطهار‌ تأکید‌ دارند که اگر نوافل‌ فوت‌ بشود، انسان قضایش را هـم بـجا بیاورد.

نماز صبح را هم شنیده‌ایم به مسجد تشریف می‌برید؟

حاج شیخ: بله، سـه وعـده را بـه مسجد می‌روم. نماز که‌ ساقط‌ نمی‌شود. پس چه بهتر که در مسجد، آنهم بـه جـماعت ادا شـود. مردم هم می‌آیند ـ حتی در هوای سرد ـ و حیاط مسجد هم پر می‌شود.

اتـفاقا امـروز‌ از‌ یکی از‌ آقایان هم پرسیدم که آقا صبح‌ها که تشریف می‌برند مسجد، مردم هم می‌آیند؟ گفتند کـه آن شـبستان مسجد، اول‌ اذان با جمعین زیادی تقریبا پر می‌شود. معلوم می‌شود که این‌ شهر‌ هم‌ واقـعا دارالمـؤمنین اسـت.

[۱] خط تَعلیق یا ترسل اولین شیوه از خوشنویسی فارسی است که خاص ایرانیان پدید آمده است.

[۲] سال ۶۰ سپری شد.

_________________________________________________________________________________

منبع: نشریه کیهان فرهنگی، سال دوم، فروردین ۱۳۶۴.

[مطلب حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *