گفت‌وگو با آیت‌الله سید عزالدین زنجانی
یکی از مراجع گذشته فرموده بود: خدمت ما به اسلام تبدیل به صرافی شده؛ پول‌ها را از عده‌ای می‌گیریم و به عده دیگری می‌دهیم!

زمان مطالعه: ۱۸ دقیقه

اشاره

سید محمد عزالدین حسینی موسوی زنجانی مشهور به حاج آقا عزالدین زنجانی (۱۳۰۰-۱۳۹۲ش)، مرجع تقلید، فیلسوف، مفسر و مدرس حوزه علمیه مشهد بود. سید عزالدین حسینی، از خاندان امام جمعه زنجانی بود و در حوزه علمیه زنجان، قم و نجف تحصیل کرد. او از شاگردان امام خمینی و از روحانیان حامی انقلاب اسلامی ایران بود و به همین دلیل بازداشت و تبعید شد. او همچنین از شاگردان نزدیک علامه طباطبایی به شمار می‌رفت. پس از انقلاب اسلامی مدتی امام جمعه زنجان بود و از سال ۱۳۵۹ در مشهد ساکن شد.

آیت‌الله سید عزالدین زنجانی درکنار فرزندش سید محمد

ابتدا مطابق معمول، اولین سوال را از شرح زندگی و دوران تحصیل شروع می‌کنیم، با این انتظار که ما و خوانندگان را از انبوه تجربیات، خاطرات و اطلاعات این دوران، محروم نسازید.

مطابق معمول طلاب زنجان، تقریباً سطح را در آن شهر به اتمام رساندم (یعنی رسائل و قسمت عمده مکاسب و مقدار کمی از کفایه) و همچنین مقداری از طهارت شیخ را هم در زنجان – نزد مرحوم آیت‌الله شیخ حسین دین‌محمدی و مقداری از اصول را نزد والد مرحوم تحصیل کردم .در سن ۲۲-۲۱ سالگی به قم مشرف شدم و در آن زمان هنوز، مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی وارد قم نشده بودند و آیات سه‌گانه (مرحوم حجت، صدر و خوانساری) حوزه قم را اداره می‌کردند. در ابتدای ورود به قم، درس آیت‌الله مرحوم آقای حجت رفتم و از ابتدای بحث خیار مجلس تا آخر خیارات را در درس ایشان شرکت کردم. همچنین در درس خارج اصول ایشان، از اول تا اواخر استصحاب شرکت کردم و نوشته این درس را -البته نه بطور کامل- دارم. بیان ایشان، بسیار جالب و روان بود. مقداری هم در درس اصول آیت‌الله مرحوم صدر، حاضر می‌شدم. ایشان بعد از نماز مغرب و عشا در مدرسه فیضیه خارج اصول تدریس می‌کردند. از جمله حاضران بحث ایشان، مرحوم آقا سید حسن مدرس، و آقای عبدالحسین حائری، نواده دختری شیخ [عبدالکریم حائری] بودند. حضرت امام در آن وقت، اسفار می‌فرمودند که از اول در آن شرکت کردیم. ایشان در صحن بزرگ تدریس می‌کردند. درس فلسفه در آن زمان رایج نبود. در آن درس، آقای حاج آقا مهدی حائری، فرزند آیت‌الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری، شیخ عبدالجواد اصفهانی، آقا شیخ محمد فکور یزدی و .. شرکت می‌کردند. تعداد شرکت‌کنندگان به ده نفر می‌رسید. من آن درس را با آقای حاج آقا مهدی حائری مباحثه می‌کردم. یک مقداری از معقول (اسفار) را هم، خدمت آیت‌الله حاج شیخ مهدی مازندرانی که معقول می‌فرمودند، تلمذ کردیم. ایشان، مجتهدی بسیار بزرگوار و از شاگردان مرحوم شریعت اصفهانی و آقا سید محمدکاظم یزدی بودند. به معقول تسلط داشتند و خیلی خوب درس می‌فرمودند. یادم است در آن هنگامی که شایع بود «فلسفه چه نفعی دارد؟»، روزی در تدریس جلد دوم اسفار، آن‌جا که مرحوم صدرالمتالهین خطبه نهج البلاغه را در بحث توحید صفات عنوان کرده‌اند، ایشان کتاب را بست و درد دلش باز شد و فرمودند: «نمی‌دانم این‌هایی که با فلسفه مخالفند، آیا این مطالب را به غیر فلسفه، می‌توان فهمید؟»

آیت‌الله سید عزالدین زنجانی در سالیان جوانی در کنار پدر

یادم است در آن هنگامی که شایع بود «فلسفه چه نفعی دارد؟»، روزی در تدریس جلد دوم اسفار، آن‌جا که مرحوم صدرالمتالهین خطبه نهج البلاغه را در بحث توحید صفات عنوان کرده‌اند، ایشان [شیخ مهدی مازندرانی] کتاب را بست و درد دلش باز شد و فرمودند: «نمی‌دانم این‌هایی که با فلسفه مخالفند، آیا این مطالب را به غیر فلسفه، می‌توان فهمید؟»

بعد از شهریور ۱۳۲۰، سیدنا الاستاد علامه طباطبایی به قم مهاجرت کردند. بنده از ایشان سابقه‌ای نداشتم. در آن موقع، مرحوم والد در قم بودند. مرحوم والد از شاگردان بسیار خصوصی مرحوم حاج شیخ محمدحسین کمپانی و مورد توجه و علاقه ایشان بودند و با علامه طباطبایی خیلی صمیمی [بودند.] ایشان به من فرمودند: «حتماً باید یک دوره اسفار، پیش استاد علامه طباطبائی بخوانید و تکرار بشود». من خدمت علامه رفتم و در مدرسه حجتیه، ابتدا برای سه چهار نفر، درس را شروع کردند و حضرت امام چون دیدند که درس فلسفه و معقول من به الکفایه هست، لذا درس فلسفه را تعطیل و درس فقه و اصول شروع کردند. یکی دیگر از اساتیدمان، مرحوم آیت‌الله حاج سید احمد خوانساری بودند. ایشان، از جمله افرادی بودند که با مرحوم والد، بسیار مرتبط بودند. مرحوم والد می‌فرمودند: «وقتی که به نجف رفتم و در درس آقا ضیاء عراقی شرکت کردم، کسی را نمی‌شناختم. از ایشان درخواست کردم که یک نفر از حاضرین را که علماً و عملاً خودشان می‌پسندند، به من معرفی کنند که با ایشان مباحثه کنیم. یک روز مرحوم آقا ضیاء، به منزل آمدند و همراه ایشان سید جوانی با سیمای نورانی (سید احمد خوانساری) بود. آقا ضیاء فرمودند: این آقا، همان فردی است که شما می‌خواستید؛ علماً و عملاً جامع است.» مرحوم والد می‌فرمودند: «در چند سالی که با ایشان هم‌مباحثه بودم، در طول این مدت، مکروهی از ایشان ندیدم.»
یک روز که مرحوم والد به قم آمده بودند، مرحوم آقای حاج سید احمد خوانساری به دیدن ایشان تشریف آوردند. بعد از رفتن ایشان، مرحوم والد فرمودند: «آیا از ایشان هم درس می‌گیرد؟» عرض کردم: «ایشان منزوی هستند و درس و بحثی ندارند که من شرکت کنم.» مرحوم والد فرمودند: «حتماً باید از ایشان درس بگیرید. من از موقعیت علمی ایشان خبر دارم.» در بازدید که خدمت ایشان رفتیم، مرحوم والد، راجع به درس به ایشان پیشنهاد کردند. مرحوم خوانساری، بسیار متواضع بود. خواص، ایشان را کمتر از مرحوم حجت نمی‌دانستند، اما ایشان با تواضع فرمودند که: «برای ایشان (این‌جانب) احتیاجی نیست. ایشان که درس آقای حجت می‌روند.» مرحوم والد فرمودند: «من بهتر می‌دانم که احتیاج دارد و باید از خدمتتان استفاده کند.» بالاخره، به هر نحوی بود، ایشان قبول کردند. ما خدمت ایشان رفتیم و ایشان مقالات آقا ضیاء (استادشان) را شروع کردند و پیدا بود که خیلی مسلط هستند. بسیار نقاض بودند و در باز کردن مطالب، وارد. در معقول و فلسفه هم کاملاً وارد بود. زیاد می‌دیدم که اسفار را مطالعه می‌کردند و فلسفه -مانند شرح اشارات و شوارق لاهیجی- را خصوصی تدریس می‌کردند. فضایل و علوم جنبی نیز خیلی داشتند؛ مثلا خط خوبی داشتند. به تاریخ مسلط بودند. و در جنبه عملی و فضائل اخلاقی، آن‌چه پیش من خیلی مهم است، بسیار ضبط لسان داشتند. بیشتر ساکت بودند، مثل سیدنا الاستاد علامه طباطبایی؛ مگر کسی از ایشان سوالی می‌کرد. اگر صحبتی مطرح می‌شد که احتمال می‌رفت به غیبت منتهی شود، مانع می‌شدند. ایشان در عین قلت کلام، بسیار شیرین‌سخن بودند. از مرحوم کمپانی نقل می‌کردند که فرموده بود: «بسیار مواظب افکار و مطالب علمی که به نظرم می‌رسد هستم، به صورتی که اگر موقع خواب در بستر مطالبی به ذهنم بیاید، بلند می‌شوم و مطلب را یادداشت می‌کنم.» بعد فرمودند: «کسی که آن‌طور مطالب علمی را صید کند و آن‌گونه قید کند، به همین مقامی که ایشان از علم رسیدند، می‌رسد. راجع به مرحوم آقا ضیاء، فرمودندکه روزی در اثناء درس ایشان فرمود: «به این مطالبی که از من می‌شنوید، با دقت گوش کنید که همه آن‌ها متن واقع است.» مرحوم آقای حاج سید احمد خوانساری با لحن متواضعانه فرمودند: «من خدمت ایشان عرض کردم پس وقتی که در مطلب خودتان عدول می‌فرمایید، در متن واقع عدول می‌فرمایید.»
بعد که حضرت آیت‌الله العظمی آقای بروجردی به قم مشرف شدند و بنای درس گذاشتند، درس فقه و اصول ایشان حاضر می‌شدیم. اصول را تا اوایل ظن فرمودند که من اغلب آن‌ها را نوشته دارم، فقه را ازاجاره شروع کردند، بعد صلوه شروع کردند. بحمدالله از محضر مبارک ایشان استفاده کردیم.

آیت‌الله سید احمد خوانساری

در ارتباط با حوزه علمیه زنجان که جنابعالی مقدمات و سطح را در آن‌جا فراگرفته‌اید، مطالبی را بیان بفرمایید.

قبل از زمان رضاخان، اکثر شهرهای ایران حوزه علمیه داشتند و زنجان که تقریباً ضرب المثل بود. چند نفر از بزرگان در همین حوزه درس خوانده‌اند، از جمله مرحوم آیت‌الله آقا سید یونس اردبیلی، که قبل از مرحوم آیت‌الله میلانی در مشهد رئیس علی الاطلاق بودند. ایشان از شاگردان بسیار برجسته و معروف و مبرز مرحوم آخوند بود، باسواد و فقیه کامل و اهل مبارزه بود. یکی از افرادی بود که بعد از واقعه مسجد گوهرشاد، تبعید شد. ایشان، مدت‌ها و تقریباً بیشتر سطح را در زنجان تحصیل کرده بودند و در مواقع مقتضی [از آن] یاد می‌کرد. دیگری مرحوم آیت‌الله آقای فاضل لنکرانی، (پدر همین آقای فاضل) بود و سومی مرحوم والد که از شاگردان مرحوم آیت‌الله نائینی و مرحوم آیت‌الله کمپانی بودند. و همچنین آقا شیخ عبدالکریم خوئینی که خودآموز کفایه هم دارند. یکی هم آیت‌الله آقا شیخ حسین دین‌محمدی که ایشان جزء تلامذه مرحوم آخوند و مجاز از طرف ایشان، و استاد رسائل و مکاسب بود. و نیز آیت‌الله آقا میرزا عبدالرحیم فقاهتی بود که از شاگردان دوره اول درس مرحوم آخوند و صاحب کتابی در قضاست. افراد دیگری هم مانند مرحوم آقا میرزا ابراهیم حکیم و آقا میرزا مجید حکیم، که فلسفه و ریاضیات تدریس می‌کردند بودند. زنجان، هشت مدرسه دارد و از اردبیل و اطراف، برای درس خواندن به آن‌جا می‌آمدند. همه این مدرسه‌ها طلبه‌های فاضل داشت. مسلماً تبریز هم حوزه داشته است. و سال‌های متمادی، کاشان هم حوزه داشت، مرحوم نراقی آن‌جا بوده‌اند. و اصفهان قبل از شیخ انصاری مانند نجف بود. رضاخان که آمد، این‌ها را از میان برد. از میان این مدرسه‌ها، از همه مهم‌تر، مدرسه معروف به مدرسه یا مسجد سید می‌باشد که مدیر آن، جد اعلای ما، مرحوم آیت‌الله سید محمد مجتهد بود که با فرقه بابیه جنگید و بالاخره با فتوای ایشان محمدعلی باب که داعی سید علی‌محمد باب بود، کشته شد. بحمدالله درس و بحث و اقامه نماز جمعه و جماعت در آن‌جا ترک نمی‌شود.

«تنها کسی که می‌توانست در درس مرحوم آقا ضیاء روی مطلبش تکیه کند و بایستد، ایشان [آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری] بود؛ که اشکال می‌کرد و با مثال‌های عرفی، آن‌چنان مطالب خود را در برابر استاد مجسم می‌کرد که اغلب حاضران جلسه درس می‌خندیدند، و این وضع خوشایند مرحوم آقاضیاء نبود.»

آیت‌الله سید عزالدین زنجانی

خصوصیات و امتیازات هر کدام از آیات و مراجع ثلاثه را بفرمایید.

هر سه این بزرگواران را کاملاً از نزدیک می‌شناختم. هرکدام از مقام عالی فقاهت برخوردار بودند. اما روش سیاسی این بزرگواران: روش سیاسی مرحوم آقای حجت، ظاهراً سنخ روش آقا سید محمدکاظم طباطبایی بود، و یا مثل روش مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی؛ خیلی به کارهای سیاسی کار نداشتند. بیشتر به همان درس و بحث می‌پرداختند. حتی در بحث صلوه، صلوه جمعه را ذکر نکرده و اصلاً وارد بحث نشدند و صحبتی پیرامون آن بیان نداشتند. اما مرحوم آقای سید محمدتقی خوانساری به‌عکس، ایشان بینی و بین الله جامع بودند. کراراً از مرحوم والد، تعریف ایشان را چه در ایام تحصیل نجف و چه بعد در مهاجرت به قم، شنیدم. امام [خمینی] به نماز ایشان بسیار مقید بودند و مرتب حاضر می‌شدند. مرحوم والد، نقل می‌کردند: «تنها کسی که می‌توانست در درس مرحوم آقا ضیاء روی مطلبش تکیه کند و بایستد، ایشان بود؛ که اشکال می‌کرد و با مثال‌های عرفی، آن‌چنان مطالب خود را در برابر استاد مجسم می‌کرد که اغلب حاضران جلسه درس می‌خندیدند، و این وضع خوشایند مرحوم آقاضیاء نبود.» وقتی که جنگ عراق و انگلیس پیش آمد، ایشان به صف مجاهدین پیوست و با انگلیس وارد جنگ شد. انگلیسی‌ها، ایشان را به اسارت به هند بردند و ایشان بعد از برگشتن، دچار کسالتی شده بودند. ایشان بسیار باتقوی بودند، با تقوای بدون تکلف که نماز استسقای ایشان، مایه حیرت و تعجب افراد ارتش انگلیس، که در اواخر جنگ دوم جهانی در قم بودند، گردید و نقل شد که گفته بودند از کشیشتان درخواست کنید که برای پیروزی کامل ما دعا کند!

و اما مرحوم آیت‌الله صدر: ایشان نیز از جمله زعمای حوزه بودند که معتقد بودند باید در امور سیاسی اقدام جدی بشود و باید در امور، دخالت کرد و باید به فکر اصلاح امور حوزه بود و در سیاست دخالت کرد. اما این حرفه، آن موقع هیچ خریدار نداشت؛ حتی افرادی که این‌گونه بودند، قدری خلاف حوزه‌ای و به روشنفکر و متجدد، معروف می‌گردیدند. واقعاً این انقلاب، بزرگترین خدمت را به حوزه‌ها کرده است. شما اکنون نمی‌توانید وضع آن زمان را باور بکنید، چنان‌چه آن روز هم کسی تصور این چنین وضعی را نمی‌کرد که این‌گونه واقعیت‌ها مطرح شود. مرحوم آقای صدر از نجف با مرحوم والد رفیق بودند. یادم است در یک جلسه‌ای، صحبت از ماده تاریخ بود. مرحوم صدر فرمودند: «من راجع به مرحوم والدم این ماده تاریخ را گفتم: و فی الخلد اسماعیل طاب له الصدر، که این مطابق تاریخ وفات ایشان است.» مرحوم آقای صدر، شاعر قوی بود، اشعار روی سنگ قبر مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم از ایشان است.
پدر ایشان، مرحوم حاج سید اسماعیل صدر است. مرحوم حاج سید اسماعیل صدر، از شاگردان مرحوم میرزای کبیر و از مراجع زمان خود بود. ایشان گرچه فقیه، باتقوا و زاهد بودند، ولی معروفیت مرحوم آخوند و آقا سید محمدکاظم طباطبایی را نداشتند. البته اوضاع حوزه قم در آن هنگام، سر و سامانی نداشت؛ تا این که مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی از بروجرد برای معالجه راهی تهران شدند. پس از بهبود، امام برای رونق بخشیدن به حوزه از ایشان درخواست کردند که در قم توطن کرده و حوزه را به نحو احسن در تحت زعامت خویش اداره کنند. آن بزرگوار هم دعوت امام را اجابت فرموده، وارد قم شدند و درس شروع کردند. چنان‌چه ذکر شد من هم مرتب درس فقه و اصول ایشان می‌رفتم. ایشان، ابتدا کتاب اجاره و بعداز آن کتاب صلوه را تدریس فرمودند. بزرگان حوزه مانند خود امام و مرحوم آیت‌الله آقا سید محمد داماد و آقای حاج آقا مرتضی حائری نیز، در درس ایشان شرکت می‌فرمودند و احیاناً صحبت می‌فرمودند. پس از ورود ایشان بود که حوزه حیات علمی دیگری گرفت و رونق فراوان یافت. غرض [این‌ که]، حوزه ماهیت دیگری به‌خود گرفت.

آیت‌الله سید محمدهادی میلانی

با مرحوم آیت‌الله میلانی ارتباط‌های فراوان داشته‌اید؛ در این زمینه، مطالبی را بیان فرمایید.

مرحوم آیت‌الله میلانی، به‌ واسطه رفاقت زیادی که با مرحوم والد داشتند، وقتی که مرحوم والد از ایران به نجف می‌آمدند، در کربلا به منزل ایشان وارد می‌شدیم. یا آن‌گاه که ایشان به تبریز مسافرت می‌کردند در زنجان به منزل ما وارد می‌شدند. یادم می‌آید مرحوم آیت‌الله میلانی فرمودند: در نجف، با مرحوم والد در جلسه‌ای پیرامون بعضی از علوم وارد صحبت شدیم. صحبت ما از صبح تا ظهر به طول انجامید و در این نشست، پیرامون هفت علم صحبت کردیم. وقتی دیگر در مشهد مقدس فرمودند که سی سال است من با مرحوم آقا رفاقت داریم. آن‌گاه که این‌جانب علی‌رغم میل باطنی خودم می‌خواستم از نجف به ایران برگردم؛ چرا که گفته می‌شد حوزه زنجان کسی را ندارد. [آیت‌الله میلانی] گفتند: «شما ناراحت نشوید، به شما روشی یاد می‌دهم که دوری حوزه را جبران کند. این روش، نوعی ریاضت می‌‎خواهد، و آن این است که یا با نذر و یا چیز دیگری، خود را موظف کنید که یک متن فقهی را در ساعاتی از روز، عمیق مطالعه کرده و نظرات خود را پیرامون آن یادداشت کنید. به شما قول می‌دهم که اگر بر این کار به طور منظم اهتمام کنید، دوری شما از حوزه جبران خواهد شد.»
مرحوم آیت‌الله میلانی، در سال ۴۲، جزء پیشگامان در حرکت انقلابی بودند و به همین جهت به تهران تشریف آوردند. کاملاً یادم است که ورود ایشان به تهران، مصادف با زندانی شدن من در همان تاریخ بود. بعد از خلاصی از زندان، مجالسی داشتیم با بعضی از مراجع وقت و علما که به تهران آمده بودند، این مجلس در منزلی که ایشان ساکن بودند، منعقد می‌شد. گاهی هم جلسه خصوصی راجع به اوضاع در منزل یکی از منسوبین ما تشکیل می‌شد. در بعضی از این محافل خصوصی، مرحوم شهید مطهری نیز شرکت داشتند.

آیت‌الله سید محمود امام‌ جمعه زنجانی، پدر آیت‌الله سید عزالدین زنجانی

از خصوصیات اخلاقی و علمی والدتان، که از بزرگان حوزه بوده‌اند، و همچنین خاطراتی که از آن بزرگوار دارید، برای ما بیان بفرمایید.

اگر من از ایشان بخواهم بگویم، تقریباً «تزکیه المرء لنفسه» می‌شود؛ اما در حد اجابت دعوت، مطالبی را عرض می‌کنم. ایشان از شاگردان مرحوم حاج شیخ محمدحسین کمپانی و مرحوم نائینی بودند و از هر دو اجازه داشتند. بعد از پایان تحصیلات، ایشان وارد زنجان می‌شوند. آن مرحوم به تزکیه نفس بیش از هر چیز دیگر اهمیت می‌دادند و در این مراتب به مرتبه‌ای بالا رسیده بودند. ایشان در تهران، بسیار آشنا و ارادتمند داشت و آنان خیلی معتقد به وی بودند. پدرم، رضاخان را کافر می‌دانست و می‌گفت که من در کفر او هیچ شک ندارم؛ چرا که رضاخان منکر حجاب است و حجاب هم از ضروریات دین است. یک نفر در تهران بود (که مدیرکل اوقاف بود، ولی در واقع یکی از وارستگان روزگار به شمار می‌آمد) به نام مرحوم میرزا مهدی شهیدی اهل مازندران و از شاگردان مرحوم آخوند خراسانی بود. ایشان، با این که مدیرکل اوقاف بود، مرتب از صمیم قلب در مجالس، از رژیم به صراحت انتقاد می‌کرد. خیلی برجسته بود. رژیم هم، چون بدل او را پیدا نمی‌کرد تا با او جایگزین کند، متعرض معظم له نمی‌گردید. ایشان، خیلی مرید مرحوم والد بود و با ایشان در ارتباط دائم بودند و اهل حال و ذکر و سلوک بود.

مرحوم میرزا مهدی شهیدی، آن موقع در تهران، مکرر گفته بود: «من از امام جمعه (مرحوم والد) شنیدم که این رژیم، (شاهنشاهی) از میان خواهد رفت و به جای آن، جمهوری برقرار خواهد شد و به من گفته، آن را خواهم دید.» مرحوم شهیدی، قریب پانزده سال پس از سکته‌ای که کرد زنده بود. سرتاپای او نور بود. آن قدر لاغر شده بود که مثل میت درون قبر بود؛ اما با همان حال، بسیار بانشاط و در کمال رضا و تسلیم بود. هر موقع از رژیم پهلوی به او شکایت می‌شد، آن وعده را نقل می‌کرد و تا اوایل انقلاب زنده بود. وعده مرحوم والد متحقق شد و ایشان تبدیل سلطنت به جمهوری را دیدند. مرحوم والد، با علامه مرحوم والد متحق شد و ایشان تبدیل سلطنت به جمهوری [را] دیدند.

علامه طباطبایی در جمع شاگردان خود؛ آیت‌الله زنجانی در سمت چپ تصویر دیده می‌شود.

مرحوم والد، با علامه طباطبایی بسیار ارتباط داشتند و می‌توان گفت مذاکرات خصوصی و سری داشتند. گاهی مرحوم علامه، اوقاتی که والد در تهران بودند، از قم تشریف می‌آوردند. صبح، منزل ما تشریف می‌آوردند و غروب می‌رفتند. دو مرتبه هم بعد از فوت مرحوم والد، به زنجان تشریف آوردند و هر دفعه، شاید یک ماه – یا بیشتر – در منزل ما می‌ماندند. مرحوم والد در مسجد خودمان منبر هم می‌رفتند و بسیار منبر خوبی داشتند و روضه‌های خیلی خوب می‌خواندند. در جریان پیشه‌وری به فتوای مرحوم والد، مردم مقاومت کردند و در مقابل سلطه شوروی، ایستادگی کردند تا این که به ایشان، خبر داده بودند که شما را می‌خواهند بگیرند، و ایشان سری از زنجان خارج شدند. مرحوم والد، با حضرت امام نیز مرتبط بودند و امام [هم] به ایشان علاقمند بودند. یادم می‌آید که بعد از جنگ جهانی، ایشان به قم آمدند و ضعیف و علیل المزاج بودند. اوضاع اقتصادی، مخصوصاً [وضعیت] نان، بسیار بد بود، صف نانوایی‌ها بسیار ممتد بود و آردی را که از آن نان تهیه می‌کردند، مقداری از آن، آرد بود و بقیه چیزهای دیگر. به این جهت، مرحوم والد، نمی‌توانستنداز آن نان بخورند. امام در آن زمان، ظاهراً از مزرعه‌ای که در خمین داشتند، مقداری آرد برای ایشان می‌آوردند و در آن موقع، روزی دو عدد نان، مخصوص مرحوم والد، می‌فرستادند.

مرحوم میرزا مهدی شهیدی، آن موقع در تهران، مکرر گفته بود: «من از امام جمعه (مرحوم والد) شنیدم که این رژیم، (شاهنشاهی) از میان خواهد رفت و به جای آن، جمهوری برقرار خواهد شد و به من گفته، آن را خواهم دید.» مرحوم شهیدی، قریب پانزده سال پس از سکته‌ای که کرد زنده بود. هر موقع از رژیم پهلوی به او شکایت می‌شد، آن وعده را نقل می‌کرد و تا اوایل انقلاب زنده بود. وعده مرحوم والد متحقق شد و ایشان تبدیل سلطنت به جمهوری را دیدند. مرحوم والد، با علامه مرحوم والد متحق شد و ایشان تبدیل سلطنت به جمهوری [را] دیدند.

یک روز، یکی از علمای بزرگ تبریز به نام آقا میرزا رضی (ایشان، شاگرد مرحوم آخوند بود؛ اما چون حالاتشان غیر متعارف بود، لذا زیاد شاگرد نداشتند، ولی امام سابقه علمی ایشان را داشتند و با ایشان خیلی رفیق بودند) و امام، به منزل ما تشریف آوردند. روزی زمستانی بود و در منزلمان کرسی داشتیم. روی کرسی، حاشیه مرحوم کمپانی بود. آقا میرزا رضی، با آن که از شاگردان مرحوم آخوند بود، اما می‌گفت نباید مباحث فلسفی را با اصول مخلوط کرد. چون حاشیه حاج شیخ را دید، به صورت اعتراض گفت که این چه کتابی است؟ این‌ها فلسفه را با اصول مخلوط کردند. امام در جواب فرمودند: «اگر این مطالب [را] از اصول بردارید، چه برایتان باقی می‌ماند؟»

آیت‌الله سید محمود امام جمعه زنجانی در سالیان جوانی؛ نفر وسط

اغلب اوقات ایشان با تلاوت قرآن کریم و یا اذکار و بالاخص شب‌ها با نماز می‌گذشت. تا مزاجشان اجازه می‌داد، نماز جماعت صبح را، هرچند بیش از عدد معدودی نبودند، ترک نکردند. اغلب در نماز صبح، سوره مبارکه والفجر را می‌خواندند. همان‌طور به تدریس خارج فقه با تلامذه خاصی ادامه می‌دادند. بسیار ملتزم به مستحبات بودند. یک وقت که ماه مبارک مصادف با زمستان بود، یادم هست با رفیق شفیق خود، مرحوم شاهزاده عبدالمجید میرزا که فیلسوف و عارف ربانی بود، هر دو، شب‌ها هزار مرتبه تلاوت انا انزلنا را -که در شب‌های ماه مبارک مستحب است- شروع می‌کردند که تا سحر تمام می‌شد. همان‌طور مقید بودند صد مرتبه سوره دخان را در شب بیست و سوم ماه مبارک می‌خواندند، و می‌فرمودند عمل روحی، در ازدیاد یقین و نورانیت، اثر عجیبی دارد. صاحب ارتباطات و مکاشفات غیبی بودند؛ از اشغال زنجان توسط روس‌ها، چند سال قبل خبر دادند. در استخاره هم ید طولایی داشتند، بعضی از پیش‌آمدها را برای اینجانب گوشزد کرده بودند. با این که انگشتر مال فرزند بزرگ است، اما در وصیت‌نامه قید کرده بودند که آن انگشتر را من به دست بکنم.
مرحوم والد به اساتید خود، بالاخص مرحوم علامه مجتهد اعظم تشیع، مرحوم نائینی، بی‌اندازه ارادت می‌ورزیدند و می‌فرمودند: «کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله یکی از آیات فضل و اجتهاد آن مرحوم است؛ ولی عوام‌زدگی و جو، عرصه را برایشان چنان تنگ کرد که ناچار آن کتاب را به قیمت بالا خریداری و جمع می‌کردند.»
همان‌طور که اشاره شد، مرحوم والد، با رضاخان و دستگاه سلطنت بسیار بد بودند. در مجلس موسسان که عده‌ای از علمای بزرگ دعوت شده بودند، مرحوم والد یگانه فردی بود که بر خلاف قاطبه حاضران مجلس، بلند شده و مجلس را ترک کردند. ایشان می‌گفتند : «یک شیخ مقدس‌نمای احمقی که همیشه تحت‌الحنکش باز بود، رساله‌ای در وجوب سلطنت رضاخان تالیف کرده بود.» آن عدم شرکت و تفرد در آن [جلسه] را، یکی از اهم توفیقات الهی نسبت به خودشان می‌دانستند و آن جریان، تا حدی در تاریخی که یکی از درجه‌داران ارتش وقت نوشته، منعکس است. یادم است در یکی از مسافرت‌های ایشان به قم، وارد مدرسه فیضیه شدیم. از قضا آن روز، مرحوم آیت‌الله حاج سید محمدتقی [خوانساری] حاضر نبودند. حاضرین، امام [خمینی] را جلو انداختند و نماز باشکوهی کماً و کیفاً به امامت معظم له منعقد شد. مرحوم والد رو به من کرده و فرمودند: «روزی این مرد، منشاء خدمات بزرگی به اسلام خواهد شد.» بعد فرمودند: «متاسفانه از ما که کاری ساخته نشده»؛ حتی یادم هست فرمودند: «یکی از ما در راه مبارزه دینی، خون از دماغمان نیامد.» در ساختن مرحوم آیت‌الله طالقانی و تقویت روح مبارزه ایشان، مسلماً سهم بزرگی داشتند. یادم است روزی، مرحوم طالقانی برای خوشحالی مرحوم والد در تهران، اوایل روز بود که به منزل ما تشریف آوردند و با بشاشتی گفتند: «آقا من امروز یک نهی از منکر عینی را موفق شدم و آن چنین بود که پسرک روزنامه‌ فروشی را پول داده بودند که در ضمن فروش روزنامه، به آقای کاشانی توهین کند. پسرک هم در ضمن فروش روزنامه، به آقای کاشانی توهین می‌کرد. من هم دیدم این مردم، همه سکوت کرده‌اند و کسی حرفی نمی‌زند و پسرک را منع نمی‌کنند، من هم قربه الی الله عبا را انداختم زمین و آن پسر را محکم کتک زدم.» اغلب صحبت با ایشان، از خدمات سیاسی علمای گذشته بود و همچنین تاسف از عدم موفقیت مرحوم نائینی در بیداری اذهان. مرحوم والد، ازاین که کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله مهجور و متروک مانده، بسیار دلتنگ و متاسف بودند. تا این که مرحوم طالقانی به ایشان وعده داد که آن کتاب را، هر چند به زبان فارسی نوشته شده بود، با بیان روشن‌تری توضیح داده و بر خلاف کارشکنی‌ها به چاپ برسانند. بعد از مدت کمی از انتشار آن کتاب نفیس، بشارت دیگری را به مرحوم والد دادند و آن این بود که اغلب دانشجویان، که از سکوت و دست روی دست گذاشتن علما سخت انتقاد می‌کردند و آن‌ها را شریک جرم آن اوضاع می‌دانستند. بعد از انتشار کتاب مزبور، جوّ دانشگاه نسبت به روحانیت شیعه، کاملاً عوض شد و دریافتند که از طرف بزرگان علمای شیعه، اقداماتی صورت گرفته؛ اما در اثر عدم آگاهی مردم، مقرون به شکست شده. در هر حال، مرحوم طالقانی در مدت اقامت مرحوم والد [در تهران]، یک روز در میان با مرحوم والد ملاقات داشتند. این موضوع را که طبع کتاب نامبرده به تشویق مرحوم والد بوده، مرحوم طالقانی در مقدمه کتاب مذکور تذکر داده‌اند.

امام [خمینی]، به منزل ما تشریف آوردند. روزی زمستانی بود و در منزلمان کرسی داشتیم. روی کرسی، حاشیه مرحوم کمپانی بود. آقا میرزا رضی، با آن که از شاگردان مرحوم آخوند بود، اما می‌گفت نباید مباحث فلسفی را با اصول مخلوط کرد. چون حاشیه حاج شیخ را دید، به صورت اعتراض گفت که این چه کتابی است؟ این‌ها فلسفه را با اصول مخلوط کردند. امام در جواب فرمودند: «اگر این مطالب [را] از اصول بردارید، چه برایتان باقی می‌ماند؟»

آیت‌الله سید عزالدین زنجانی در حال اقامه نماز جمعه

رژیم گذشته که متوجه ارادت خاص مردمان آگاه و علاقه مفرط امثال مرحوم طالقانی نسبت به مرحوم والد شده بود، چندین بار با لطایف الحیل، حتی با اعزام بعضی از معاریف اهل علم سعی داشت ایشان را به هر وسیله‌ای که هست، به طرف خودش جلب کند. حتی یک شب، مامور مخصوص دربار می‌آید (در آن هنگام من در قم بودم) که اعلی‌حضرت محمدرضا سلام رساندند و چون فرزند شما (اخوی دکتر سید نورالدین مجتهدی) در فرانسه مشغول تحصیل طب هستند، یک چک فرستادند که هر قدر بخواهید بفرمایید تا ایشان در خارج از کشور در مضیقه مالی نباشد. مرحوم والد کاملاً امتناع کردند و به شدت طرد کردند.
این داستان را عرض کنم که در اوایل کشف حجاب، ایشان در تهران بودند. یادم است نامه مفصلی به یکی از منسوبین نزدیک در زنجان نوشتند. ایشان یکی از رجال معروف زنجان و خاندان سرشناسی هستند. مضمون آن نامه تحذیر از شرکت در مجالسی بود که با خانم‌های بدون حجاب تشکیل می‌شد. مرقوم فرموده بودند: «مبادا یک وقت بترسی و مثلا از باب تفسیر غلط تقیه، در چنین مجالسی با شرایط خاص حاضر گردی!» یک روز که ایشان، بر حسب معمول به ملاقات بعضی از دوستان رفته بودند، در وقت معمول مراجعت نکردند. تا عصر از ایشان خبری نشد. بعد شخصی خبر آورد که نگران نباشید، ایشان از شهربانی خلاص شدند. فعلاً در منزل یکی از دوستان هستند (یکی از رجال زنجان را نام برد). بعد که ایشان به منزل مراجعت کردند، معلوم شد که نامه مزبور سانسور شده، و ایشان را مستقیم پیش رئیس شهربانی کل بردند. آن‌جا رئیس شهربانی پرسیده بود این نامه را شما نوشتید؟ ایشان، با صراحت و قاطعیت تمام فرمودند بله من نوشتم. بعد از توهین‌های زیاد به ایشان، قرار تبعید ایشان از تهران به کاشان را می‌گذارند؛ اما دستگاه رضاخان این امر را به صلاح خود ندید و بعد، از تبعید ایشان منصرف شد.

مدت‌هاست که بحث تخصصی‌شدن دروس حوزه مطرح است؛ نظر شما در این مورد چیست؟ آیا درست است کسی که می‌خواهد در تفسیر یا اقتصاد اسلامی متخصص شود، پس از گذراندن سطح، تلاش خودش را دراین جهت‌ها متمرکز کند؟

من یادم هست که مرحوم مطهری با عده‌ای مطرح کرده بودند چون در حوزه‌ها کار گروهی نشده، گاهی دیده می‌شود که روی مسائل غیر ضروری کار فراوان شده، اما به مسائل ضروری پرداخته نشده است. از آن‌جا که فقه، دامنه‌ای وسیع یافته است، بهتر است تخصصی بشود تا به آن مسائلی که پرداخته نشده است پرداخته شود. مسائل روز مطرح گردد و و با توجه به مبانی حقوقی روز روی آن‌ها کار شود. دامنه فقه بسیار وسیع شده است و معلوم نیست عمر یک فرد برای بررسی همه ابواب آن کافی باشد. این حرف را مرحوم مطهری و عده‌ای دیگر بنیادش را گذاشتند و این حرف درستی است؛ لکن چون کار گروهی نبود، بعد از ایشان پیگیری نشد؛ کارهای فردی یموت بموت حامله.

در زمینه مسائل اخلاقی و امور معنوی چه مسائلی را برای پژوهندگان علوم دینی لازم و ضروری می‌دانید؟

اگر روحانی نخواهد در زمره «مثل الذین حملو التوراه..» نباشد، باید رابطه خود را با خدا حفظ و محکم کند و باید کاری کند که محبت دنیا در دل او نباشد که پیامد منفی نداشته باشد. اگر اخلاق را مراعات نکنیم همان داستانی پیش می آید که سال‌ها قبل در حوزه اتفاق افتاد .در این زمینه، واقعه‌ای به خاطر دارم. هنگام غروب، من طبق معمول به مدرسه فیضیه رفتم تا در نماز جماعت مرحوم آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری شرکت کنم. بزرگان زیادی مانند امام، آیت‌الله اراکی و.. در نماز ایشان شرکت می‌کردند. ایشان در حال اقامه گفتن بودند که بین دو نفر از طلبه‌های فیضیه در جلو حجره نزاع سختی درگرفت. آن زمان، بعداز وقایع شهریور ۲۰ بود و توده‌ای‌ها فعالیت داشتند؛ این داستان به روزنامه‌ها آمد و یک کلاغ هزار کلاغ شد. در آن ایام، مرحوم والد به قم آمده بودند. مرحوم آقای صدر، منزل ما آمدند و درددل کردند که این قضیه واقع شد و باعث آبروریزی شد. در آن‌جا مرحوم والد فرمودند: «تقصیر خودتان است و طلبه تقصیر ندارد. از آن وقت که طلبه شرح امثله را شروع می‌کند تا به درس خارج می‌رود، آیا ارتباطی با تهذیب اخلاق پیدا می‌کند؟ آیا بی‌ارتباطی امثله تا کفایه نسبت به اخلاق مانند بی‌ارتباطی علم هندسه با اخلاق نیست؟ کدامتان قربه الی الله درس اخلاق گفته‌اید و راجع به تهذیب نفس، فعالیت کرده‌اید که این‌طور از آن‌ها توقع دارید؟» مرحوم آقای صدر هم تصدیق کردند.

آیت‌الله سید عزالدین زنجانی

یادم نمی‌رود که در آن زمان که من درس اسفار امام می‌رفتم، (در آن زمان اسفار تقریباً غیر مرسوم و در حکم قاچاق بود.) مبتلا به حصبه شدم. از قضا فصل زمستان بود. آن موقع، حصبه بیماری خطرناکی به شمار می‌آمد. منزل ما در گذر جدا بود. از قضا، منزل امام در حوالی آن گذر بود. ایشان، پس از آن که اطلاع از بیماری من پیدا کردند، هر صبح و شب به عیادت من می‌آمدند. یادم است که ایشان، یک شب به عیادت من آمده بودند. دکتری قبل از ایشان آمده بود، دوای اشتباهی داده بود و حال من بسیار بد بود. حضرت امام، این مرد ربانی بزرگوار، در آن زمستان سرد، پیاده به دنبال طبیبی که به طرز قدیم معالجه می‌کرد رفته و او را آوردند، و پس از بهبودی نسبی حال من، منزل را ترک فرمودند. آن‌گاه وسایل انتقال مرا به بیمارستان فراهم ساختند. این‌ها فراموش‌شدنی نیست. دیگرانی هم بودند که در درسشان شرکت می‌کردم، اما یک مرتبه هم به عیادت نیامدند؛ حتی یک نفر را نفرستادند که چرا درس شرکت نمی‌کنم .
در همان اوان یکی از اتباع کسروی کتابی به نام اسرار هزار ساله نوشت و در آن از زیارت قبور و مشاهده ائمه انتقاد کرده بود. من با یک عده از طلاب، خدمت یکی از مراجع وقت رفتیم که ما چه باید بکنیم؟ شرح اجمالی مضمون کتاب را به ایشان گفتم. متاسفانه با کمال خونسردی ایشان گفتند: «کاری نداشته باشید؛ الباطل یموت بترک ذکره.» فرق زیاد است میان غم‌خوار و غیر آن .اما در همان وقت، به خاطر رد کردن آن کتاب، امام درس اسفار را تعطیل می‌کنند و جواب او را می‌نویسند که فعلا به صورت کشف الاسرار درآمده است.
از زبان یکی از مراجع گذشته نقل می‌کنم که فرموده بود: خدمت ما به اسلام تبدیل به صرافی شده؛ پول‌ها را از عده‌ای می‌گیریم و به عده دیگری می‌دهیم! خلاصه، حوزه باید امثال این بزرگوار [امام خمینی] و مانند سید [عبدالحسین] شرف‌الدین تحویل اجتماع بدهد تا به درد اجتماع بخورند؛ و الا جابه‌جا کردن مسائل استانداردشده زیاد اهمیت ندارد و در این مسائل، میان تقلید از زنده و مرده فرقی نیست. این که تاکید بر مجتهد حی می‌شود، همان «عالم بزمانه، الذی لاتهجم علیه اللوابس» مراد است.

***

منبع: مجله حوزه، آذر و دی ۱۳۶۶، شماره ۲۳.

[مطلب حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *