گفت‌وگو با آیت‌الله سید علی محقق داماد
«این حوزه دیگر حوزه نمی‌شود. حوزه به سمت تشریفات رفته است.»

زمان مطالعه: ۱۳ دقیقه

اشاره

آیت الله ســید علی محقق داماد در بیســتم جمادی الاولی ســال ۱۳۶۱قمری برابر با پانزدهم خردادماه ۱۳۲۱ هجری شمسی در شهر قم به دنیا آمد. پدر ایشان مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد و مادرشان دختر مرحوم آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزۀ علمیۀ قم است. وی فرزند سوم آیت الله سید محمد محقق داماد و از اساتید بزرگ و مورد احترام حوزه علمیه قم است. مطلب حاضر، خلاصه‌ای از مصاحبه‌ی مجله‌ی حوزه با ایشان درباره حاج شیخ عبدالکریم حائری است.

سید علی محقق داماد

پیش از آن که از زوایای زندگی آیت‌الله حائری و نقش‌آفرینی‌های آن جناب سخن به میان آوریم، بایسته می‌دانیم شرح کوتاهی از دوران تحصیل و دانش‌اندوزی خود حضرت‌عالی را بشنویم.

بسم الله الرحمن الرحیم. این جانب، پس از تحصیلات ابتدایی که در دوازده سالگی این دوران به پایان رسید، با پیشنهاد مرحوم والد وارد حوزه علمیه قم شدم و به فراگیری درس‌های حوزوی پرداختم. سطح را خیلی زود به پایان رساندم. به مدت شش سال. با این که کتاب‌ها و متن‌های درسی، بیش از این زمان بود. به طور معمول، سطح ده سال به طول می‌انجامید و طلاب سطح را در ده سال به پایان می‌رساندند. در شش سال و نیم سطح، از امثله و صرف گرفته تا خارج، استادان بسیاری دیده‌ام:
قسمتی از لمعه را در خدمت آقای ستوده خواندم. انسان بسیار وارسته ای بود. همچنین از آقایان مهدوی کنی و شب‌ زنده‌دار استفاده کردم. در سطح بالاتر از محضر آقای مشکینی و آقای موسوی اردبیلی بهره بردم. رسائل را در خدمت حضرات آقایان: مکارم و سبحانی خواندم. کفایه، یک جلد آن را در خدمت حاج شیخ جواد جبل‌عاملی خواندم و یک جلد دیگر آن را در خدمت آقای منتظری. و در خیارات مکاسب از محضر آقای شهید بهشتی استفاده کرده‌ام. در آن هنگام، ده سالی می‌شد که ایشان از حوزه فاصله گرفته بود. دانشگاه را به پایان رسانده بود و دبیرستان دین و دانش را داشت و در آن جا تدریس می‌کرد. مرحوم والد ما خیلی به ایشان علاقه‌مند بود و از این که ایشان حوزه را رها کرده با این که جذابیتی در آن هنگام داشت، به زبان انگلیسی مسلط بود و .. ولی ایشان خیلی متأسف بود و گاهی هم می‌گفت: «اگر ایشان [شهید بهشتی] در حوزه می‌ماند و ادامه می‌داد، از اقران و همگنان خود مقدم بود.» یک وقتی درباره مکاسب با مرحوم والد مشورت کردم که به درس کدام یک از آقایان بروم؛ ایشان گفت: «اگر آقای بهشتی را بتوانید وادار کنید که مکاسب را برای شما درس بگوید، از خیلی جهات بهتر است.»
هنگامی که سطح را تمام کردم و به خارج رسیدم، به سال ۱۳۳۸ شمسی که سال آخر حیات آقای بروجردی بود، در درس ایشان شرکت کردم. ایشان قضا را تازه شروع کرده بود. ۵ ـ۶ ماه در این درس حاضر شدم. در کنار درس فقه آقای بروجردی، درس اصول مرحوم والد شرکت می کردم و بعدها هم فقه ایشان و درس فقه مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری. درس خارج من بیش‌تر در نزد این دو بزرگوار بود. پس از فوت مرحوم والد، مدت کوتاهی از محضر حاج شیخ هاشم آملی بهره بردم.

گویا کار مورد علاقه حضرت‌عالی تدریس بوده است. ما بیش‌تر وقت‌ها جناب‌عالی را در این حال دیده و می‌بینیم. در حال درس و بحث و در بین طلاب. اکنون بفرمایید از چه تاریخی تدریس را شروع کرده‌اید و آیا پیش آمده است که از این کار احساس خستگی بکنید؟

حالا تقدیر بود یا اصرار، از همان ابتدا در هر مرحله‌ای، مرحله قبل را تدریس می‌کردم. تازه شرح لمعه می‌خواندم که ادبیات تدریس می‌کردم. تدریس کار مورد علاقه من بود و هست. شادابی من در تدریس است. هنوز این چنین است. تدریس و کار حوزوی را بر هر کاری ترجیح می‌دادم. گاهی در این زمینه افراط می‌کردم. بین سالهای ۶۰ تا ۷۰ که عضو شورای مدیریت حوزه علمیه قم بودم و کار اجراییش هم به عهده من بود، روزی سه درس و گاه چهار درس می‌گفتم.
به نظر حضرت عالی چه ویژگی‌های برجسته‌ای در مرحوم والد شما بوده که حاج شیخ عبدالکریم را جذب کرده و سبب گردید که ایشان را به دامادی خود برگزیند؟
آقای اراکی پیش از مرجعیتشان که چندان رفت و آمدی به منزل ایشان نبود و دید و بازدیدی نداشت و پس از مرجعیتشان در همین دو ـ سه سال، هرگاه خدمتشان می‌رسیدیم، من یا اخوی، این مطلب را به مناسبت‌هایی تکرار می‌کرد و می‌گفت: «مرحوم کاشف الغطاءِ بزرگ، دخترش را به مرحوم آشیخ محمدتقی اصفهانی، صاحبِ هدایت المسترشدین داد. کاشف الغطاء، مرجع بزرگ، مشهور و سرشناس بود. در مقابل آقای اصفهانی فرد گمنامی بود. آقای کاشف الغطاء از آن روی دخترش را به عقد آقای اصفهانی درآورد که تیره علمی‌اش از این طریق باقی بماند. مرحوم آقای حاج شیخ هم که دخترش را به عقد مرحوم والد شما درآورد، همین نیت را داشت و می‌گفت: آثار علمی من از ایشان باقی می‌ماند.» آقای اراکی برای این که تعریفی و تعارفی از ما کرده باشد این را نقل می‌کرد. این که انتخاب والد ما از سوی حاج شیخ بر چه اساس بوده، من فکر می‌کنم بیش تر بر این اساس بوده که در ایشان آینده روشنی از نظر علمی می‌دیده است؛ وگرنه ایشان یک طلبه عادی بوده، نه کسی را داشته و نه مالی از دنیا و نه وابستگی به پدری، مادری و برادری که به نحوی شناسایی داشته باشد. خودش بوده و درس و بحث. گویا حاج شیخ از اشکال‌هایی که مرحوم والد ما مطرح می‌کرده، پی به فهم خوب و دقت‌های ایشان می‌برد.

آیا پیوند مرحوم والد با بیت مرجعیت دگرگونی در زندگی ایشان پدید آورد و یا خیر؟ این پیوند و انتساب، چیزی را تغییر نداد و مرحوم والد، مانند پیش از پیوند و انتساب، مشغول طلبگی و درس و بحث خود بود؟

شاید بعضی گمان کنند که این گونه پیوندها و انتساب‌ها، دگرگونی‌هایی را در زندگی افراد سبب می‌گردد. این هست؛ ولی کلیت ندارد. دستِ کم فکر می‌کنم در زندگی والد ما جایی نداشت. ایشان پیش از انتساب به حاج شیخ و پس از آن همان رویه معمول طلبگی خود را داشت. هیچ گونه تغییری در زندگی‌اش نداد. خود ایشان بارها می‌گفت: «من یک قران و یا یک شاهی اضافه‌تر از طلبه‌های دیگر از مرحوم حاج شیخ دریافت نکردم.» ایشان در حین تحصیل، تبلیغ هم می‌رفت. در حومه آشتیان، روستایی بود به نام گَرَکان. مثل دیگر طلبه‌ها، در ایام محرم و صفر و تابستان، برای تبلیغ به آن جا سفر می‌کرد. انتخاب این جا از آن روی بود که برای منبر موقوفه‌ای داشت. از آن جا که دوست نداشت از مردم برای منبرهایی که می‌رود پول جمع کنند، دید این موقوفه کمک خوبی برای زندگی‌اش هست، سفرهای تبلیغی‌اش را به همین روستا اختصاص داد. افزون بر این، تعدادی از مردم آن ناحیه، وجوهات خود را به ایشان می‌پرداختند. روی هم رفته زندگی‌اش از همان جا می‌گذشت.

یکی از این جریان‌ها جریان اتحاد لباس بود. حاج شیخ از کنار آن گذشت و به مردم سفارش کرد برای این مسئله با دولتیان درگیر نشوند. ایشان در جمع مردم قم که به اعتراض به این اقدام پهلوی برخاسته بودند، مردم را از وارد شدن در این قضیّه برحذر داشت و گفت: «من نمی‌دانم دولت چه کار با لباس مردم دارد. مردم باید آزاد باشند که هر لباسی می‌خواهند، بپوشند. دولت چرا لجبازی می‌کند. حالا ما چه اصراری داریم. چرا لجبازی کنیم. اگر لباس ما قدری کوتاه‌تر باشد چه می‌شود؟ ما خودمان را درگیر این گونه مسائل نکنیم.»

آیت‌الله سید محمد محقق داماد

اگر ممکن است از تلاش ایشان در آوردن آقای بروجردی به قم بگویید.

همان گونه که عرض کردم و می‌دانید، مرحوم والد ما در ادامه حرکت حاج شیخ نقش داشته و مهم‌ترین دغدغه‌اش، مانند دیگر علمای بزرگ حوزه پس از آیات ثلاث، جلوگیری از فروپاشی حوزه و هرج و مرج و تباه شدن دستاوردهای بزرگ بنیان‌گذار حوزه بوده است. امام خمینی، آقای گلپایگانی، حاج آقا روح‌الله کمالوند، والد ما، حاج شیخ مرتضی حائری و بعضی دیگر، روی علاقه به حفظِ حوزه و قدرت آن بر آن شدند که آقای بروجردی را از بروجرد به قم بیاورند تا در حوزه گسترده‌تری به خدمت‌ها و تلاش‌های دینی و کارهای علمی خود ادامه بدهد و به تربیت طلاب بپردازد و حوزه قم را از پراکندگی نجات دهد.

ایران در زمان ورود حضرت آیت‌الله حائری به اراک و سپس به قم چه وضعی داشت و مردم در چه فضایی زندگی می‌کردند و دین در زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی آنان از چه جایگاهی برخوردار بود و با تلاش‌های گسترده ایشان، در بعد علمی، فرهنگی و معنوی چه دگرگونی‌هایی در این امور پدید آمد؟

وقتی به تاریخ ایران نگاه می‌کنیم و زوایای آن را به بوته بررسی می‌نهیم، می‌بینیم در دوران پانزده ساله‌ای که حاج شیخ در قم بوده و حوزه قم را بنیان گذارده و به وضع حوزه سر و سامان داده، ایران با رویدادهای مهمی روبرو بوده است؛ رویدادهایی که ایران را از مرحله‌ای به مرحله‌ای دیگر، با شتاب بسیار سوق می‌داده و زندگی مردم را دستخوش دگرگونی‌های شدید قرار می‌داده است. در چنین برهه‌ای، هماهنگ تطوّرات اجتماعی یا هدف‌های سیاسی استعمارگران، قانون‌هایی به گونه مستقیم و غیر مستقیم القا می‌شد که پاره‌ای از آن‌ها غیرشرعی بود و برای جامعه اسلامی ایران، مشکل ساز. در برابر این جریان، حاج شیخ عبدالکریم واکنش نشان می‌داد، برخورد می‌کرد، اما از برخوردهای تند خودداری می‌ورزید. شاید ایشان برخوردهای تند را بی‌اثر می‌دانست. افزون بر این، هرگونه برخورد تند را برای حوزه نوپا خطرناک می‌دید. در پاره‌ای از کارها و امور، با این که جنبه مذهبی نداشت و جنبه سیاسی آن چندان روشن نبود، ولی همین قدر که به دستور حکومت پهلوی انجام می‌شد، علما و مردم در برابر آن موضع می‌گرفتند و مخالفت می‌کردند. یکی از این جریان‌ها جریان اتحاد لباس بود. حاج شیخ از کنار آن گذشت و به مردم سفارش کرد برای این مسئله با دولتیان درگیر نشوند. ایشان در جمع مردم قم که به اعتراض به این اقدام پهلوی برخاسته بودند، مردم را از وارد شدن در این قضیّه برحذر داشت و گفت: «من نمی‌دانم دولت چه کار با لباس مردم دارد. مردم باید آزاد باشند که هر لباسی می‌خواهند، بپوشند. دولت چرا لجبازی می‌کند. حالا ما چه اصراری داریم. چرا لجبازی کنیم. اگر لباس ما قدری کوتاه‌تر باشد چه می‌شود؟ ما خودمان را درگیر این گونه مسائل نکنیم.»

در این که حاج شیخ به تأسیس حوزه علمیه قم توفیق یافت، به نظر حضرت‌عالی چه عواملی دخیل بودند و راه را بر او هموار ساختند؟

ناگفته نماند که در تأسیس حوزه علمیه قم، علمای قبلی خیلی مؤثر بوده‌اند و این را مهم‌ترین عامل موفقیت حاج شیخ می‌توان به حساب آورد. از جمله علمایی که به نظر من در بنیان‌گذاری حوزه قم، بسیار نقش داشته‌اند و این نقش نباید فراموش شود، این آقایان هستند: شیخ ابوالقاسم کبیر قمی، میرزا محمد ارباب و حاج شیخ مهدی حکمی. این آقایان افزون بر دعوت حاج شیخ به قم برای تأسیس حوزه و به عهده گرفتن امور حوزه، تا آخر با ایشان کمال همکاری را داشتند. و از هیچ نوع تلاشی برای سامان گرفتن امور دریغ نورزیدند. چند نفر از اینان در حدّ مرجعیت بودند و شماریشان در قم مرجعیت داشتند، اما ایثارگرانه به همکاری و کمک حاج شیخ برخاستند و در بنای حوزه شکوهمند قم سهیم بودند. حاج شیخ ابوالقاسم قمی، مردی بسیار متدین، فقیه و بسیار فاضل بود. ولی پس از آمدن حاج شیخ به قم، کارها را به ایشان ارجاع و مردم را راهنمایی و سفارش می‌کرد که از حاج شیخ تقلید کنند. مرحوم والد می‌گفت: «صبح زود، در بیرونی مرحوم حاج شیخ بودم که دیدم دَر می‌زنند. دَر را که باز کردند، دیدم آقای حاج شیخ ابوالقاسم قمی است. تعجب کردم؛ یک مرجع صبح به این زودی آمده منزل حاج شیخ، آیا چه اتفاقی افتاده است؟ حاج شیخ به بیرونی آمد، پرسید حاج شیخ ابوالقاسم چه شده است؟ حاج شیخ ابوالقاسم گفت: شنیده‌ام که گفته‌اید از قم می‌خواهید بروید. من از شنیدن این خبر تا صبح خوابم نبرد و زود آمدم ببینم قضیه چیست؟ حاج شیخ یک تبسمی کرد و گفت: قضیّه جدّی نیست. دیروز عده‌ای کمی شلوغ کردند و من به عنوان تهدید گفتم: اگر چنین کنید و از این کارها دست برندارید قم را ترک می‌گویم. قصد رفتن ندارم.» این رفتار، کمال صفای باطن حاج شیخ ابوالقاسم قمی را نشان می‌دهد و این گونه رفتارها بود که سبب شد حوزه علمیه بر پایه قداست تأسیس شود.
حاج شیخ [عبدالکریم] پیش از آمدن به قم در اراک بود. ایشان دو سفر به اراک داشته است: سفر نخست، پس از ۱۳۱۶ و فوت آقا سید محمد فشارکی، به دعوت آقا محسن اراکی انجام گرفت. در این سفر به مدت هفت یا هشت سال در اراک می‌ماند و به تربیت طلاب، تدریس، اداره حوزه، کارهای علمی و وعظ و ارشاد مردم می‌پردازد و سپس به نجف برمی‌گردد. تا زمان فوتِ آخوند خراسانی در نجف می‌ماند و آن‌گاه به کربلا می‌رود. در کربلا، آقا میرزا محمدتقی شیرازی مرجع عمده بود. حاج شیخ خیلی نزدیک به ایشان به شمار می‌رفت؛ به گونه ای که می گویند احتیاط های خود را به حاج شیخ ارجاع می‌داد. با این حال ایشان سفر دوم خود را به ایران شروع می‌کند؛ یعنی پشت پا می‌زند به همه چیز و از آن جایگاهی که در انتظارش بود چشم می‌پوشد. از مرکز شیعه به اراک هجرت می‌کند، با این که اراک (عراق سلطان آباد) در آن زمان، شهر کوچکی بود و هیچ مرکزیتی نداشت و برای کسی که در حدّ مرجعیت بود و در مرکز شیعه، جایگاه بس والایی داشت به هیچ وجه مناسب نبود. همین اکنون به کسی که ۲۰% احتمال مرجعیت داشته باشد، بگویی برود شهرستان قبول نمی‌کند؛ ولی برای ایشان دست کم ۸۰% احتمال مرجعیت بود. با این حال مرکز شیعه را به مقصد یک شهر کوچک ترک می‌گوید.

شیخ عبدالکریم حائری در کنار میرزا مهدی بروجردی

چرا ایشان به ایران برگشت و شهر کوچکی چون اراک را برای سکنی تشکیل حوزه و کارهای علمی برگزید و از مقام مرجعیت که در انتظارش بود چشم پوشید؟

علت برگشت ایشان به ایران، شاید وضع حوزه نجف و کربلا بود. ایشان از آن‌چه که در حوزه نجف و کربلا می‌گذشت ناراضی بود. این دو مرکز مهم شیعه متأسفانه دچار اختلاف شده بود و از نظر اخلاقی، گرفتار رقابت‌های شدید. ایشان نمی‌خواست درگیر این گونه مسائل شود؛ از این روی همه چیز را رها کرد و به اراک آمد. قم هم برای زیارت آمده بود که علمای قم ایشان را رها نکردند و با اصرار راضیشان کردند که بماند و حوزه قم را بنیان بگذارد. ایشان وقتی اصرار علما را می‌بیند، بنا را بر استخاره می‌گذارد. استخاره می‌کند و آیه ۹۳ سوره یوسف در جواب استخاره می‌آید: «اذهبوا بقمیصی هذا فاَلقوهُ علی وجه ابی یأت بصیراً وأتونی بأهلکم أجمعین.» ایشان در قم می‌ماند و کار را شروع می‌کند و به توسعه حوزه و تربیت فضلایی که پرچمدار تبلیغ و ترویج دین و روحانیت باشند، همّت می‌گمارد و پس از تلاش بسیار و همکاری و همیاری علما موفق می‌شود طلاب و فضلای بسیار خوبی در حوزه قم تربیت کند.

حضرت‌عالی در این توفیق بزرگ که بهره حاج شیخ شد چه عواملی را تأثیرگذار می‌دانید؟

ایشان دیوار بین مرجعیت و طلاب را برداشت؛ با طلبه‌ها و فضلا از دَر دوستی وارد شد زیرا: در مدتی که مرجعیت داشت و نامور بود و به طلاب شهریه می‌داد، با طلاب و فضلا، در وقت مخصوص، بعد از ظهرها و شب‌ها بعد از نماز می‌نشست، تا طلاب بدون حاجب و واسطه با خود وی مسائل را مطرح کنند و از مشکلات و گرفتاری‌ها بگویند و یا باب بحث‌های علمی را بگشایند. این رویه مفید و آموزنده، در آن روزگاران سخت و دشوار، نور امیدی برای طلاب بود. ایشان در تمام طول عمر، ساده زندگی می‌کرد. به تمامی اهل خانه سفارش می‌کرد که مبادا زیاده‌روی کنند و از زی طلبگی خارج شوند. بسیاری از طلاب که وضع معیشتی مناسبی نداشتند و در تنگنا بودند، وقتی وضع زندگی حاج شیخ را می‌دیدند، آرامش می‌یافتند.
خاطره‌ای در این باره دارم که بدون نقل جزئیات و پاره‌ای از ویژگی‌ها آن را روایت می‌کنم: در سی ـ چهل سال پیش، یکی از فضلای قم از مکه برگشته بود. با مرحوم والد به دیدن ایشان رفتیم. این آقا از راه منبر درآمد خوبی داشت. بی‌گمان گذران زندگی‌اش از راه سهم امام نبود. در آن زمان خانه‌اش از خانه‌های لوکس به شمار می‌رفت و اکنون از خانه‌های عادی است. در هنگام بازگشت، در یک خیابان فرعی که خلوت بود، می‌رفتیم. دیدم مرحوم والد در فکر است و با تأسف، آه می‌کشد. از ایشان دلیلش را پرسیدم، به من گفت: «علی! این حوزه دیگر حوزه نمی‌شود. حوزه به سمت تشریفات رفته است. من می‌دانم که پول این آقا از کجاست. می‌دانم از سهم امام نیست، ولی طلبه‌ها دیگر درسخوان نمی‌شوند.»
[یا مثلاً کسی نقل می‌کرد:] «ما همسایه مرحوم حاج شیخ بودیم. مدت‌ها پس از فوت حاج شیخ هم در آن خانه سکونت داشتیم. در روزهایی که حاج شیخ مریض بود، همان مریضی که به فوت ایشان انجامید، شبی که پدرم قصد عیادت ایشان را داشت، من هم که در آن زمان نوجوانی بودم، به همراه ایشان به عیادت حاج شیخ رفتم. آن شب حال حاج شیخ نسبتاً خوب بود. پس از مدتی که نشستیم و پدرم جویای احوال ایشان شد، به منزل برگشتیم. سحر اعلام شد که حاج شیخ فوت کرده است. وضع شهر عوض شد. مردم برای تشییع جنازه از هر سوی به طرف خانه حاج شیخ روان شدند. آقای سید صدرالدین صدر که مرجع بزرگ پس از حاج شیخ بود به مردم خوشامد می‌گفت. کم‌کم منزل پر شد و تصمیم داشتند جنازه را برای تشییع حرکت دهند. حدود یک ساعت قبل از ظهر بود. در همین هنگام دیدم آقای کربلایی‌شاه، خدمتگزار بیت حاج شیخ، پیش آقای صدر رفت و چیزی به گوش ایشان گفت.
یک‌باره دیدم فریاد آقای صدر بلند شد. با صدای بلند گفت: ای وای. ای وای. و شروع کرد به گریه کردن. خطاب به علمای حاضر و مردم گفت: ببینید چه می‌گوید. پرسیدند که چه گفته است. گفت: می‌گوید شما که الآن برای تشییع می‌روید، در منزل غذایی برای اهل خانه نیست.» این در حالی است که حاج شیخ در روزهای آخر عمر، آمار دقیق وجوهات را که در دست افراد به امانت گذاشته بوده است اعلام می‌کند و برنامه‌ای می‌ریزد که طلاب، پس از او بی‌شهریه نمانند، تا این که اوضاع سر و سامان بگیرد.

یکی از فضلای قم از مکه برگشته بود. با مرحوم والد به دیدن ایشان رفتیم. این آقا از راه منبر درآمد خوبی داشت. بی‌گمان گذران زندگی‌اش از راه سهم امام نبود. در آن زمان خانه‌اش از خانه‌های لوکس به شمار می‌رفت و اکنون از خانه‌های عادی است. در هنگام بازگشت، در یک خیابان فرعی که خلوت بود، می‌رفتیم. دیدم مرحوم والد در فکر است و با تأسف، آه می‌کشد. از ایشان دلیلش را پرسیدم، به من گفت: «علی! این حوزه دیگر حوزه نمی‌شود. حوزه به سمت تشریفات رفته است. من می‌دانم که پول این آقا از کجاست. می‌دانم از سهم امام نیست، ولی طلبه‌ها دیگر درسخوان نمی‌شوند.»

اگر ممکن است آن‌چه در باره دوستی حاج شیخ عبدالکریم با میرزای شیرازی می‌دانید بیان بفرمایید.

حاج شیخ پس از آن‌که در حوزه اردکان و یزد مقدمات را فراگرفت، به سوی عراق حرکت کرد. در مرحله نخست، در کربلا رحل اقامت افکند و بر فاضل اردکانی وارد شد. در آن زمان‌های گذشته و دوران قدیم‌تر، در حوزه‌ها رسمی بود خیلی جالب و مفید بدین‌گونه که: هر طلبه‌ای که از شهرستان و حوزه‌های کوچک وارد حوزه‌های بزرگ مانند نجف، کربلا، سامرا، قم و.. می‌شد، از پیش هماهنگی صورت می‌گرفت که سرپرستی و نظارت بر درس و بحث او را فلان آقای سرشناس، پر سابقه و اهل فضل به عهده بگیرد. حاج شیخ، براساس همین سنت و رویه، وقتی وارد حوزه کربلا می‌شود، فاضل اردکانی که از فقهای بزرگ و در رده مرجعیت بود، سرپرستی ایشان را به عهده می‌گیرد و پس از مدتی تحصیل در حوزه کربلا و بهره‌گیری از محضر بزرگان آن حوزه، فاضل اردکانی و دیگران، فاضل اردکانی به حاج شیخ می‌گوید: «با توجه به استعدادی که شما دارید، بهتر می‌بینم که به حوزه سامرا بروید.» حاج شیخ هنوز ازدواج نکرده بوده و با مادرشان زندگی می‌کرده است. از این روی به همراه مادرش بر مرحوم میرزا وارد می‌شود. مرحوم میرزا براساس همان نامه فاضل اردکانی و شنیده‌ها، در هر حال به حاج شیخ علاقه پیدا می‌کند و می‌گوید با مادرتان در این‌جا زندگی کنید. مادر ایشان از همان بدو ورود، جزو بیت میرزا می‌شود؛ به چه عنوان، دقیق نمی‌دانم. ولی بعدها مورد وثوق خاص ایشان می‌گردد به طوری که کلیددار صندوق مخارج بیت میرزا می‌شود. در اثر این رابطه طبیعی است که رابطه حاج شیخ با میرزا قوی‌تر شود و از حدّ شاگردی بگذرد. افزون بر این با پسر مرحوم میرزا آقا میرزا علی آقا شیرازی هم‌مباحثه بوده است.

حاج شیخ عبدالکریم کارنامه درخشانی از خود در رسیدگی به بینوایان، مستضعفان و درماندگان و امور شهری و… به یادگار گذاشته. از محضر حضرت‌عالی می‌خواهیم آن چه را از خدمت‌های انسانی ـ اسلامی این مرد بزرگ شنیده‌اید، برای ما و ثبت در تاریخ بازگو بفرمایید.

نقل می‌کردند: «شبی از شب‌های زمستان، شام ایشان را آوردند و گذاشتند روی کرسی. در همین هنگام، دَم در خانمی آمد و گفت: شوهرم مریض است و برای من ممکن نیست که او را پیش پزشک ببرم. توان مالی ندارم. مرحوم حاج شیخ رو می‌کند به کربلایی علی‌شاه و می‌گوید: من به شام دست نمی‌زنم, تا شوهر این زن را ببری پیش دکتر، دواهای او را بگیری و نیازهایش را برآوری و خبرش را به من بدهی، تا من بتوانم شام بخورم وگرنه نمی‌توانم شام بخورم.» از این دست کارها و رفتارهای مهربانانه زیاد است که نمود ندارد. اما کارهایی که نمود یافته و شاید خیلی‌ها بدانند و در جایی هم ثبت شده باشد، همان کارها و خدمات عمومی است که در قم ایشان انجام داده است:
۱- خدمت به سیل‌زدگان: سیل قم که بسیار ویرانی به بار آورد و بسیاری از مردم را بی‌خانمان ساخت، به همت، پشتکار، تلاش و دلسوزی‌های فراوان و به کمک مردمِ قم و شهرستان‌ها، مردم سیل‌زده را ابتدا اسکان موقت و سپس با ساخت قلعه مبارک آباد، آنان را اسکان دائم داد؛ به هرکدام خانه‌ای، با تمام اثاثیه مورد نیاز و بسیار آبرومندانه.
۲- ساخت بیمارستان: در آن زمان در قم بیمارستان وجود نداشت. در تهران بیمارستان قدیمی وجود داشت. ایشان در گام اول، در کوچه حرم خانه‌ای را اجاره می‌کند (اکنون آن خانه خراب شده و جزو بنای جدید حرم گردیده است) و آن جا را به عنوان بیمارستان قرار می‌دهد و وقتی که آن قلعه ساخته شد، بیمارستان به آن‌جا منتقل گردید و جای وسیع‌تری برای تخت و تشکیلات بیمارستانی اختصاص یافت. بعدها وقتی حاج شیخ وصی آقای سهام‌الدوله شد، از محل وصایت که ثلث مال ایشان بود، بیمارستان سهامیه را بنا کرد که نسبت به زمان خودش، بیمارستان بسیار مرتبی بود و همه امکانات بیمارستانی را داشت.

***

منبع: نشریه حوزه، بهمن و اسفند ۱۳۸۳، شماره ۱۲۶.

[مطلب حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *