گفت‌وگو با آیت‌الله سید مصطفی محقق داماد
زندگی و زمانه آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

اشاره

سید مصطفی محقق احمدآبادی معروف به محقق داماد، (زادهٔ ۱۳۲۴ خورشیدی) مجتهد، حقوق‌دان، عضو پیوسته و رئیس گروه مطالعات اسلامی فرهنگستان علوم ایران، عضو هیئت امنای سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران و استاد حوزه و دانشگاه است. او از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۳ ریاست سازمان بازرسی کل کشور را عهده‌دار بوده‌است. او که دانش آموختهٔ حوزهٔ علمیهٔ قم، دانشگاه تهران و دانشگاه کاتولیک لوون است، استاد حقوق دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه شهید مطهری، دانشگاه علوم اسلامی رضوی است و بیش از ده سال مدیریت گروه حقوق دانشگاه تربیت مدرس را به عهده داشت.

سید مصطفی محقق داماد

به نظر حضرتعالی چرا حضرت آیت‌اللّه حاج شیخ عبدالکریم حائری به ایران برمی‌گردد، با این‌که جایگاهی در خور و والا در حوزه کربلا داشته و میرزا محمدتقی شیرازی هم اصرار می‌ورزیده که ایشان به عتبات برگردد، با این حال می‌بینیم ایران را ترجیح می‌دهد؟

به نظر من حرکتِ تاریخی ایشان هجرت از عتبات به ایران خوب است به طور دقیق از زاویه هویت ملی بررسی شود. آقای حاج شیخ عبدالکریم عالمی است دارای گرایش‌های حفظ هویتِ ملی، ایران‌دوست و علاقه‌مند به سرزمین خود. او نگران ایران بود؛ از این روی در پاسخ به نامه میرزا محمدتقی شیرازی، که درخواست می‌کند به عتبات برگردد، می‌نویسد: «ایران را در خطر تباهی و فساد می‌بینم.» و چنان مسأله ایران و خطرهایی که آن را تهدید می‌کرده در نظرش مهم بوده که در همین نامه، حتّی از استادش میرزا محمدتقی شیرازی هم می‌خواهد به ایران بیاید.

حضرت آیت‌اللّه حائری، افزون بر تأسیس حوزه، تربیت طلاب و .. به رفاه مردم هم توجه دارد و با ساختن بیمارستان گامِ بزرگی را در این راستا برمی‌دارد و به درستی وانمود می‌کند که آسایش و رفاه مردم و برطرف کردنِ درد و رنج آنان نیز دغدغه اوست و این یعنی کم کردن و برداشتن فاصله‌ها بین روحانیت و مردم. به نظر حضرت‌عالی افزون بر این‌ها، این حرکت او چه اثری در مردم و جامعه روشنفکری آن روز گذارد؟

حرکت حاج شیخ عبدالکریم را از زوایای گوناگون می‌توان بررسی کرد. در دوران مشروطه و پس از آن، به خاطر پاره‌ای از رفتارها، بویژه رفتار شماری از مخالفان مشروطه، زبان‌ها علیه روحانیت دراز شد و روزنامه‌ها، هفته‌نامه ها و ماهنامه‌ها، حتی مجلّه‌های فکاهی، روحانیت و علمای دین را ضد مدرنیته، پیشرفت و تمدن معرفی کردند و چنان تبلیغات زیاد بود که این مطلب در ذهن بسیاری از مردم جا افتاده بود. در چنین فضایی حاج شیخ عبدالکریم دست به اقدامی بزرگ می‌زند ـ نه برای مقابله با این فضا و پاسخ به مخالفان؛ ولی به طور طبیعی کار ایشان پاسخی استوار و محکم می‌شود علیه مخالفان ـ و آن ساخت بیمارستان و دعوت از پزشکان برای درمان بیماران است که کاری بی‌نظیر و بی‌مانند است. ساختن بیمارستان، آن هم به دست عالم دینی و مرجع کل، فضا را دگرگون ساخت و هرچه مخالفان علیه عالمان دین و روحانیت بافتند رشته کرد. عالم بزرگ و نُماد حوزه، به بیمارستان‌سازی می‌پردازد و به دعوت پزشکان، در زمانی که در کل ایران، جز در تهران بیمارستانی وجود ندارد.

ایشان از پیش‌کسوت‌های تأسیس بیمارستان در ایران است. نخست منزلی را به این امر اختصاص می‌دهد و به آقای دکتر مدرسی می‌گوید که بر این بیمارستان نظارت داشته باشد و بیماران را ویزیت کند. بعدها سهام‌الدوله می آید پیش ایشان برای وصیت. بنا دارد بخشی از دارایی‌اش زیر نظر ایشان در امور خیریه مصرف بشود. می‌دانید که بیش‌تر این گونه دارایی‌ها و پول‌ها در ساخت مسجد و حسینیه مصرف می‌شود؛ حتّی در زمان حاضر. ولی آقای حاج شیخ به سهام‌الدوله پیشنهاد می کند با این پول بیمارستان بساز و او هم می‌پذیرد و بدین وسیله بیمارستان سهامیه ساخته می‌شود. یا آقای سید محمد فاطمی می‌آید پیش ایشان و می‌گوید: «من، تنها پسری داشتم که از دنیا رفت و حقوقِ دریافتی از دادگستری را مصرف نکرده‌ام؛ علاقه دارم برای شادی روح پسرم این مبلغ را در راه خیر مصرف کنم.» حاج شیخ به وی پیشنهاد می‌کند: بیمارستان بساز. با تدبیر ایشان بیمارستان فاطمی قم ساخته می‌شود.

آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی

این‌ها بیانگر فکر باز حضرت آیت‌اللّه حائری است و دغدغه‌ای که برای مردم و سلامت و بهداشت آنان داشته؛ آن هم در روزگاری که کسی به این امور نمی‌اندیشیده است. حضرت‌عالی اگر در این باب خاطره‌ای دارید و یا مطلبی که حکایت از روشن‌اندیشی و آینده‌نگری دارد بیان کنید.

خاطره‌ای از مرحوم استاد دکتر محمد قریب، بنیان‌گذار طب کودکان دارم که بازگو می‌کنم. آقای دکتر قریب، به مرحوم والد علاقه و ارادت عجیبی داشت. این علاقه و دوستی از روزگار جوانی والد سرچشمه می‌گرفت. ایشان در دوران جوانی برای تبلیغ به روستایی می‌رود که از آنِ آبا و اجداد همین آقای دکتر قریب بوده و از آن جا این علاقه و دوستی صورت می‌بندد. [دکتر قریب تعریف می‌کرد:] من به جدّ شما، مرحوم حاج شیخ عبدالکریم،  پس از دیداری که بسیار برای من سرنوشت‌ساز بود، ارادت و علاقه شدید پیدا کردم. من پس از تحصیلات مقدماتی به مرحله‌ای رسیدم که می‌توانستم رشته‌ای را برای ادامه تحصیل برگزینم. بسیار بسیار علاقه داشتم طبیب شوم و در طب تخصص پیدا کنم. پدرم اصرار داشت که خیر، باید بروی قم و وارد حوزه علمیه بشوی. خیلی دوست داشت من طلبه بشوم. چون ما خانواده مذهبی بودیم و به شدت پای‌بند به مسائل دینی و انجام فرائض، پدرم نمی‌توانست بپذیرد من به فرنگ بروم. می‌گفت: اگر بخواهی طب بخوانی می‌روی فرنگ و کم‌کم می‌افتی توی کارهای خلاف شرع و… این بگومگو در خانه و خانواده ما شدید شد. از یک طرف اصرار پدر بر این که باید درس طلبگی بخوانی و از یک سوی پافشاری من که خیر، من به طب علاقه دارم و دوست دارم در این رشته ادامه تحصیل بدهم.

وقتی که به بن بست رسیدیم، من به ایشان پیشنهاد دادم: آیا می‌پذیرید برویم پیش آقا شیخ عبدالکریم، هرچه ایشان فرمود همان را انجام بدهیم؟ ایشان پذیرفت. من با این که این پیشنهاد را دادم، ولی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم آقا با خواست و آرزوی من هماهنگی داشته باشد و بفرماید که من طب بخوانم. با این حال مأیوسانه با پدرم آمدیم قم، رفتیم منزل آقا. به محض این که نشستیم، پدرم رو کرد به آقا و گفت: آقا! من دوست دارم این بچه من بیاید قم خدمت شما و درس طلبگی بخواند؛ ولی خودش اصرار دارد و مایل است که درس طب بخواند. چون به توافق نرسیدیم، قضیه به این جا ختم شد که بیاییم محضر شما، هرچه شما بفرمایید عمل کنیم. تا صحبت پدرم تمام شد، یک مرتبه آقا بلند شد و آمد مرا بوسید، رو کرد به پدرم و فرمود: نه تنها جایز، بلکه واجب است که ایشان طب بخواند. خدا، به اندازه کافی طلبه رسانده و اکنون یک سری متقاضی داریم؛ جواب کرده و نپذیرفته‌ایم. من از این فرمایش آقا بسیار خوشحال شدم و با یک دنیا شور و شوق، محضر ایشان را ترک کردیم. و اکنون هرچه خدمت می کنم، ثواب آن را به روح بلند آقا تقدیم می‌کنم.

یا برخورد باز و جالب ایشان با حاجی میرزا حسن رشدیه از پیشقدمان فرهنگ نو در ایران درخور توجه و مطالعه است. رشدیه، از بنیان‌گذاران دبستان برای کودکان به سبک جدید به شمار می‌رود؛ در تبریز وقتی دست به چنین کاری می‌زند، سخت از سوی شماری از افراد تحت فشار قرار می‌گیرد و آزار و اذیت می‌بیند؛ تا این‌که در دوران حاج شیخ به قم می‌آید و از حمایت ایشان برخوردار می‌شود و مدرسه‌ای در قم تشکیل می‌دهد و شماری از کودکان شهر را زیر پوشش آموزشی خود، به سبک جدید، می‌گیرد.

برخلاف آن‌چه که شهرت یافته آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم از سیاست دوری می‌گزیده و طلاب را از ورود در مسائل سیاسی باز می‌داشته، ایشان دارای مشی سیاسی ویژه و راهبردی دقیق برای پیشرفت و پیاده شدن دیدگاه های بنیادین خود داشته است.

این که ایشان تأکید می ورزید حوزه از سیاست به دور باشد، برای این بود که حوزه پا بگیرد. حوزه در آن برهه اگر رودررو با دستگاه حاکم و صاحبان قدرت قرار می‌گرفت، من نظرم این است که حوزه را در ابتدای راه از حرکت باز می‌داشتند. از این روی حاج شیخ شرایطی را که حکومت برای حوزه تعیین می‌کند، به گونه‌ای می‌پذیرد. از باب نمونه، می‌پذیرد که طلاب در امتحان شرکت کنند و از طرف حکومت از طلاب امتحان بگیرند، اما برای حفظ کیان حوزه نمی‌پذیرد که طلاب برای امتحان به تهران بروند. می‌گوید ممتحن از تهران بیاید به قم و در قم، در داخل حوزه، با نظارت اساتید، از طلاب امتحان گرفته شود.

از این روست که از رضاخان چندین بار شنیده شده است: من منتظر بودم که یک حرکت مخالف از شیخ عبدالکریم ببینم که او را بفرستم جایی که عرب نی انداخت [این تعبیر از خود رضاخان است]؛ ولی او با صبر و تحمل ما را از پای درآورد. بله حاج شیخ عبدالکریم, در رویدادهای گوناگون به گونه ای رفتار کرد که بهانه را از دست دشمن گرفت.

آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی

در دوره‌ای که آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حوزه علمیه قم را بنیان گذارد و زعامت آن را به عهده گرفت، حوزه علمیه قم در فقر مالی شدیدی بوده؛ با این حال، شور و عشق به فراگیری و کسب دانش و استفاده از محضر بزرگان نمود و جلوه بسیار عالی داشته است. به نظر حضرت‌عالی چه جاذبه‌ها و گیرایی‌هایی در شخصیت ایشان بوده که طلاب با همه سختی‌ها، رنج‌ها و گرفتاری‌ها، چنین عاشقانه گِرد شمع وجود ایشان می‌گردیده و در راه کسب دانش و معرفت تلاش می‌کرده‌اند؟

یکی از مهم ترین ویژگیهای این عالم برجسته، که توانسته حوزه فقیر و طلاب تهی‌دست را سر پا نگه دارد، ساده‌زیستی خود وی بوده است. مدیر و زعیم حوزه وقتی خود در حدّ طلاب باشد از نظر خورد و خوراک و پوشاک، روشن است که خیلی اثرگذار خواهد بود. آقای واعظ‌ زاده از قول پدرش نقل می‌کرد: در مدرسه سلمانی بود که سر ما طلاب را می‌تراشید. صف می‌ایستادیم و به نوبت سلمانی سَرِ ما را می‌تراشید و از هر نفر، دو قران می‌گرفت. حاج شیخ عبدالکریم هم در صف می‌ایستاد، تا این که نوبتش می‌رسید و سرش را سلمانی می‌تراشید و از ایشان هم دو قران می‌گرفت. ایشان حاضر نمی‌شد سلمانی را به منزل ببرد و یا در صف نایستد و خارج از نوبت اصلاح کند. ما طلاب، از این که رئیسمان، مرجع بزرگ تقلید، مانند ما در صف می‌ایستاد و سرش را سلمانی می‌تراشید، سخت لذت می‌بردیم و وقتی می‌دیدیم مانند ما زندگی می‌کند، فقر و تنگناها بر ما فشار نمی‌آورد.

عامل دیگرِ جذب طلاب به شیخ، اُنس عمیقی بوده که ایشان با طلاب داشته است. با طلاب رفیق بوده، با آنان به گفت‌وگو می‌نشسته است. عصرها می‌آمده مدرسه فیضیه و با طلاب می‌نشسته و در این نشست‌ها، از هر دری سخن به میان می‌آمده؛ به‌ویژه سخنانی که به حال طلاب مفید بوده و به کار درس و زندگی آنان می‌آمده است. حاج شیخ، حتی از وضع زندگی طلاب هم جویا می‌شده و می‌پرسیده است.

از رضاخان چندین بار شنیده شده است: من منتظر بودم که یک حرکت مخالف از شیخ عبدالکریم ببینم که او را بفرستم جایی که عرب نی انداخت [این تعبیر از خود رضاخان است]؛ ولی او با صبر و تحمل ما را از پای درآورد. بله حاج شیخ عبدالکریم, در رویدادهای گوناگون به گونه ای رفتار کرد که بهانه را از دست دشمن گرفت.

پاره‌ای از چیزهایی که به نام دین روی آن‌ها تأکید و پافشاری می‌شود نه تنها بر دین‌داری و علاقه مردم به دین نمی‌افزاید که بسیاری وقت‌ها و به مرور زمان مردم را از دین می‌رماند؛ در حالی که اگر روی احکام و دستورهای واقعی اسلام، نه کم و زیاد، تکیه و تأکید بشود، علاقه مردم روز به روز به دین زیادتر می‌شود و حالت رمیدگی هم پدید نمی‌آید. حال اگر حضرت‌عالی باز در این باره از برخوردها و موضع‌گیری‌های ایشان خاطره و مطلبی دارید، بیان کنید.

اگر از من پرسیده شود محور اندیشه و اخلاق حاج شیخ چه بود، می‌گویم: ایشان تمام فضیلت‌ها را برمی‌گرداند به عدم حقه‌بازی و ریاکاری و تمام رذیلت‌ها را برمی‌گرداند به ریا و حقه‌بازی. حاج شیخ به این عقیده بوده که عالم دینی، باید سعی کند به دین خدا نه چیزی افزوده شود و نه از آن چیزی کم شود. برای خوشامد دیگران چیزی را که پایه و اساس دینی ندارد؛ برای انجام دادن و انجام ندادن آن امر و نهی دینی وجود ندارد به دین بسته نشود و به نام دین برای آن هیاهو به پا نگردد.

در همین باره، قضیه‌ای را بدون واسطه از حاج آقا مهدی حائری، فرزند حاج شیخ نقل می‌کنم. ایشان می‌گفت: من نوجوانی بودم، بین در اندرونی و بیرونی منزل داشتم بازی می‌کردم. همین که پدرم از اندرونی آمد بیرون و خواست برود داخل اتاقی در بیرونی منزل، یک خانمی که مدتی آن جا ایستاده بود، یک مرتبه دوید جلو و گفت: آقا! من مقلد شما هستم. مقداری املاک و اموال دارم، ناگزیر باید به ادارات و برای رفع مشکلات مراجعه کنم. حجاب من این است. این حجاب را برای خودم درست کرده‌ام. من نگاه کردم دیدم یک پالتوی بلندی مثل مانتو به تن دارد، هیچ جای بدنش پیدا نیست. به سرش کلاهی گذاشته که همه موهای سرش را پوشیده و گردنش با یک دستمالی بسته و دستکش هم به دست دارد. رو کرد به آقا و گفت: نگاه کنید، حجاب من این است. آیا از نظر شرعی درست است؟ پدرم گفت: بله. تا این را گفت، حاج میرزا مهدی بروجردی، رئیس دفتر ایشان، که رو به روی آقا در آن سمت ایستاده بود، ناراحت شد و بنا کرد ریش خود را کندن که آقا این چه حرفی است که زدید؟ الآن این حرف این طرف و آن طرف در تهران پخش می‌شود که آقا با بی‌حجابی موافق است. حاج شیخ با عصبانیت گفت: مگر من بیش‌تر از حکم خدا می‌توانم بگویم؟ حکم خدا این است. من حکم خدا را می‌گویم.

آقای سلامت، یکی از برخوردهای حاج شیخ را با پدرش که خیلی سخت‌گیر بوده، چنین برای من بازگو کرد: پدرم باغی داشت دارای درخت‌های توت، سالی یک بار حاج شیخ را به توت‌خوری دعوت می‌کرد. در یکی از این سال‌ها که قرار بود با حاج شیخ به باغ برویم، رفتیم دنبال ایشان. تا که حاج شیخ از منزل بیرون آمد، من دویدم به طرف آقا و سلام و عرض ادب کردم. این در حالی بود که سرم، به دستور پدرم با تیغ تراشیده شده بود. شعار پدرم این بود که سر باید سفید باشد و صورت سیاه. حاج شیخ تا مرا دید، رو کرد به پدرم، گفت این چه قیافه‌ای است که برای بچه درست کرده‌ای؟ جوان است بگذار موها را بلند بگذارد، زلف داشته باشد. این چه مسخره‌بازی است که درآورده‌ای؟

در کل ابایی نداشت که مردم درباره او چه فکر می‌کنند. سعی می‌کرد آن چه را درست می‌دانست بگوید. به خاطر دارم مرحوم آیت‌اللّه اراکی نقل کرد: یک روز، شیخ در حضور مقلدان نقل می‌کرد: در زمان آقا سید محمد فشارکی، در سامرا، یک وقتی مردم را وبا گرفته بود، خیلی از مردم می‌مردند. آقای فشارکی به شیعیان گفت: چهل روز روزه بگیرید و هر روز زیارت عاشورا بخوانید و از خدا بخواهید وبا را از شما دور کند. شیعیان این کار را کردند و در آن بلا و بیماری فراگیر، کم‌تر مردند. سپس در حضور مقلدان افزود: من تا آن وقت زیارت عاشورا نخوانده بودم. خیلی جالب است طلبه‌ای زیارت عاشورا نخوانده باشد! پس از این جلسه، ما به حاج شیخ گفتیم: آقا! چه مانعی داشت که در حضور مقلدین این را نمی‌گفتی؟ گفت: حالا آن‌چه توی ذهنم بود گفتم. هرکس می‌خواهد به‌خاطر زیارت عاشورا مقلد ما باشد، نباشد!

از این‌که وقت شریف حضرتعالی را گرفتیم و مصدع شدیم، پوزش می‌طلبیم.

***

منبع: مجله حوزه، آذر و دی ۱۳۸۳، شماره ۱۲۵.

[مطلب حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *