نامه‌ای از دکتر احمد مهدوی دامغانی

زمان مطالعه: ۱۶ دقیقه

اشاره

احمد مهدوی دامغانی (زادهٔ ۱۳ شهریور ۱۳۰۵، مشهد) نویسنده و پژوهشگر ایرانی، متخصص در ادبیات عرب، استاد پیشین دانشگاه تهران و دانشگاه هاروارد آمریکاست. در مطلب زیر نامه‌ای از مهدوی دامغانی را از نظر خواهیم گذراند که به دکتر حسن لاهوتی نوشته شده است و در آن، نویسنده به بخشی از خاطرات خود از حوزه‌های علمیه اشاره کرده است.

احمد مهدوی دامغانی

جناب لاهوتی عزیزم.خداوند مـتعال‌ ان‌شاء اللّه سلامتت بدارد و بر عـمر‌ و عـزتت‌ و آبرو‌ و حیثیتت‌ و توفیق‌ در خدمتت به‌ علم‌ و ادب بیفزاید و دست ناپاک حسودان و مدعیان (و نیز بـه قـول مینوی رحمه اللّه علیه:”پخته‌خواران‌”) را از‌ دامـن‌ فـضل‌ و کـمالت دور بدارد. اولا از ابراز مـحبت‌ جـناب‌ عالی‌ نسبت‌ به‌ ایـن‌ نـاچیز تشکر می‌کنم و بدیهی ست که آن سخنان مهربانانه‌تان را که مبنی‌بر حسن ظنّ و دیده عیب پوشـتان اسـت، منصرف به خود نمی‌شمارم. همین‌قدر کـه انـشاء اللّه این‌ کـمترین یـکی از کـوچک‌ترین دلبستگان و خدمتگزاران به قـرآن و اهل بیت عصمت و طهارت و ادب فارسی و عربی به شمار آیم،”حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه‌”،”و افـوّض أمـری الی اللّه.” و اما اینکه‌ امر‌ فرموده اید “زنـدگی فـرهنگی‌” خـود را شـرح دهـم؛ گمان نمی‌کردم حـقیر را آن‌قدر بی‌ادب و بی‌ملاحظه بدانید که در مقامی که منشآت فصیح و بلیغ جناب عالی به تجدید عهد و تفصیل‌ ذکـر‌ جـمیل و یـاد آن یار مهربان،محبوب و مراد مخلص،حضرت مـستطاب خـاتمه الحـکماء المـتالهین رضـوان جـایگاه علیین آرامگاه آقای سید جلال الدین آشتیانی (حشره‌ اللّه‌ مع اجداده الطاهرین)، و با چنان‌ ایجازی‌ مطلوب مزین و معطّر است،با اطنابی مملّ و نامطلوب،در بیان‌ “شرح زندگی فـرهنگی‌” خود مبادرت ورزم. چرا که غیرت عاشقانه و ارادت صادقانه‌ای که به‌ آن‌ بزرگوار دارم نفس قلمم‌ را‌ در دهانش می‌گیرد و آن‌را از هر فضولی بازمی‌دارد. خاصه آن که قریب ده سال پیش، آنچه را که اینک شما مطالبه مـی‌فرمائید بـه در خواست دوست عزیز فاضلم دکتر سید‌ علی‌محمد‌ سجادی و دکتر سعید واعظ دامت توفیقهما نوشته‌ام که در مقدمه حاصل اوقات قرار یافته است. با این همه،درمقام اطاعت امر جناب‌عالی و به رعـایت قـاعده‌ “ما لا یدرک کله لا‌ یترک‌ کله‌” و ثانیا‌ به جهت‌ “استدراک‌” سهو و نسیانی که در نگارش آن مقدمه روی داده بود، اینک آن سهو و نسیان‌ را استدراک می‌کنم و اولا، از مهین استاد جـلیل نـازنینی که اولین‌ معلّم‌ بنده‌ بـود کـه به‌طور مرتب و کلاسیک مسائل شرعی را که هر مکلّف مقلد باید آن‌را بداند به این ‌‌حقیر‌ آموخت، یاد کنم و سپس از استاد محترم دیگری که گـرچه دوران اسـتفاده من‌ بنده‌ از‌ آن عزیز کـوتاه بـود،حق‌گزاری و اظهار امتنان کنم.

مدرسه پریزاد

تفصیل این اجمال آنکه،در یکی از‌ روزهای اوائل سال هزار و سیصد و شانزده شمسی، مرحوم پدرم به من فرمود: “احمد‌! امروز که مدرسه‌ات تعطیل‌ شد‌،فورا به مدرسه سلیمان خـان بـیا.” آن وقت‌ها من بنده در دبستان دولتی فرخی دانش آموز بودم و از همکلاسان آن ایام این بنده یکی همین حضرت آیت اللّه آقای حاج شیخ‌ ابو القاسم خزعلی دامت برکاته است و دیگری آقای محمد مومن قالیباف که نمی‌دانم با این جناب قالیباف که اینک شـهردار‌ پایتخت‌ است و می‌دانم مشهدی‌ست، نسبتی دارد یا نه. اینکه مرحوم پدرم فرمود بـه‌ “مـدرسه سـلیمان خان بیا” از آن‌روست که در آن سال‌ها،عموم مدارس قدیمه که مسکن طلاب و مدرس مدرسان‌ و خصوصا‌ مثل مدرسه دو درب و پریـزاد ‌ ‌و بـالا سر و میرزا جعفر و خیرات خان و پائین پا که در محدوده مجاور آستان قدس رضوی (ع) و حـرم مـطهر بـودند، در تصرف اداره اوقاف بود و نظارت‌ بر‌ آن‌ها و بر معدود طلابی که سال‌ها بود طلاب‌ “بیت‌” و سـاکن همیشگی آن مدارس بودند، بر عهده کارمندان اداره معارف و اوقاف بود و این ناظر یا نـاظم یا مدیر، مرحوم مـغفور‌ مـحمود‌ علمی‌ طهرانی الاصل بود و معاون پرطمطراق‌‌ او‌،مردی‌ به قبای آخوندی و به نظرم قوچانی، به نام آقای مظفری بود که هرقدر مرحوم محمود علمی (رحمه اللّه علیه) – که پس‌ از‌ شهریور‌ بیست با حـفظ همان سمت قبلی در مجموعه‌ای‌ که‌ با عنوان‌ “کانون نشر حقایق اسلامی‌” به سرپرستی مرحوم مغفور محمد تقی شریعتی معروف شد نیز عضویت داشت – مأموریت‌ خود‌ را‌ با ملایمت و مسامحت‌ و ادای احترام به اهـل عـلم انجام می‌داد‌ آن آقای مظفری (سامحه اللّه تعالی) با ریزبینی و نیمچه خشونتی که اگر حاکی از عضویتش در ادره اوقاف‌ نبود‌، ناشی‌ از تغییر لباس او و “هین‌ منم طاوس علیین شده‌”اش بود‌ و ایرادگیری‌ بر طلاب و امر و نـهی نـاروا اجرا می کرد.

احمد مهدوی دامغانی

پناه بر خدا ای جناب لاهوتی! درخواست جناب‌ عالی‌ برای‌ نوشتن آنچه امر فرمودید اینک دور نمائی از آن مناظر و “مصائب‌”را‌ در‌ نظرم‌ مجسم می‌نماید. ازاین‌رو،پدرم در آن سال‌های ۱۳۱۶ تا ۱۳۲۰ به اختیار خـود و بـرای‌ حفظ‌ حیثیت‌ خود که مبادا خدای نکرده دستخوش الزام اداره اوقاف یا کمیسری ناحیه ۴ (کلانتری بخش‌ ۴)گردد‌، با اینکه شورای عالی معارف آن زمان درجه اجتهاد او را برمبنای اجازات‌ مبارکه‌ای‌ که‌ از اساتیدش و دیـگر اعـاظم عـصر داشت،به رسمیت شناخته و اعـلام کـرده بـود، معذلک چون‌ حیازت‌ شرط “سن‌” را فاقد بود،ممکن می‌نمود که معارف یا کمیسری او را‌ به‌ تغییر‌ لباس ملزم کند، لباسش را تغییر داده و عـبا و عـمامه را کـنار گذاشته بود و یک قبا‌ یا‌ پالتو سیاه بـلندی کـه این اواخر، یعنی سال‌های سی تا چهل به‌ آن‌‌ “مائوئی‌‌” می‌گفتند ولی آن زمان به آن‌ “یقه شکاری‌” اطلاق می‌شد، مـی‌پوشید و مـباحثه خـود را برای‌ معدودی‌ از‌ بقیه السلف طلاب که یا ساکن همان مـدرسه سلیمان خان بودند که‌ تولیت‌ خاص آن به عهده مرحوم غفران‌مآب، آیت اللّه آقای حاج میرزا احمد کفائی خراسانی‌ بـود‌ و اداره اوقـاف در آن مداخله‌ای نداشت، یا بعضی طلاب مستعد که دیگر مدارس‌ علمیه‌ مـشهد مـی‌آمدند، در آن مدرسه القاء می‌کرد‌ و از‌ اینکه‌ مباحثه‌اش را در مدرسه دو درب که‌ از‌ سال‌های اوائل دهه نود شمسی قرن گذشته در آن سکونت داشت و از چـند‌ سـال‌ پیـش از تولد من بنده‌، به‌ تعیین و انتخاب‌ یکی‌ از‌ دو استادش مرحوم مغفور آیت اللّه حـاج‌ مـیرزا محمد نجفی مشهور به‌ “آقازاده‌” پسر دوم مرحوم آقای آخوند (رض‌) یا‌ مرحوم مغفور عـالم زاهـد بـسیار متورع‌ شیخ محمد رضا زنجانی‌ (طاب‌ ثراه) (تردید از من است‌) مدرّس‌ رسمی آن مدرسه بـود اقـامه کند، به مقتضای‌”ما را از این مدرسه‌ می‌رویم‌!!” به دلیل مداخلات اداره اوقاف‌ پرهیز‌ مـی‌کرد‌ و مـباحثه‌اش را در‌ مـدرس‌ مدرسه سلیمان خان انجام‌ می‌داد‌.

باری همین‌که من به مدرسه سلیمان خان رسیدم، دیـدم پدرم بـا چند تن از‌ اصحاب‌ مباحثه خود در غرفه حجره مرحوم‌ مبرور‌ اقای حاج‌ شیخ‌ مـحمد‌ رضـا تـرابی خانرودی (رحمه‌ اللّه علیه) نشسته است و کتاب کم‌حجمی در دست دارد و تا مرا دید و من به‌ او‌ سلام کـردم، دسـتم را گرفت و به‌ طرف‌ پلکان‌ مختصر‌ و درب‌ ورودی مدرسه روان‌ شد‌؛ ولی نزدیک پلکان کـه رسـید صـدا زد آقای آقا مرتضی! آقای آقا مرتضی! تشریف بیاورید؛ و در‌ پاسخ‌ به‌ او دیدم جوان قدبلندی که یـک پالتـو‌ بـنفش‌ کم‌رنگ‌ از‌ آن‌ جنسی‌ که آن‌زمان‌ها به آن پارچه پشمی‌ فاستونی انگلیسی حاج‌عـلی‌اکـبری‌ می‌گفتند – در مقابل پارچه‌های نخی سیاه رنگ که به آن در مشهد قمیص‌ یا دبیت حاج‌ علی اکبری‌ اطـلاق مـی کردند و شلوار بیشتر اهل علم و طلاب اگر کرباس یا “موری‌”سفید نـمی‌بـود، از همین پارچه دبیت سیاه بود – در بر و عـینکی بـر چـشم دارد، از‌ اولین‌ حجره سمت جنوبی (قبله) مدرسه خـارج شـد و به سوی پدرم آمد و پدرم او را گفت: “آقای آقای مرتضی! این احمد است که چند دقـیقه قـبل با شما صحبتش را‌ کردم‌ و خـواهشمندم هـمانطور که عـرض کـردم از هـمین امروز و در همه روزهای تحصیلی،در همین سـاعت، مـبحث مطهرات و صوم و صلواه و شکیّات را از روی‌ همین‌ رساله آقای آقا سید ابو‌الحـسن‌ بـه او تعلیم بفرمائید و اگر در یاد گرفتن آن، در مـوقع تعلیم، و یا از عهده جـواب دادن بـه سوالات امتحانی که از او می‌فرمائید‌، قـصور‌ و تـقصیری از او مشاهده‌ فرمودید‌، در تنبیه او به هر نحو مصلحت دیدید و منطبق با وظیفه شرعی خـود دانـستید، مجازید؛” و بعد اضافه کرد کـه: “گـو ایـنکه این‌ -یعنی من بـنده کـه احمد باشم‌- با والده و جده‌اش هـم‌ مـختصری‌ از این مسائل را از آقای شیخ رضا تهرانی و هم از آقای حاج کلبعلی مسأله‌گو یاد گرفته اسـت، ولی دلم مـی‌خواهد که به‌طور دقیق از روی رساله آقای آقـا سـید‌ ابو‌الحـسن‌ آن را بـفهمد و یاد گیرد. آقا مـرتضی به پدرم گفت: “اطاعت می‌کنم و از همین الان شروع می‌کنیم‌ ولی یقین دارم احمد آقا به خوبی درسش را روان خواهد‌ کـرد‌ و تـنبیهی‌ در کار نخواهد بود.”

پدرم به من گـفت: پس هـمه روزه هـمین سـاعت مـی‌آیی اینجا و خدمت آقـا ‌‌درسـت‌ را می‌خوانی و زود به خانه برمی‌گردی. آقا مرتضی جلو افتاد و من بنده به‌ دنبالش‌. با‌ احترام لازم، به حـجره او رفـتم و از هـمان لحظه، مهابت استادی او و محبتش بر من‌ مـستولی شـد و اسـتاد بـا بـیان سـاده‌ای که من بتوانم به درستی بفهمم درس‌ را شروع کرد و سه‌ ماهی‌ طول کشید تا مبحث صوم پایان یافت و آقا مرتضی تقاضائی را که پدرم از او داشت به بهترین وجهی اجـرا فرمود. از آن روز، دوستی و محبت و احترام من به این آقا‌ مرتضی دائم‌التزاید شد و این آقا مرتضی همان روحانی عظیم‌الشأنی‌ ست که هفتاد روز پس از آغاز انقلاب اسلامی به سعادت عظمای شهادت نائل شد و نـام نـامی و یاد گرامی او ابد‌الدهر‌ به عظمت و احترام بر افق تابناک تشیع اثنی عشری خواهد درخشید. و هر آن‌که لذت رابطه روحانی با او و نعمت جلیل مصاحبت او را یافت – خواه در مقام استادی بر او‌ و یـا‌ شـاگردی در خدمت او،و یا حضور در محضر پربرکت افاضات او، و یا سعادت رفاقت او – در هر مقام و به هر صورت که باشد و به شرطی که در دلش شعله‌ای‌ از‌ عشق به حـقیقت و لمـعه‌ای از نور محبت به محمد و آل مـحمد عـلیهم السلام فروزان باشد، و به وفای به عهد و صفای روح که لازمه شرط پیشین است، آراسته باشد، از‌ همان‌ لحظه‌ای‌ که خبر طیران آدمیّت او‌ را‌ به‌ معارج قـدس و مـواقف قرب الهی جلّت عـظمته شـنید، تا بود و تا باشد، دلش می‌سوزد و جانش افسرده می‌گردد و با صد‌ زبان‌ بر روح مطهر او آفرین می‌گوید و بر قاتل یـا قـتله او و محرکان بر قتل آن شهید مظلوم پاک‌نهاد‌ پاک‌ دل‌ پاک باطن و پاک‌باز در معامله عاشقانه‌اش با خداوند متعال نفرین‌ و لعنت می‌کند

شهید مرتضی مطهری

آری اولین استاد من بندهء حقیر همان عالم زاهد بسیار پارسا و درویش واقعی واصـل از طـریق‌ شریعت‌ بـه‌ حقیقت، آن مدافع غیور و شجاع حریم اسلام و حرم محترم اهل بیت‌ عصمت‌ و طهارت (ع) که بیان رسا و توانا و قـلم زیبا و شیوایش که نتیجه آن همه سال تحصیل منظّم از‌ خدمت‌ پدر‌ محترمش مـرحوم حـجه‌الاسـلام‌و‌المسلمین آقای حاج شیخ حسین فریمانی در فریمان‌ و اساتید‌ ارجمندش‌ در مشهد مقدس و اعاظم اساتید قم از جمله، رهبر راحـل ‌ ‌انـقلاب و مرحوم علامه طباطبائی‌ و بالاخره‌ حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی بروجردی (رحمه اللّه علیهم اجمعین)، و سالیان دراز تـعلیم و تـدریسش در حـوزه و دانشگاه‌ بود‌، همواره مایه شادی و موجب رضایت خاطر ارواح مقدسه اولیای اسلام و تشیع (صلوات اللّه‌ عـلیهم‌) بود‌ و خواهد بود. و او حضرت مستطاب معلی عن الالقاب فقیه الحکماء و حکیم الفقهاء آیـه اللّه‌ آقای‌ حاج شـیخ مـرتضی مطهری رفعه اللّه فی الخلد درجته و اعلی فی العلیین مرتبته‌ است‌. مطهری‌ یگانه شهید انقلاب اسلامی است که علاوه بر آنکه به فوز عظیم شهادت فی‌سبیل‌‌اللّه‌ فائز گشت، به تـصریح پیغمبر اکرم (ص) مدادش‌ از خون شهیدان افضل است‌، چرا‌ که‌ هنوز هم پس از اینکه سی سال از انقلاب اسلامی می‌گذرد، آثار قلم مبارک او‌ برترین‌ و بهترین‌ روشن‌کننده مبانی اصولی دین و روشن‌ترین تفسیر از قرآن مجید و دیـگر مـتون مذهبی‌ و سخنان‌ پیغمبر اکرم (ص) و امیرالمومنین علی علیه السلام شمرده می‌شود و رایج‌ترین متون درس مذهبی در داخل‌ و خارج‌ ایران می‌باشد. خود این حقیر پنج شش بار عدل الهی و بخش‌هایی از‌ خدمات‌ مـتقابل ایـران و اسلام او را در سال‌های‌ مختلف‌ در‌ دوره پست دکترای دانشگاه هاروارد برای علاقمندان‌ از‌ دانشجویان بحث کرده‌ام. شک نیست که این بنده مطهری را بسیار دوست می‌دارم‌ ولی‌ خدا می‌داند در آنچه درباره‌ او‌ اینک نگاشتم‌، ذره‌ای‌ مـبالغه‌ و یا افراط در تمجید او، غیر‌ از‌ قضاوتی بی‌طرفانه و بینی بین اللّه، چیزی اعمال نکرده‌ام و یقین دارم این عرایض‌ “قولی‌ست‌ که جملگی برآنند.”

متقابلا مرحوم علامه‌ مطهری به پدرم دلبستگی‌ خاص‌ و مهرورزی فراوان داشت. پدرم عـاقد‌ ازدواج شـرعی بسیار میمون و فرخنده مرحوم مـطهری بـا صـبیّه مکرمه محترمه مرحوم حجه‌الاسلام‌‌و‌المسلمین‌ آقای حاج شیخ مختار روحانی‌ برسی‌ بود‌ و امیدوارم که آن‌ بانوی‌ معظّمه گرامی سلامت و سـرزنده‌ بـاشند‌. مـطهری به من بنده و برادر مرحومم، مرحمت بسیار داشـت و مـن بنده همواره آن بزرگوار‌ را‌ به همان چشمی که در آن‌ بهار‌ سال ۱۳۱۶‌ شمسی‌ زیارت‌ کرده بودم، می‌دیدم و حد‌ خود را در معاشرت بـا آن حـضرت و در لزوم اظـهار کوچکی و اخلاص و ارادتمندی توأم با‌ احترام‌ می‌دانستم. همه دانشجویان گـرامی‌ای که از‌ سال‌های‌ ۱۳۴۲‌ تا‌ بهار‌ ۱۳۵۸ در مباحث‌ درس‌ من بنده حاضر می‌شدند دیده‌اند که هنگامی‌که حقیر بر تریبونی که مـشرف بـر صـحن حیاط دانشکده‌ الهیات‌ بود‌ نشسته بودم، همین‌که مرحوم مطهری را مشاهده‌ مـی‌کردم‌ کـه‌ از‌ صحن‌ حیاط‌ به طرف پلکان طبقه کلاس‌ها تشریف می‌برد، من بنده تمام قد برمی‌خاستم و هم بـه لحـاظ وظـیفه شخصی و شاگردی‌ام و هم به لحاظ آنچه در معانی بیان “لازم خبر‌” نامیده می‌شود، بـه حـضرتش ادای احـترام می‌کردم و به نشانه سلام و عرض ادب سر به‌ سوی او فرود می‌آوردم؛ و ای داد و ای بیداد که اکنون که این سـطور را مـی‌نویسم، بـه یاد آن‌ دو‌ ساله اخیر دوران درخشان افاضاتش در دانشکده الهیات و به یاد گربه‌رقصانی‌ها و بی شرمی‌ها و جـسارت‌هایی مـی‌افتم که رقاصان مفسدی که به سازهائی که با دست و دهان منابع مشخصی نـواخته مـی‌شد‌ مـی‌رقصیدند‌، نسبت به ساحت معّلای او مرتکب شدند تا او را بازنشانند و یا به تعبیر مناسب‌تر دیگری کـه جـامع‌تر است، همچنان‌که بعضی راهزنان از‌ اسیران‌ خود در غصب اموال غارت‌ شده‌ حلال بودی و رضـایت مـی‌طلبید و مـی‌خواست صدای حلال حلال آنها را بشنود و بشنواند، اینان نیز به چنان روش می رفتند. ولی علامه مطهری‌”طـغرائی‌‌”وار‌ بـه خود می‌فرمود که‌: قد‌ رشحوک لامر لو فطنت له‌ فاربأ بنفسک ان ترعی مـع الهـمل‌؛ و بـه دوستان ارادتمندش که او را بر اینکه چرا بر آن کلوخ‌اندازان با سنگ پاداش نداده است، می‌فرمود‌:مگر‌ سـعدی نـگفته اسـت: محال است اگر تیغ بر سر خورم‌ که دندان به پای سگ انـدر بـرم؟ اگر آنان سگی را نگذاشتند،ولی ما مردمانیم و با کمال فطانت و کرامت از‌ هبوط‌ و رقاء بلندپرواز‌ ذات شریف خود در آن دسـایس بـه بهترین وجه تمنّع و ترفّع ورزید و هم‌چنان‌که حضرت صدیقه کبری (سلام‌ اللّه علیها) در نـهایت عـظمت و جلالت در مقام تحقیر آن آزمندان‌ “فدونکموها‌ و احتقبوها‌ دبـره الظـهر الخـفّ باقیّه العاریه‌” به آنان فرمود و از فدک إعـراض کـرد، با رعایت حدود در خصوص ‌‌مورد‌ علامه مطهری نیز از دانشکده الهیات إعراض فرمود. عـلامه مـطهّری (رضوان اللّه علیه‌) این‌چنین‌ بود‌ و ای افـسوس کـه کمتر کـسی او را چـنان‌که بـود و کما هو حقّه شناخت.

آخرین بـاری‌ کـه فیض صحبت مفصّل او برایم حاصل شد در اواسط تیرماه ۱۳۵۷ بود‌ که آن بزرگوار بـه‌ مـشهد‌ مشرف شده بود و من بنده هـم در مشهد بودم؛ یک روز عـصری بـرای دیدار با مرحوم پدرم رحمه اللّه عـلیه بـه منزل او آمد- همچنان‌که هر وقت که به مشهد مشرف‌ می‌شد، و خاصه از سال ۱۳۵۵ بـه بـعد که مرحوم پدرم از هر فعالیت و تـدریس بـه عـلت بیماری بازمانده بـود، بـرای تجدید عهد و اظهار مـحبت بـه آن مرحوم، مکرر به نزدش می‌آمد‌ -، آن‌روز‌ هم دو سه ساعتی پیش پدرم نشست و مسائل روز و گرمی بـازار اعـتراضات و تظاهرات نیز در ضمن بازگفتن “از نجد و از یـاران نـجد،” بیشتر مورد مذاکره قرار گرفت و پناه بر خدا، پیـش از تـرک منزل و خداحافظی با پدرم، نمی‌دانم به آهـستگی در گـوش پدرم چـه گـفت کـه‌ بر‌ پدرم حالت رقـّتی مـستولی شد و دو سه بار گفت: “فی حفظ اللّه ان‌شاء اللّه‌” و معانقعه‌ای طولانی کردند و مطهری ادای احترام شایانی به اسـتاد سـابق خـود فرمود و تشریف برد‌. برادر‌ مرحومم‌، در آن روز مشئوم، انـتشار‌ خـبر‌ شـهادت‌ آن مـظلوم را در تـلفن بـه من گفت و افزود که مرحوم پدرم از وقتی که این خبر را شنیده است صوم‌ سکوت‌ فرموده‌ است و صحبتی نمی‌کند و پاسخی نمی‌دهد و گاه می‌گرید و ناهارش‌ را‌ هم نخورده است. فقط چـندین رکعت نماز، پیش از نماز ظهر و عصرش خوانده و اکنون ایشان را با قرص آرامبخش‌‌ “والیوم‌‌” خوابانده‌ایم‌. آخر، مرحوم پدرم به آن مرحوم و او به پدرم خیلی‌ تعلق خاطر داشتند.

شهید مرتضی مطهری

اما آخرین باری که این حقیر بـه زیـارت آن استاد کبیر نائل شدم، نزدیک‌های غروب‌ روز‌ سی‌ویکم‌ فروردین سال ۱۳۵۸ بود و شرح آن داستان که هرگاه آن‌را به‌ یاد‌ می‌آورم اشک در چشمم حلقه می‌زند این است که در آن ساعت بنده در دفترم در‌ خـدمت‌ حـضرت‌ آقای حاج شیخ عبد اللّه نورانی (دامت برکاته) و جنابان آقایان دکتر مهدی‌ محقق‌ و دکتر‌ سید علی موسوی بهبهانی (دامت برکاتهما و عمرهما) نشسته بودم کـه آقـا تقی خدمتکار امین‌ و باوفای‌ دفـتر‌، روزنامه اطلاعات را آورد که در صفحه اول آن با حروف درشت خبر‌ انتصاب‌ مرحوم‌ دکتر مفتح به ریاست دانشکده الهـیات درج شـده بود. من به آن آقـایان عـرض‌ کردم‌ چطور است که با تلفن به جناب آقای دکتر مفتح تبریک عرض کنم‌ و اگر‌ موافقت‌ کرد برای عرض تبریک حضوری هر چهار نفر به دانشکده الهیات برویم. و من بـنده بـه‌ آن‌ مرحوم تلفن کردم و از طرف خود و حاضران به ایشان تبریک گفتم و گفتم‌ که‌ قصد‌ شرفیابی داریم و آن مرحوم از این معنی استقبال کرد و همگی بدانجا رفتیم و جز ما چهار‌ نفر‌ کس‌ دیـگری در خـدمت ایشان نـبود. ما مشغول صحبت‌های متعارف به مقتضای حال‌ بودیم‌ که ناگهان مرحوم مغفور علامه مطهری (رض) درحالی‌که دو محافظ مـسلح به همراه او بودند وارد‌ اطاق‌ شد. ابتدا ایشان محافظان خود را مرخص فـرمود و تـا مـرا مشاهده فرمود‌، اول‌ لطفاً به طرف من بنده آمد و با‌ من‌ معانقه کرد و سپس با دیگران احوالپرسی فـرمود‌ ‌ ‌و بـر‌ صندلیی که در سوی راست من و روبروی آقایان نورانی و محقق و موسوی بود جلوس‌ فرمود‌. مـن بـنده از اوائل مـهرماه‌ سال‌ ۱۳۵۷ تا‌ اواسط‌ اسفند‌ ۱۳۵۷ به علت بیماری فلج صورت‌، در‌ خارج از ایران برای معالجه اقامت داشـتم، و آن مرحوم را از همان‌ ملاقاتی‌ که در مشهد بدان نائل‌ شده بودم، دیگر زیارت‌ نکرده‌ بـودم و فقط در همان ماه‌ اسـفند‌ و فـروردین دو سه بار تلفنی باهم مذاکره کرده بودیم. حضرت آقای نورانی از‌ ترس‌ این‌که مبادا دیر به خانه‌اش‌ برسد‌ و به‌ فضیلت درک نماز‌ اول‌ وقت نرسد، در گوشه‌ای‌ از‌ اطاق به نماز ایستاد. پس از چند لحظه‌ای، مرحوم مـطهری قریب ربع ساعتی با‌ من‌ بنده به مسارّه‌ فرمایشاتی فرمود‌ و باز‌ به خوش‌وبش‌ با‌ مرحوم‌ مفتح پرداخت و چون گویا‌ در ساعت معینی می‌بایست در جای دیگری حضور داشته باشد، چند لحظه‌ای نگذشت کـه هـمان‌ دو‌ محافظ باز وارد اتاق شدند و لزوم‌ عزیمت‌ را‌ به‌ عرضش‌ رساندند و ایشان از‌ همه‌ خداحافظی فرمود و از اطاق خارج شد و من بنده تا دم اتومبیل پژوی پانصد و چهاری که ایشان بر‌ آن‌ سوار‌ می‌شد، مشایعتشان کردم و بـه اطـاق آقای دکتر‌ مفتح‌ برگشتم‌ و به‌ قول‌ معروف‌: “و کان ذلک آخر العهد به، قدس اللّه تعالی تربته.” و چنین اتفاق افتاد که در تشییع جنازه آن شهید سعید خونین کفن باز من بنده در خدمت حـاج‌ شـیخ عبداللّه نورانی بودم و به صدای بلند می‌گریستم و آقای نورانی هی به من تذکر و تسلیت می‌فرمود. خدای تعالی مراتب قرب مطهری را افزون فرماید. این است مختصری از آنچه‌ در‌ مقام حق شـناسی و ادای احـترام بـه مرحوم علامه مطهری رضوان اللّه عـلیه بـر ذمـه خود فرض شمردم و امیدوارم که از آنجا که این نوشته در زمانی ان‌شاء اللّه به‌ چاپ‌ می‌رسد که آقازاده محترم مرحوم مطهری نماینده مـجلس و دامـاد مـکرم او رئیس مجلس شورای اسلامی است، کس گمان نـبرد کـه من بنده عمدا‌ این‌ زمان را برای ذکر این‌ مطالب‌ معتنم شمرده‌ام. چرا که خدای می‌داند هیچ‌یک از این دو “علی‌” گـرامی را نـمی‌شناسم و نـدیده‌ام و خدای حفظشان فرماید.

استاد دیگری را که از گرامی‌ داشت‌ او در مقدمه کـتاب‌ حاصل‌ اوقات غفلت کرده‌ام مرحوم حجه‌الاسلام و بلکه به معاییر امروز آیت‌اللّه آقای حاج شیخ محمدعلی حـائری کـرمانی (طـاب اللّه ثراه) است که این حقیر در اوائل سال‌ ۱۳۲۵‌ شمسی دو سه ماهی در درس‌ “رسـائل‌” مـعظم له و در بحث حجیّت ظنّ، شرف حضور داشتم و از بیان شیرین توأم با لهجه دلنشین کرمانی ایشان مستفیض شـدم و خـداش رحـمت کند‌ که‌ گاه حتی‌ در حین افاضه و پاسخ به سوالات و حل اشکالات طـلاب سـیگار مـی‌کشید. با فرزند گرامی آن مرحوم آقای‌ مهندس مهدی حائری کرمانی که داماد مرحوم حاج قـائم‌مـقام‌المـلک‌ رفیع‌ اس‌ت و اینک در لندن زندگی می‌کند، سابقه دوستی دور و درازی دارم و خدایش به سلامت بداراد.

شهید مرتضی مطهری

اما ایـنکه ‌‌از‌ ایـن بنده خواسته‌اید درباره مرحوم والدم عرایضی عرض کنم؛ اولا به جناب‌عالی‌ عرض‌ کنم‌ کـه حـکم حـضرت شیخ اجل سعدی (ره) که‌”همه کس را عقل خود به کمال‌ نماید و فرزند خود بـه جـمال‌” در جهت عکس هم، در قسمت اخیر، سخن‌ شیخ صادق است. بنا‌ براین‌، از هیچ پدر یـا پسـری دربـاره پسر یا پدرش نظرخواهی نفرمائید!! در مورد مرحوم پدرم، بهتر است از آن دسته از همسالان این بنده که در بیان واقـعیات صـراحتی دارند و رودربایستی‌ ندارند، پرسش فرمائید تا از این‌که چقدر و چگونه آن مرحوم در تجدید حـیات عـلمی حـوزه مبارکه مشهد پس از حادثه شهریور بیست، زحمت کشید و بذل جهد کرد،و همان‌قدر که مرحوم مغفور‌ آیـت‌اللّه آقـای حـاج میرزا احمد کفائی (رحمه اللّه علیه) از نظر سیاسی و اداری آن امر را پیش برد و تسهیل کـرد، مـرحوم پدرم از لحاظ تدریسی و جمع شمل‌ پراکنده باقیمانده‌ از‌ طلاب فاضلی که در مشهد مانده بودند و یا به دعوت مـرحوم کـفائی از دیگر بلاد به مشهد آمدند، برنامه تدریس حوزه را مرتب و معین کرد، اطـلاع حـاصل فرمائید.

در‌ آن‌ سال ۱۳۲۰ تا اواخر سال ۱۳۲۱ کـه هـنوز مـرحومان رضوان جایگاه آیت‌اللّه آقای حاج شیخ مـحمد هـاشم مدرس قزوینی از قزوین و آقای حاج شیخ مجتبی قزوینی از قلندر‌آباد‌ و آیت‌‌اللّه حاج شـیخ مـرتضی آشتیانی‌(اطاب‌ اللّه‌ ثراهم) بـه مـشهد مراجعت نـکرده بـودند، پدرم در تـنظیم و ترتیب حوزه‌های مختلف تدریسی و با تـشویق و حـمایت و توجه استاد و شیخ معظّمش مرحوم‌ غفران‌مآب‌ حضرت‌ آیت‌اللّه آقای حاج میرزا مـهدی غـروی اصفهانی‌ (قدس‌ اللّه تربته) و با معاضدت و هـمکاری چند تن از همطرازانش کـه بـرخی از آنان سابقه تدریس هم داشـتند، و نـیز تصرف‌ مدارسی‌ که‌ در تصرف اوقاف بود – مانند مدرسه دو درب و باقریه، که‌ البته با تـمهید قـبلی توسط مرحوم کفائی (ره) صورت مـی‌گرفت – سـر و صورتی بـه حوزه ازهم‌گـسسته مـشهد داد‌ و خداوند‌ متعال‌ به حـضرت آیـت‌اللّه آقای حاج شیخ محمد واعظزاده (دامت برکاته‌) جزای‌ خیر دهاد که در مجلس بزرگداشت مـرحوم مـغفور آیت‌اللّه آقای حاج شیخ هاشم قـزوینی (ره) این‌ مـطلب‌ را یـادآور شـدند.

باری پدرم هفتاد و یک سـال از عمر هشتادوپنج ساله‌ خود‌ را‌ در مقام نوکری ولی عصر عجل اللّه تعالی فرجه و خاک‌روبی آستان مقدس ولی‌نعمت اعـظم‌ حـضرت‌ علی‌ بن موسی الرضا (علیه آلاف التـحیه و الثـنا) در مـشهد گـذرانید کـه از این مدت‌، بـیست‌ سـاله اولیه را به تحصیل مرتب در نزد اساتید مبرّز آن زمان سپری‌ کرد‌ که‌ من بنده فقط برای تـبرّک نـام شـریف برخی از آن بزرگواران را، که اینک‌ به‌ یاد دارم، ذکـر مـی‌کنم و در ایـن مـساله تـرتیب زمـانی را درنظر دارم. البته‌ پدرم‌ مقدمات‌ را در دامغان و در مدرسه مطّلب خان تا حدود سیوطی و شرح جامی نزد معلمان آن‌ دیار‌ و از جمله مرحوم حاج شیخ غلامحسین خیری رحمه اللّه علیه، فراگرفته بـود‌ و البته‌ کلام‌‌اللّه مجید را در کودکی در همان ده شمس‌آباد دامغان که مولد او بود در‌ نزد‌ پدرش‌ مرحوم آخوند ملا علی اکبر شمس‌آبادی رحمه اللّه علیه که مرجع مذهبی‌ همان‌ ده شمس‌آباد و دهات اطراف بود و سکنه آن نـواحی بـه او حسن اعتقاد و احترام فراوانی داشته‌اند، آموخته‌ بود‌. آن مرحوم در جوانی از دنیا رفته است و به قرار کتاب‌هایی که‌ از‌ او به جا مانده و از جمله تفسیر‌ مجمع‌ البیان‌ و جلدین شرح لمعه و عیون اخبار الرضـا عـلیه‌ السلام‌ – یا به قرار وجود آن کتب در ماترک مختصر او، علی القاعده، آن‌ مرحوم‌ آخوند فاضل درس خوانده ای‌ بوده‌ است – رحمه‌ اللّه‌ علیه‌. و مرحوم پدرم هـمواره بـا حسرت از‌ او‌ یاد می‌کرد و از این‌که در جـوانی از دنـیا رفته است، غصه می‌خورد‌. و پدرم‌ چون‌ “در خردی پدرش از سر‌ رفته بود،” از درد‌ طفلان‌ یتیم خبر داشت و تا آنجا‌ که‌ می‌توانست به ایتام رسیدگی می‌کرد.

باری اسـاتید پدرم مـرحومان ادیب اول، یعنی شیخ‌ عـبد‌ الجـواد ادیب نیشابوری و حاج سید‌ عباس‌ شاهرودی‌ – هر دو مدفون‌ در‌ دار السعاده و دومی در‌ اولین‌ غرفه دست چپ هنگام ورود به حرم مطهر – حاج شیخ حسن برسی؛ حاج سید‌ محمد‌ باقر مدرس رضوی؛ آقا شـیخ مـحمد‌ رضا‌ زنجانی؛ حاج‌ شیخ‌ محمد‌ علی فاضل خراسانی؛ آقا‌ بزرگ حکیم شهیدی؛ حاج شیخ محمد غروی قوچانی؛ حاج شیخ محمد نهاوندی؛ حضرت آیت‌اللّه‌‌العظمی‌ حاج‌آقا حسین طباطبائی قـمی؛ حـضرت‌ آیت‌اللّه میرزا‌ محمد‌ نجفی آقازاده؛ حضرت‌ آیت‌‌اللّه حاج شیخ موسی خوانساری – در ایام اقامت آن مرحوم در مشهد و تفویض مرحوم رضـوان جایگاه‌ آقای‌ حاج‌ میرزا مهدی غروی اصفهانی (قدس سره) تدریس‌ خـود‌ را‌ بـه‌ آن مرحوم‌ -؛ سید جلال الدین آشتیانیمغفور، تادّبا و تاسّیا بسنّه السّلف الصالح (رضـوان ‌ ‌اللّه عـلیهم) ؛و بالاخره مرحوم آقای حاج میرزا مهدی غروی اصفهانی مذکور‌ و از اواخر سال ۱۳۵۲ تا اواسـط سـال ۱۳۵۳ قـمری نیز در محضر مرحوم آیات عظام حاج میرزا حسین نائینی و آقا سید ابو الحسن اصفهانی و آقـا ضیاء الدین عراقی و حاج شیخ‌ محمد‌ حسین کمپانی (غروی) (رضوان اللّه تعالی علیهم) مـی‌باشند.

مدرسه دو در (یوسفیه) مشهد

پدرم از مرحومان نائینی و اصفهانی و آقـا ضـیاءالدین عراقی، طباطبائی قمی، و آقازاده نجفی اجازه اجتهاد مطلق داشت که بعضی از آن‌ اعاظم‌ در ضمن توشیح اجازه مرقوم فرموده‌اند: “و هو ممّن حرم علیه التقلید.” مرحوم پدرم از سال‌های یک‌هزار و سیصد و ده شمسی و بلکه پیـش‌تر از آن‌ در‌ مدرسه دو درب فقه و اصول‌ و بیشتر‌ اصول – یعنی قوانین مرحوم میرزای قمی و رسائل شیخ و کفایه آخوند – و در فقه مکاسب شیخ (ره) را تدریس می‌کرد و پس از این‌که مدرسه دو درب‌ به‌ تصرف اوقاف درآمد – یعنی‌ پس‌ از واقعه مـسجد گـوهرشاد – گاه در منزل و گاه در مدرسه خیرات خان و گاه در مدرسه سلیمان خان تدریس می‌کرد و پس از واقعه شهریور دوباره در مدارس دو درب و باقریه و اخیرا‌ در‌ شبستانی در مسجد گوهرشاد تدریس داشت. او تا آنجا که من بنده به یـاد دارم از سـال یک‌هزار و سی‌صد و سی ۱۳۳۰ تا آخر دوران تدریس خود، خارج فقه و اصول را تدریس می‌کرد‌؛ منظورم‌ از آخر‌ دوران تدریس، اواخر سال ۱۳۵۵ شمسی است که به بیماری سکته ناقص (فلج شق أیسر) مبتلا گردید‌ و مدتی دراز بـستری بـود و پس از آن هم که بهبود یافت‌ دیگر‌ حال‌ و حوصله تدریس را نداشت و بیشتر به تلاوت قرآن یا استماع آن و مصاحبت با دوستانی که به دیدنش ‌‌می‌ آمدند، می‌گذراند و بیش از هر وقت دیگر بـه تـفکر مـی‌پرداخت و با همان بیماری‌ و خستگی‌ بـه‌ دو تـشرّف درازمـدت به اعتاب مقدسه ائمه عراق و دو عمره مفرده توام با اعتکاف‌های مکرر‌ در مسجدالحرام و تقبیل روضه مبارکه پیغمبر اکرم (صلی اللّه علیه و آله و سـلم‌) و ائمـه بـقیع (علیهم السلام‌) بحمد‌ اللّه موفق گشت و خدای برادر مـرحومم آقـای حاج شیخ محمد رضا (اطاب اللّه ثراه) را به مزید غفران مخصوص فرماید که در “برّ به والدین‌” حد اکثر مجاهدت و مـحبت را در‌ طـول بـیماری و در پرستاری و در نگهداری و همراهی آنان در سفرها ابراز و اظهار کرد. ولی به راسـتی، پدرم در دو ساله اخیر عمرش به قول پیر خرّقان (قدّس سرّه) در “اطیعوا اللّه‌ چنان‌ مستغرق بود که از اطیعو الرسول خـجالت‌ها داشـت، تـا چه رسد به اولی الامر.

او در اثر حمله قلبی‌ای که پس از شنیدن خبر انـفجار بـمب و قتل آن مظلومان در‌ هفتم‌ تیرماه ۱۳۶۰ و پی‌آمد آن بر او عارض شد، روز بعد وفات یافت و به مقتضای‌ “و کلبهم باسط ذراعـیه بـالوصید” سـر بر آستانه مرقد مطهر مخدوم خود نهاد.

و السلام علیکم و رحمه‌ اللّه‌ و بـرکاته

فـقیر فـانی

احمد مهدوی دامغانی عفی عنه و عن والدیه

کمبریج آمریکا

۱۳/۱۲/۱۳۸۷

_________________________________________________________________________________

مأخذ: نشریه اطلاعات حکمت و معرفت، سال چهارم، اردی‌بهشت ۱۳۸۸.

[متن حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *