گفت‌وگو با علامه سید جعفرمرتضی عاملی

زمان مطالعه: ۱۵ دقیقه

اشاره

سید جعفر مرتضی عاملی ( ۱۳۶۴-۱۴۴۱ق) عالم دینی، متخصص تاریخ اسلام و تشیع، سیره‌نگار شیعی و از عالمان لبنان و حوزه علمیه قم و حوزه علمیه نجف بود. وی کتاب‌های بسیاری در زمینه سیره اهل بیت تألیف کرده است؛ الصحیح من سیره النبی الاعظم و مأساه الزهراء از جمله آثار اوست. مطلب حاضر، مصاحبه‌ایست از سوی نشریه کیهان فرهنگی با آن عالم فقید که در سال ۱۳۶۵ ه.ش. صورت گرفته است.

سید جعفرمرتضی عاملی

بـا ‌‌تـشکر‌ از شما که امکان این گفت و گو را فراهم آوردید، می‌پردازیم به طرح‌ نخستین‌ سؤال‌ که معمولا بیانی است مختصر و مفید از تاریخچه‌ی زندگی، چگونگی تحصیلات و اساتید.

بسم اللّه الرحمن‌ الرحیم. من اساسا از روسـتایی بـه نام عیثا الجبل هستم،ولی در روستایی‌ به نام دیر قانون‌ از‌ توابع جبل عامل متولد شدم،در ۲۵ ماه صفر سال ۱۳۶۴ هجری قمری،ولی بخش مهم آن دوره‌ زندگیم را در عیثا الجبل سپری کردم.نزد پدرم مبادی خـواندن و نـوشتن و قرآن‌ را فـرا گرفتم. پدرم روحانی خود ساخته‌ای بود.کتابخانه‌ای شخصی با چهار هزار جلد کتاب داشت و استاد و معلم هم نـداشت.به هر حال بعد از اینکه مقداری صرف و نحو هم یاد‌ گـرفتم‌،شـروع کـردم به خواندن کتابهای قصه نظیر:الف،لیله و لیله،عقد الفرید و آثار جرجی زیدان و کتابهایی از این قبیل که از هـمان ‌ ‌کـتابخانهء پدرم می‌گرفتم.در همان اوائل یعنی موقعی‌ که‌ حدود ۹-۸ سال داشتم شروع کردم به سرودن شـعر کـه البـته اوایل چندان تعریفی نداشت. ولی بعد خیلی بهتر شد.این قضیه تا ۱۷ سالگی من ادامه داشـت تا اینکه‌ یکروز‌ پدرم گفت،دیگر شعر نگو،نمی‌خواهم شاعر بشوی-هر چند حـالا این گفتهء خود را انـکار مـی‌کند-بعد ایشان تصمیم گرفتند بنده به نجف بروم و در آنجا تحصیل کنم‌. خیلی‌ از‌ اقوام و بستگان با این کار‌ مخالف‌ بودند‌ و می‌گفتند برای چه به آنجا بروی،می‌دانید در آن موقع به هر حال از ایـن مخالفتها می‌شد،خود من هم چندان‌ رغبتی‌ نداشتم‌ اما،دستور پدر را نمی‌شد اطاعت نکرد.به‌ هر‌ صورت با وجود ناراحتی ناشی از حرفهای دیگران به نجف رفتم و در آنجا مقدمات را به صورت طلبگی خـواندم‌.

پدرم از‌ آغاز یعنی حتی قبل از رفتن به نجف مایل بودند‌ من به قم بیایم.در نجف استخاره کردم که خیلی خوب آمد و پس از شش سال ماندن در‌ نجف‌ و تحصیل‌ در آنجا به قم آمدم و تـحصیلاتم را در ایـنجا ادامه دادم‌.الان‌ هم بیشتر از بیست سال است که در همین جا مشغول هستم.

در مورد اساتیدم باید‌ بگویم‌ که‌ من هر کجا درس مناسب بود،در آن شرکت می‌کردم و هنوز هم‌ این‌ حـالت‌ طـلبگی را حفظ کرده‌ام،یعنی اطلب العلم من المهد الی اللحد را فراموش نکرده‌ام‌ و امیدوارم‌ بتوانم‌ این حالت را همچنان حفظ کنم.

من تاریخ‌ را‌ به‌ عنوان معبود نگاه نکرده‌ام، بلکه فـقط در‌ جـایی‌ که‌ تاریخ‌ اثری‌ در‌ ساخت فکری، اعتقادات، اقتصاد، روش یا در اخلاقیات ما داشته، از آن اسـتفاده کـرده‌ام. به طور کلی آن وجه از تاریخ که بـه درد مـوزه‌ها مـی‌خورد، مورد‌ نظر من نیست و فکر نمی‌کنم چـندان بـه کار بیاید، البته این وجه از تاریخ ممکن است اعجابی در انسان به وجود بـیاورد یـا حالت فرح انگیزی در او ایجاد کـند‌، امـا‌ این‌ها در جـهت پیـشبرد اهـداف انسان -نمی‌خواهم بگویم اهداف الهی- چـقدر مـی‌تواند موثر باشد؟ در حالی که بررسی و نگاه به زندگی پیامبر و ائمه، در اخلاقیات و انگیزه‌های اجـتماعی و در رفـتار و موضع‌گیریهای ما‌ و همچنین‌ در اعتقادات ما و حـب و بغض‌ها و… ما تأثیر بـسیار داشـته و اصلا نوعی منشأ برای مـا بـه حساب می‌آید.

روال معمول و طبیعی حوزه،طبعا همین دروس فقه‌ و اصول‌ و در حقیقت مسائل فقهی است،بـفرمایید چـطور شـد که شما این طور بـه‌ صـورت‌ تـخصصی‌ و کارشناسی به تاریخ رو کردید و به آن علاقه‌مند شدید؟

عرض کنم هدف اصلی من مطالعه‌ و تحقیق‌ در مسائل تاریخ به طور مطلق نبود،قصدم ایـن بـود کـه علوم مورد‌ نیاز‌ را‌ یاد بگیرم،ولی وجود بعضی مـسائل مـرا به این جهت سوق داد،مثلا:موضوع ولایتعهدی‌ حضرت‌ امام رضا (علیه السلام) که برایم سؤال انگیز بود و می‌خواستم بدانم آن حضرت چـطور‌ ایـن‌ مـسئله‌ را پذیرفتند،البته بعضی‌ها جواب‌هایی داده‌اند ولی خوب،چندان قانع کننده نـبود و نمی‌توانست مرا راضی‌ کند‌.یا‌ مثلا بعد از خواندن کتابهایی نظیر عقد الفرید یا آثار جاحظ یا‌ عیون‌ الاخـبار ابـن قـتیبه انسان به موارد و مسائلی برخورد می‌کند که سؤال انگیز است و مـی‌خواهد بـداند دروغ‌ است‌ یا نه و اگر دروغ است چرا چنین حرفی مطرح شده و ناگزیر باید‌ در‌ آنها تجدید نـظر بـشود و جـواب مقنعی به‌ دست‌ بیاید‌.اولین مسائلی که من به آنها برخورد‌ کـردم‌ یـکی هـمین مسئلهء ولایتعهدی حضرت امام رضا بود و دیگر قضیهء تهمت دزدی به‌ ابن‌ عباس که مـی‌گفتند امـوال بـیت‌ المال‌ را به‌ سرقت‌ برده‌.برای من تعجب آور بود که‌ شخصی‌ مثل ابن عباس کـه مـفسر قرآن است و این قدر از او تعریف‌ می‌کنند‌، دست به این کار زده باشد‌.

در مورد ولایـتعهدی حـضرت‌ امـام‌ رضا (علیه السلام) هم برخی از مدعیان‌ علم‌ نظرهایی ارائه کرده‌اند،البته بعضی‌ها که تفکرات خاصی دارند و مـی‌خواهند شـک و شبهه ایجاد‌ کنند‌،می‌گویند پس می‌شود با حاکم‌ جابر‌ و ظالم‌ هم کنار آمد‌،در‌ ایـن صـورت اصـول اعتقادی‌ شما‌ درست نیست و خدشه دارد.به هر حال طرح این گونه سؤالها در انسان این‌ انـگیزه‌ را ایـجاد می‌کند که بداند قضیه‌ چیست‌ و پاسخ قانع‌ کننده‌ای‌ برای‌ آن بیابد.این مـسائل‌ و دیـگر مـوارد مشابه آن باعث شد که من در زمینهء تاریخ دست به تحقیق بزنم‌ و با‌ آن جدی‌تر مواجه شـوم.

آیت‌الله سید جعفر مرتضی عاملی و آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

بـه ایـن‌ ترتیب‌ انگیزه شما‌ برای‌ روی آوردن به‌ تاریخ‌ بیشتر یافتن پاسخی برای سؤالات دیـنی بـوده،به عبارت دیگر به دین نگاهی تاریخی کرده‌اید؟

من تاریخ‌ را‌ به‌ عنوان معبود نگاه نکرده‌ام، بلکه فـقط در‌ جـایی‌ که‌ تاریخ‌ اثری‌ در‌ ساخت فکری، اعتقادات،اقتصاد،روش یا در اخلاقیات ما داشته،از آن اسـتفاده کـرده‌ام.به طور کلی آن وجه از تاریخ که بـه درد مـوزه‌ها مـی‌خورد،مورد‌ نظر من نیست و فکر نمی‌کنم چـندان بـه کار بیاید،البته این وجه از تاریخ ممکن است اعجابی در انسان به وجود بـیاورد یـا حالت فرح انگیزی در او ایجاد کـند‌،امـا‌ اینها در جـهت پیـشبرد اهـداف انسان-نمی‌خواهم بگویم اهداف الهی-چـقدر مـی‌تواند موثر باشد؟در حالی که بررسی و نگاه به زندگی پیامبر و ائمه،در اخلاقیات و انگیزه‌های اجـتماعی و در رفـتار و موضعگیریهای ما‌ و همچنین‌ در اعتقادات ما و حـب و بغضها و…ما تأثیر بـسیار داشـته و اصلا نوعی منشأ برای مـا بـه حساب می‌آید،یا مثلا شناخت حوادث تاریخی دوران‌ پیامبر‌ نقش مهمی در شناخت بـهتر‌ مـا‌ از قرآن دارد.فرضا ولید بن عـقبه را کـه قـرآن به عنوان فـاسق از او یـاد می‌کند،در نظر بگیرید،آیـا مـی‌شود در احکام‌ دینی‌ و اعتقادی و فهم قرآن به‌ این‌ شخص و حرفها و نظریات او متکی بود؟ قطعا نه،پس شناخت تـاریخ زنـدگی این فرد برای تأثیر پذیرفتن یـا نـپذیرفتن از عقاید و آرای او ضـروری اسـت.در مـقابل وقتی شخصیت پاک و معصوم حـضرت‌ امام‌ حسن مجتبی (علیه السلام) را در نظر می‌گیریم، تاریخ زندگی ایشان نشان می‌دهد که می‌توانیم به تعالیم ایـشان روی آوریـم.

بنابراین می‌بینید که بررسی زندگی پیـامبر و ائمـه از ایـن جـهت کـاملا ضرورت‌ دارد‌،چون در‌ تـکون شـخصیت خود ما اثر گذار بوده است، در موضعگیریها،در روابط ما در داخل یا خارج‌ از خانه و بسیاری مسائل دیـگر،بـنابراین مـی‌بینیم که باید بررسی عمیقی‌ در‌ تاریخ‌ صورت بـگیرد و انـجام ایـن تـحقیقات خـیلی بـیشتر از آنچه که ظاهرا به نظر می‌رسد اهمیت دارد.

شاید ‌‌بشود‌ این‌طور بیان کرد که استفادهء شما از تاریخ و برخورد شما با آن بی‌ شباهت‌ به‌ نوع ارتباط متکلمان بادین نـباشد،یعنی اگر کلام دفاع عقلانی از محتوای شریعت می‌کند،شما‌ همین استفاده را از تاریخ کرده‌اید؟

من چنین قصدی نداشتم،ببینید،وقتی ما سیاست‌ بنی امیه را بررسی‌ می‌کنیم‌،می‌بینیم که این سیاست برچند پایـه اسـتوار شده است:در جهل نگهداشتن مردم،ترویج افکار و اعتقاداتی که در مستحکم کردن حکمشان اثر بسزایی دارد،دور کردن کسانی که شخصیتهای ویژهء اخلاقی‌ و موضعگیریها،و تفکرات خاصی داشته‌اند،و استفاده از احادیث حضرت پیغمبر بـرای انـگیزه‌های خاص خودشان و به دست آوردن منافع‌شان،من می‌خواهم بفهمم حرکت تفکر جامعه،موضعگیریهای سیاسی و اقتصادی جامعه و نحوهء برخوردشان با حکومت‌ بنی‌ امیه چگونه بـوده است؟

وقـتی در یک جامعه حادثه‌ای به وقـوع مـی‌پیوندد، ممکن است فرضا این حادثه انگیزه دینی داشته باشد،ولی به‌تدریج که قضیه پیش می‌رود و اشخاص دیگری هم در‌ کار‌ مداخله می‌کنند،کم کم انگیزه‌های دیـگر هـم در کار پیش می‌آید،بـه طـوری که در پایان می‌بینیم شکل و شمایل قضیه،بکلی تغییر می‌کند و مثلا رنگ سیاسی یا مذهبی و…به‌‌خود می‌گیرد.بنابراین خود حادثه را به عنوان یک واقعیت تـاریخی مـستقل نمی‌شود از انگیزه‌های گوناگون سیاسی،اقتصادی،اجتماعی،دینی و عاطفی و غیره جدا کرد،چون‌ هرگونه‌ موضعگیری‌ ناشی از همان انگیزه‌هاست.فرضا‌ در‌ جنگ‌ بدر انگیزه‌های سیاسی و اقتصادی و دینی و اجتماعی و قبیله‌ای و غیره-چه از سوی مـشرکین و چـه از سوی حـضرت پیغمبر-متعددی وجود داشته که‌ طبعا‌ باید‌ بررسی شود.حادثهء جنگ بدر در ساخت اجتماعی‌ زمان‌ پس از خود تـأثیرات زیادی داشته است.یعنی پیغمبر برای مبادرت به این جنگ دلایـلی داشـته‌اند کـه همان دلایل‌ می‌تواند‌ برای‌ بنده و شما،پایه‌ی استقلال در کارهای بعدی باشد.انسان در‌ بدو تولد فاقد صفات و کـمالات ‌ ‌انـسانی است،ولی بتدریج اینها را کسب می‌کند،یعنی خداوند پیغمبر را برای‌ همین‌ فرستاده‌ که انـسان را بـه ایـن کمالات عالیه برساند،بنابراین دین در‌ خدمت‌ انسانیت انسان است،چه از نظر فردی و چه از نظر اجـتماعی،و خود دین هم برای رسیدن‌ به‌ این‌ هدف یک ابزار است؛ «یا ایـها الانسان انک کادح الی ربـک کـدحا‌ فملاقیه‌»، و لذا‌ وسیله‌ای است برای رساندن انسان به انسانیت او. یعنی ما نماز می‌خوانیم برای خود‌ نماز‌ یا‌ برای رسیدن به اهداف الهی؟

به عبارت دقیق‌تر جناب عالی تاریخ را در خدمت آرمانهای‌ یک‌ جامعه‌ی انـسانی به خدمت گرفته‌اید.که آن جامعه بر مبنای ارزشها و ملاکهای دینی‌ بنا‌ شده‌ است،و دین در حقیقت برای بر قراری یک جامعهء انسانی آمده است.

بله،همین‌ طور‌ است.

بفرمایید این نحوه‌ی بـرخورد بـا تاریخ در حوزه‌های دینی چقدر سابقه دارد؟

این‌ مسئله‌ی تازه‌ای‌ نیست،چون وقتی علمای ما می‌گویند افعال حضرت پیغمبر حجت است،این یعنی چه؟حجت برای چیست؟برای این‌ است‌ که ما آن را الگو قرار بدهیم و از آن اسـتفاده کـنیم و در‌ عین‌ حال‌ خودمان را به وسیلهء آن کامل کنیم،چون ما اعم از فرد و اجتماع نقصی داریم‌ که‌ شاید‌ بتوانیم مسائل را به عقل خودمان حل کنیم.با این نقص را‌ مرتفع‌ کنیم بـه هـمین منظور علمای ما گفته‌اند که برای خودسازی،و رفع نقائص،و حل مشکلات فردی و اجتماعی‌ اقوال‌ و افعال و حتی سکوت پیامبر حجت است.

نکته‌ای که می‌ماند این است که‌ علمای‌ ما تـا چـه حـد در کشف واقعیاتی‌ که‌ باید‌ الگـو قـرار گـیرد موفق بوده‌اند؟ مثلا شهید مطهری خیلی‌ سعی‌ داشت که سیرهء پیامبر را به عنوان یک مدرسه برای خودسازی جامعه قرار‌ بدهد‌.دیگران هم یـا در اخـلاق‌ یـا‌ در اعتقادات‌ یا‌ در‌ روش تربیتی و… خواستند استفاده کنند.اما‌ سـئوال‌ مـا این است،تا چه حد موفق شده‌اند؟

البته این نکته درست‌ است‌ اما مهم این است که مشخص‌ شـود تـا چـه اندازه‌ به‌ این موضوع به صورت تخصصی‌ نگاه‌ شده؟ یک وقت مـی‌بینیم کارهای پراکنده‌ای به حسب ضرورت در این ارتباط انجام شده،یعنی‌ در‌ کنار سایر رشته‌ها به تاریخ‌ هم‌ توجه‌ شـده اسـت،امـا‌ یک‌ وقت است که نگاه‌ تاریخی‌ به مسائل و مدد گرفتن از تـاریخ بـرای استنباط و اجتهاد موضوعیت پیدا می‌کند و مبنا واقع‌ می‌شود‌. این نحوهء برخورد چه اندازه سابقه‌ دارد؟

من‌ قـبول دارم کـه‌ کار‌ تخصصی در این زمینه‌ در حوزه‌ها نشده ولی کار علمای ما را نباید نادیده گـرفت،بـالاخره عـلمای ما به‌ سیرهء‌ پیغمبر و سیرهء ائمه علیهم السلام و به‌ تاریخ‌ به‌ طور‌ اعم‌ بـه عـنوان یـک‌ منشأ‌ و یک مأخذ برای ساخت یک انسان و مؤثر در اعتقادات و احکام و رفتار و اخلاق و…متوجه بـودند و ایـن کار‌ را‌ کردند‌،البته در تحقیق مسائل یک مقدار کم‌ کار‌ شده‌ یا‌ فرصت‌ نـکرده‌اند‌ کـه بـه این قسم از کار شکل و شیوهء منظم بدهند ولی شما نگاه بکنید،مثلا شیخ مفید یـا شـیخ طوسی،ابن شاذان و یا دیگران،اینها همه علمای‌ قدیمی هم هستند، خیلی مـسائل را مـطرح مـی‌کنند و می‌گویند مثلا این درست است،این دروغ است یا این باطل است. و دلایل آنرا هم ذکـر مـی‌کنند،تحقیق هم کرده‌اند ولی همان‌طور‌ که‌ شما فرمودید پراکنده است و شکل آکادمیک و مـنظم نـدارد.

آیات سید جعفرمرتضی عاملی و میرزا جواد تبریزی

 آیا فکر نمی‌کنید که با توجه به اهمیت و نقش تاریخ ایـن رشـته پیـش از اینها باید‌ شکل‌ جدی و درسی به خود می‌گرفته است؟

اصل پیشنهاد شما،بـرای ایـنکه تاریخ به عنوان یک درس کلاسیک حوزه‌ای مثلا مطرح بشود و دنبال بشود به‌ این‌ آسانی قابل دسـترسی نـیست، چون‌ هنوز‌ شاید اهمیت کار مشخص نباشد و اشکالات کار هم کمتر شـناخته شـده،به نظر من این کار باید وقـتی انـجام بـگیرد که گستردگی و میزان اهمیت‌ دخالت‌ آن در ساختن اعـتقادات‌ یـا‌ اخلاق یا رفتار یا خصائل نفسانی و غیر آن مشخص شده باشد.معلوم می‌شود کـه در کـار تحقیق باید خیلی محتاطانه بـرخورد کـرد و با احـتیاط و حـزم بـه آن شکل داد.لذا‌ به‌ دلیل اهمیت آنست کـه کـسانی که از روشن شدن حقایق متضرر می‌شدند چون متوجه شدند به نقش آن در سـاخت یـک جامعهء اسلامی به تمام معنا،لذا از هـمان روزهای‌ اول‌ شروع کردند‌ بـه تـشویه و تحریف تاریخ و پوشاندن حقایق تـاریخی،تـا آنجا که حتی خود پیغمبر (ص) از دروغ بستن و دروغ‌ گویی مکذبین به زبان آمده و فـرمودند: «الاوانـه قد کثرت علی الکذابه‌» هـمچنانکه‌ در‌ نـهج البـلاغه هم آمده اسـت و ایـن نشان می‌دهد که از هـمان ابـتدا اهمیت تاریخ پیامبر و سیرهء پیامبر ‌‌مشخص‌ بوده است.

پس از زمان پیغمبر (ص) هم دروغ بستن به ایـشان بـیشتر شده‌،تحریف‌ حقایق‌ بوده است،دروغ بـستن بـه صحابه‌ی حـقیقی بـوده اسـت و توجه داشته‌اند که چـقدر وضع سیاسی‌ و اقتصادی و اجتماعی جامعه تحت تأثیر واقعیات تاریخی بوده است و از همان روز اول‌ شروع کرده‌اند بـه جـعل‌ و تحریف‌ حقایق،لذا کار مشکل است و احـتیاج دارد بـه یـک تـحقیقی کـه از هر کس بـر نـمی‌آید.اگر یک نفر بیاید یک مقدار از تاریخ طبری،یک مقدار از سیرهء ابن هشام‌ بخواند و مثلا مـقاله‌ای انـشاء کـند و بدهد به فلان مجله یا کتابی مـنتشر کـند بـه عـنوان تـاریخ اسـلام و بگوید الگوی شما این است،سخت در اشتباه است،الگوی ما این نیست.بلکه‌ احتیاج‌ است به یک بررسی عمیق و کاری در حد اجتهاد می‌خواهد و به شناخت وسیع نـیاز دارد،چرا که انحرافات در طول تاریخ بیشتر از همین کج سلیقگی و وارونه کردن حقایق تاریخی‌ ناشی‌ شده است و اکثرا هم به این جور چیزها استدلال می‌کنند،و در مسائل مختلف هم از همین واژگون جـلوه دادن حـقایق استفاده می‌کنند.لذا من می‌گویم درست است اهمیت دارد‌ و باید‌ بسیار هم اهمیت داد.منتها این نباید بازیچهء کسانی که صلاحیت این کار را ندارند واقع شود.

در حقیقت همین طور است که مـی‌فرمایید و تـنها افراد متخصص و صاحبنظر باید‌ در‌ این‌ زمینه دخالت کنند.از این‌ سؤال‌ که‌ بگذریم،جناب عالی در آثار و تحقیقات خود نکات تازه‌ای را عنوان کرده‌اید که شـاید تـا پیش از این نگاه دیگری بـه‌ آن نشده‌،از جمله در زمینه اسرائیلیات،گر چه کتاب‌ مدونی‌ هنوز ارائه نکرده‌اید ولی ظاهرا از یادداشتهای زیادی که در این زمینه تهیه شده به نظر می‌رسد یک کتاب‌ چـند‌ جـلدی‌ بشود.

از همان زمان پیـامبر،یـهود در مدینه بودند و سعی‌ داشتند که دست در فرهنگ اسلام و فرهنگ الهی ببرند و مسائل را وارونه جلوه بدهند.از زمان حضرت موسی‌ و بعد‌ هم‌ از زمان حضرت پیغمبر، نمونه‌هایی در این زمینه هست ولی بعد‌ از‌ رحلت حـضرت پیـامبر،اینها جسارت بیشتری نشان دادند و با استفاده از وجود جریانات سیاسی خاصی توانستند‌ مقداری‌ از‌ فرهنگشان را به جامعه اسلامی تحمیل کنند.البته آمادگی روحی و روانی زیادی‌ هم‌ برای‌ پذیرفتن این موضوع در مـردم بـود،چون قـبل از بعثت پیامبر،یهود و نصاری و اهل‌ کتاب‌ به‌ طور عموم،بیشتر در جزیره العرب زندگی می‌کردند و در اینجا خودشان را بـه عنوان‌ پیشوایان‌ فرهنگی و معلمین مردم آن سامان جلوه می‌دادند و مردم هم تـقریبا ایـن مـوضوع را‌ پذیرفته‌ بودند‌ تا جایی که در تاریخ زیاد می‌خوانیم یک نفر یا بیشتر، و حتی یک قبیله‌ می‌خواست‌ مـسلمان ‌ ‌شـود از عرب غیر یهود یا غیر نصرانی،پیش یک راهب یا‌ خاخام‌ یهودی‌ یـا یـکی از عـلمای آنها می‌رفت و می‌گفت:من می‌خواهم مسلمان شوم نظر شما چیست؟و به نحوی‌ مسحور‌ اینها شده بـودند که فکر می‌کردند علم گذشته و آینده پیش آنهاست ولی‌ بعد‌ از‌ بعثت پیامبر اکـرم ص،آنها هر چه سـعی کـردند دخالتهایی بکنند‌ و کار‌ را‌ خراب کنند،نتوانستند اما بعد از رحلت پیامبر به خاطر پیش آمدن‌ یک‌ سری جریانات سیاسی از موقعیت استفاده کردند و برای مثال نقل احادیث پیـامبر که منع شده بود‌ یعنی‌ ضرورت سیاسی ایجاب می‌کرد که اقوال و احادیث پیامبر در جایی نقل یا‌ نوشته‌ نشود،حتی آنها آنچه را هم که‌ در‌ زمان‌ حیات پیامبر،مردم از قول ایشان نوشته‌ بـودند‌،جـمع آوری کردند و سوزاندند و همینطور کسانی را هم که از علم و رفتار پیامبر‌ استفاده‌ کرده بودند از خروج از‌ مدینه‌ منع کردند‌ تا‌ مبادا‌ در گوشه و کنار عالم اسلام پراکنده‌ شوند‌ و علم و رفتار پیامبر از طریق اینها بـه مـردم برسد و فقط به یک‌ عدهء‌ معدود اجازه دادند که به نقل‌ احادیث بپردازند.

از سوی‌ دیگر‌ اجازه دادند بنی اسرائیل یعنی‌ اهل‌ کتاب هر چه می‌خواهند از گذشته بگویند: حدثوا عـن بـنی اسرائیل و لا حرج‌؛ از‌ بنی اسرائیل هر چه می‌خواهید‌ بگویید‌ ولی‌ از پیامبر حرفی‌ نزنید‌ و گرنه کتک می‌خورید و هتک‌ می‌شوید‌.یکی از علل داستان ابوذر هم همین است،یعنی او می‌گفت هر چه از‌ پیـامبر‌ شـنیده‌ام بـاید بگویم حتی اگر شمشیر‌ بـرگردنم‌ گـذاشته شـود‌ این‌ کلمه‌ از کلمات پیامبر مانده‌ بود،باید این کلمه را بگویم قبل از بریدن گلویم.علت اینکه ابوذر را آن‌ قدر‌ تهدید کردند و گـفتند چـنین و چـنان می‌کنیم‌ هم‌ همین‌ بود‌.این‌ از یک طرف‌،از‌ سـوی دیـگر علمای اسلام در مدینه محبوس شده‌اند،از طرف دیگر ممنوع است کسی از پیامبر‌ روایت‌ کند‌،به داستان گویان بنی اسرائیل اجـازه دادهـ‌ شـده‌ که‌ در‌ مساجد‌ و مجالس‌ نقل بگویند،یا مثلا بعضی موضعگیریهای سـیاسی بر اثر مشورت دو نفر که یکی از آنها کعب الاخبار یهودی بوده و دیگری عبد اللّه بن سلام،به مشورت‌ ایـنها اتـفاق افـتاده و جریاناتی روی داده،حتی کشتن عثمان،شما می‌دانید که عبد اللّه بن سلام،عـثمان را تـشویق می‌کند که از موضعگیری خود بر نگردد و پایداری کند تا اینکه‌ کشته‌ می‌شود،همین عبد اللّه بن سـلام،یـکی از اتـباع یهود بوده و اظهار اسلام کرده،یا کعب الاخبار نقشه‌ای برای همین قـضیه مـنع حـدیث داشته و معتقد بوده چیزی نباید غیر‌ از‌ قرآن نوشته شود و هر چیز غیر از قرآن هـست بـاید از بـین برود و محو و سوزانده شود تا چیزی باقی نماند.چون یهودیت به‌ دو‌ فرقه تقسیم شـده بـودند: ربانیون‌ و قراء‌…قراء می‌گفتند که غیر از تورات جایز نیست چیز دیگری نوشته شـود.

و بـه ایـن ترتیب پس از یکصد سال،مردم از احکام دینشان آرام‌ آرام‌،دور شـدند و از مـوضع گیریهای سیاسی و اعتقادی و فقهی و غیره که از نظر شرع مورد رد یا قبول بود بـی اطـلاع مـاندند.بعد از گذشت چند نسل که تقریبا همهء صحابهء‌ پیامبر‌ در قید حیات نبودند-حتی صحابه‌ای هـم کـه در انتهای دوران حیات پیامبر متولد شده بودند،هم از بین رفته بودند-از گوشه و کـنار دخـالتهایی در امـور اسلام و مسلمین صورت‌ گرفت‌ به حدی‌ که حتی علمای واقعی هم برایشان میسر نبود کـه اسـلام حـقیقی را مطرح کنند و کسی نمی‌توانست با‌ اهل بیت تماس بگیرد.و خلاصه کار ایـن دخـالتها به تمام زمینه‌ ها‌ از‌ جمله فقه و اعتقادات و تفسیر و تاریخ هم کشیده شد و در همهء اینها دست بـردند و خـرابکاری کردند که ما ‌‌الآن‌ می‌توانیم حاصل آن را در کتابها بوضوح مشاهده کنیم و ببینیم.

حـدود ۲۰ سـال‌ پیش‌ بنده‌ متوجه شدم که باید در ایـن زمـینه کـاری صورت بگیرد و میزان دخالتهای اهل کتاب مـعلوم‌ و مـشخص شود تا مسلمانان به این قضیه توجه کنند.حالا مسائلی نظیر داستان‌ صـخره بـیت المقدس که‌ حدیث‌ آن در زمان بـنی امـیه جعل شـده تـا بـگویند این مقدس است و چنین و چنان اسـت،ایـن حدیث و تقدس صخره،به هیچ وجه اثری در اسلام ندارد.می‌دانید که ایـن صـخره در‌ اصل قبلهء یهودیان بوده و آنها ایـن حدیث را در جهت منافع و مـقاصد خـودشان جعل کرده‌اند.در هر صورت بـنده سـعی کردم تا حدی این حقیقت را نشان بدهم و نمونه‌هایی از دخالتهای‌ اینها‌ را هم در اعتقادات مـسلمین مـطرح کردم،البته با مدرک و بـه طـور مـستند،مثلا نشان دادهـ‌ام کـه فلان موضوع را فلان شـخص یـهودی گفته یا در تورات هست و این با‌ آیات‌ قرآنی و اصول اسلام و رفتار پیامبر-که صـد در صـد برای ما ثابت شده است-مـنافات دارد. هـمچنین به مـیزان و مـوارد دخـالتهای اینها اشاره کرده‌ام و نـمونه‌هایی از اسرائیلیات در تفسیر‌ و دخالتهای‌ علمای یهود و اهل کتاب را چه در حکومت اسلامی،و چه در مسائل اجتماعی و فرهنگی نـشان دادهـ‌ام یا مثلا تلاش اینها را در جهت وارونـه جـلوه دادن سـیرهء پیـامبر و تـحریف‌ احکام‌ شرعی‌ بـیان کـرده‌ام،البته این کار‌ به‌ صورت‌ یک اثر مستقل نبوده و به طور پراکنده و در خلال کارهای دیگر انـجام شـده،فـرضا موقعی که در موردی راجع به سیره‌ النـبی‌ تـحقیق‌ مـی‌کردم بـه مـطالبی بـر می‌خوردم و می‌دیدم در آنجا‌ اثر‌ کعب الاخبار هست،فورا آن را به طور جنبی یادداشت می‌کردم، حالا همین یادداشتهای جنبی به قدری زیاد شده‌ که‌ فکر‌ می‌کنم ۴-۳ جلد می‌شود.اصـولا در این کار نیازی به تحقیق‌ نیست،هدف این است که بگوییم این کارها انجام شده و اگر خودتان بخوانید،متوجه می‌شوید که این از‌ اسلام‌ نیست‌ و با قرآن و دین و عقل منافات دارد،دلم مـی‌خواهد مـردم متوجه خطر‌ این‌ جریان و اثرات آن باشند.

به نظر می‌رسد تتبعات شما و به اصطلاح استخراج مسائل از کتابهای اهل‌ سنت‌ برای‌ شناخت اسلام در حد بسیار گسترده‌ای است،نمونهء آن هم مقاله«السـوق‌»اسـت‌.به‌ نظر شما استفاده از مصادر اهل سنت با توجه به گستردگی و وسعت آن تا‌ چه‌ حد‌ برای محققین و طلبه‌های ما ضرورت دارد، ناگفته نماند کـه ایـن اواخر،این موضوع قدری‌ مـحدود‌ شـده بود ولی حالا در درسهای آیت الله منتظری هم از مصادر اهل‌ سنت‌ استفاده‌ می‌شود، در کارهای تاریخی و فقهی شما هم این گستردگی به چشم می‌خورد.

ببینید،ما‌ بـه‌ دنـبال کشف حقایق هستیم،بـعضی‌ مـطالب در فقه و تاریخ شیعه مطرح شده و ضرورت‌ هم‌ داشته‌ که مطرح شود و زمان هم اقتضا کرده، ولی بعضی مطالب دیگر به صورت گسترده مطرح‌ نشده‌ که البته آن هم به،اقتضای شرایط و مـسائل خـاصی بوده،اما وقتی‌ ما‌ به‌ دنبال کشف حقیقت هستیم،هر جا که باشد در پی آن می‌رویم تا ببینیم دیگران‌ چه‌ می‌گویند‌،ما چه می‌گوییم و اینها را با هم مقایسه می‌کنیم.گاهی اوقات مـسائلی‌ بـه‌ طور مـبهم در کتابهای ما وجود دارد که با تتبع در آثار دیگران می‌توانیم پردهء ابهام‌ را‌ کنار بزنیم و بفهمیم آن موضوع در چه زمـینه‌هایی و در چه شرایطی مطرح‌ شده‌ و این به معنای تکذیب آن مطلب نیست‌ بـلکه‌ روشـنگر‌ حـالاتی است که قضیه در آن واقع‌ شده‌ است.این می‌تواند برای ما مفید باشد و به دردمان بخورد،یعنی وقـتی ‌ ‌مـا‌ موضوعی‌ را به صورت واضح و روشن‌ درک‌ کنیم می‌توانیم‌ به‌ شکل‌ وسیعتری هم از آن اسـتفاده کـنیم‌،مـثلا‌ اگر در جریان جنگ احد فقط گفته‌اند که اینها به کوه رفته‌اند‌ یا‌ نرفته‌اند، دیگر شـرایطی را که اقتضا‌ کرد اینها به کوه‌ پناهنده‌ شوند،بیان نکرده‌اند و به جزئیات‌ نـپرداخته‌اند‌ حالا اگر ما بـخواهیم بـه صورت گسترده‌ای از این مطلب استفاده کنیم،ضرورت‌ دارد‌ که شرایط و احوالات و انگیزه‌های آن‌ را‌ بدانیم‌ و مبتدا و خبر و اول‌ و آخر‌ آنرا بشناسیم،برای این‌ کار‌ هم به کتب دیگران مراجعه می‌کنیم و هیچ اشکالی هم نـدارد.

گاهی اوقات هم علمای‌ ما‌ بعضی مطالب را به طور کلی‌ ننوشته‌اند‌ چون یا‌ مقتضی‌ ندیده‌اند‌ و یا به نوشته‌های دیگران‌ اعتماد کرده‌اند که در این حال هم ما می‌توانیم با یک دید تـحقیقی و روش عـقلایی‌ از‌ آنها استفاده کنیم.ما نسبت به‌ کتابهای‌ دیگران‌ عقده‌ نداریم‌ چنانکه ترجمهء کتابهای‌ یونانی‌ هم از زمان ائمهء اطهار شروع شد ولی آنها هیچ وقت نگفتند اینها بداست،ترجمه نکنید‌،بلکه‌ گـفتند‌ کـه ما بدهای آنرا نمی‌خوانیم،توجه دارید؟اینها فقط‌ به‌ عنوان‌ ناظر‌ و کنترل‌ کننده‌ بودند،آنها با این کار،معیارهایی به دست ما دادند که بتوانیم تشخیص بدهیم چه خوب است و چـه بـد.اگر کتابهای یونانی برای مسلمانان قابل استفاده باشد‌، هیچ مانعی ندارد از آنها استفاده کنند و چه بسا که همین معیار باعث شود کتابهای خوب و بد مسلمانان را هم از یکدیگر تفکیک کـنیم.ایـن را هـم باید تأکید کنیم‌ که‌ مـا از حـقیقت وحـشتی نداریم، بلکه به دنبال آن هستیم حالا هر کجا که باشد، حتی در آثار مشرکین،این توصیهء قرآن،پیامبر و ائمهء ماست: «الحکمه ضـاله المـؤمن ایـنما‌ وجدها‌ اخذها».

سید جعفرمرتضی عاملی در بیمارستان

توجه به تحریفات در تاریخ اسلام از جـمله مـواردی است که در آثار شما به نحو روشنی به چشم می‌خورد.برای مثال‌ در‌ مورد حدیث«افک»کتابی نوشته‌اید‌.

من‌ در آغـاز صـحبتم عـرض کردم در حقیقت کار من کار تازه‌ای نیست،مسئله‌ای اتفاق افـتاده، علمای گذشته تحقیقاتی دارند.البته من هم در موارد‌ متعددی‌ هم تحقیق و بررسی کردم‌،و این‌ مطالب را سبک و سنگین کـردم و بـا مـعیارهای علمی مورد قبول همه بررسی کردم و به نتایجی هم دست یـافتم.مـثلا در مورد حدیث افک که به عایشه ربط داده شده،من‌ بعد‌ از بررسی متوجه شدم این نه بـا آیـات قـرآنی سازگار است نه با وقایع تاریخی و سالهای ولادت و وفات شخصیت‌هایی که مطرح هـستند و نـه بـا مطالب دیگر جور در می‌آید،لذا‌ پی‌ بردم حدیثی‌ که مطرح می‌شود نمی‌تواند این طور بـاشد و ایـن مـسائل باید مربوط به حدیث دیگری باشد.و این حدیث‌ برای یک سلسله مقاصد سیاسی ساخته‌ شده‌ است‌.نمونه‌های نظیر این فراوان است. بسیاری از مـسائل هـست کـه هنوز یا اصلا روی آن کار نشده‌ و ‌‌یا‌ خیلی کم کار شده،بنابراین ما باید قـبل از هـر گونه استنتاج از‌ مسائل‌ به‌ تحقیق در ثبوت یا عدم ثبوت آن بپردازیم،سپس آثار و پیـامدها و انـگیزه‌اش را پیـدا کنیم‌،به عبارت دیگر اول باید اصل قضیه اثبات شود بعد ما بررسی آنرا‌ آغاز کـنیم.

شـیوهء من‌ در‌ کارهایم همیشه بر این بوده است که ببینم مسائل درست واقـع شـده یـا نه و اگر درست است میزان تحریف چقدر است یا اگر جعلی بوده، انگیزه‌ی این جـعل چـه بـوده است‌،در چه چیزهایی و به چه میزان اثر کرده؟ خلاصه اگر این مسائل مورد نـظر قـرار نگیرد-تحلیل به نتیجهء مثبتی نخواهد رسید و نمی‌شود از آن به عنوان الگو استفاده کرد.همیشه پیشنهاد مـن‌ بـه‌ آقایان این بوده که اول تتبعی در مسائل انجام بدهند و بعد آنرا تنظیم کـنند،پراکـندگی در مطالب باید از بین برود و هر مطلبی در جـای خـودش قـرار بگیرد،آن وقت‌ می‌شود‌ تحقیق و بررسی را آغاز کـرد تـا برسیم به مرحلهء اول استنتاج و اثرات و انگیزه‌های آن واقعه.حالا ما می‌بینیم که متأسفانه در مـرحلهء اول هـم کاری نکرده‌ایم.و نتیجه‌ی مثبتی بـه‌ دسـت‌ نیاورده‌ایم.مـثلا در بـررسی قـضیهء بدر،به این نکته اشاره نـشده کـه در زمان بنی امیه،یکنفر در کتابی اسامی انصار را نوشته،اما بنی امیه ایـن کـتاب را‌ از‌ بین‌ بردند تا اسمی از انصار‌ در‌ قـضیهء‌ بدر نباشد. حالا ایـن مـطلب در تاریخ طبری نیست ولی در جای دیـگر مـمکن است یافته شود،بنابراین باید در وهلهء‌ اول‌ به‌ جمع آوری مطالب بپردازیم و سپس آنرا قـریب المـأخذ‌ و منظم‌ کنیم،تا برسیم بـه مـرحله‌ی نـتیجه‌گیری و استفاده.ولی مادر مـرحلهء اول کـاری انجام نداده‌ایم،البته در رد مـرحله‌ی دوم مسائلی‌ را‌ مطرح کرده‌ایم ولی این خیلی کم است و نسبت به اصل‌ کار بسیار ناچیز بـه حـساب می‌آید و باید صدها برابر آنچه کـرده‌ایم کـار انجام بـدهیم.

***

منبع: نشریه کیهان فرهنگی، شماره ۵۹، بهمن ۱۳۶۷

[مطلب حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]