گفت‌وگویی با آیت‌الله سید عزالدین زنجانی درباره علامه طباطبایی

زمان مطالعه: ۱۶ دقیقه

اشاره

سید محمدحسین طباطبایی (زاده اسفند ۱۲۸۱ تبریز – درگذشته ۲۴ آبان ۱۳۶۰ قم) معروف به علامه طباطبایی، روحانی، عارف، فیلسوف و نویسنده ایرانی بود. وی از برترین مدرسان فلسفه حوزهٔ علمیه قم به‌شمار می‌آمد. از شاگردان وی می‌توان به عزیزالله خوشوقت، مرتضی مطهری، سید محمد بهشتی، سیدعلی خامنه‌ای، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، ناصر مکارم شیرازی، محمدرضا مهدوی کنی، و محمدتقی مصباح یزدی اشاره کرد. تفسیر المیزان، نهایهالحکمه، شیعه در اسلام و اصول فلسفه و روش رئالیسم از آثار اوست.

سید محمد عزالدین حسینی موسوی زنجانی مشهور به حاج آقا عزالدین زنجانی (۱۳۰۰-۱۳۹۲ش)، مرجع تقلید، فیلسوف، مفسر و مدرس حوزه علمیه مشهد. سید عزالدین حسینی، از خاندان امام جمعه زنجانی بود و در حوزه علمیه زنجان، قم و نجف تحصیل کرد. او از شاگردان امام خمینی و از روحانیان حامی انقلاب اسلامی ایران بود و به همین دلیل بازداشت و تبعید شد. او همچنین از شاگردان نزدیک علامه طباطبایی به شمار می‌رفت. پس از انقلاب اسلامی مدتی امام جمعه زنجان بود و از سال ۱۳۵۹ در مشهد ساکن شد. شرح خطبه حضرت زهرا (س)، مشهورترین اثر اوست. این روحانی شیعی، در حرم امام رضا (ع) مدفون است.

در مطلب زیر فرازهایی از خاطرات آیت‌الله سید عزالدین زنجانی از زندگی علامه سید محمدحسین طباطبایی را در مصاحبه با نشریه کیهان فرهنگی از نظر خواهیم گذراند.

آیت‌الله سید عزالدین زنجانی

با تشکر از این‌که‌ دعوت ما را برای این گفت‌وگو‌ پذیرفتید‌، با توجه‌ به سابقه آشنایی حضرتعالی با مرحوم علامه، لطفا در خصوص سابقه این آشنایی و مدت تحصیل‌ و کـیفیات آن بـرای خوانندگان ما مطالبی بفرمایید.

 -اعوذ باللّه من الشیطان‌ الرجیم‌، بسم‌ اللّه رب‌ العالمین و صلی اللّه‌ علی‌ محمد‌ و آله الطاهرین.

آشنایی و ارادت حقیر و توفیق استفاده و تلمذ از محضر مبارک سیدنا العلامه استاد و فیلسوف بـزرگ‌ ایـن قـرن، آقای طباطبایی – رضوان‌ اللّه‌ تـعالی‌ عـلیه – از اوان تـشرف آن بزرگوار از تبریز‌ به‌ قم تقریبا چهل‌ سال قبل بوده است. ابتدای آشنایی ما از آن‌جا بود که مرحوم آیت‌اللّه والد قدس‌ سره‌ کـه‌ در هـمان‌ اوان در قـم مشرف بودند و سابقه آشنایی را‌ با مرحوم علامه از دروس مـرحوم آیـت‌اللّه نابغه علوم‌ اسلامی آقای حاج شیخ محمدحسین اصفهانی‌ (معروف به‌ کمپانی‌ قدس‌ سره) داشتند، روزی با سیدنا العلامه الاستاد مـلاقات کـرده و در مـراجعه‌ به‌‌ منزل خطاب به این بنده فرمودند که جناب آقـای‌ قاضی (آن وقتها به قاضی معروف بودند‌) مشرف‌‌ هستند‌ و تشرف ایشان را غنیمت بشمار و از محضرشان استفاده کن، ما هم بـه‌ ایـن‌ قـصد‌ با چند تن از رفقا مشرف به خدمتشان شدیم و از ایشان درخواست مـجدد‌ اسـفار‌ را‌ کردیم که تقریبا یک دوره آن را از محضر امام امت یرفع اللّه درجاته‌ استفاده‌‌ کرده بودیم. ایشان فرمودند کـتاب و اثـاثیه را از تـبریز نیاورده‌ام عرض کردم من‌ اسفار‌ خودم‌ را تقدیم‌ می‌کنم و خود از اسفار رفقاء اسـتفاده مـی‌کنم، ایـشان‌ قبول فرمودند و در مدرسه‌ حجتیه‌ شروع به تدریس‌ کردند، و من درخواست کردم آن مقدار که مـیسر اسـت تـحقیقات‌ فلسفی‌ خودشان‌ را که از خارج تقریر می‌فرمودند، در حواشی اسفار من مرقوم بفرمایند.

ایشان هم قـبول‌ فـرمودند‌، و بحمداللّه فعلا همان‌ اسفار چاپ قدیم مزین به خط شریفشان که در‌ حواشی‌ کـتاب‌ مـرقوم فـرموده‌اند در کتابخانه شخصی‌ موجود است، و هم با قلم قرمز روی فصول و عناوین‌ کتاب‌ اسفار‌ خطکشی‌ فـرموده‌اند. البـته حواشی‌ مفصلی نیست.

رابطه شما تا کی در قم ادامه‌ پیدا‌ کرد؟

– تا آخر حـیاتشان بـحمدالله ارتـباط برقرار بود. و هم ایشان دو مرتبه بعد از فوت مرحوم پدرم‌‌ به‌ زنجان تشریف آوردند و در دفعه دوم مـصادف بـود با فوت مرحومه همسرشان‌ که‌ قریب دو ماه یا بیشتر در آنجا‌ اقامت‌ فـرمودند‌، در ایـن مـدت رابطه، رابطه استادی و شاگردی‌ ساده‌ نبود، بلکه واقعا رابطه پدری و پسری بود، چون با مرحوم والد در اوان حـیاتشان‌ خـیلی صمیمی بودند وقتی که‌ ایشان‌ به قم‌‌ مشرف‌ می‌شدند‌ شاید بتوان گـفت اگـر سیدنا الاستاد‌ هر‌ روز نه، یک روز در میان مسلما می‌آمدند و شاید دو ساعت یا‌ کمتر‌ می‌نشستند و تشریف می‌بردند.

اگـر مـمکن است‌ مقداری درباره رابطه پدرتان‌ و آقای‌ طباطبایی زمانی که در نجف‌ با‌ هـم‌ بـودند، بفرمایید.

از نظر سنی ایشان با مرحوم والد تـفاوت‌ داشـتند. مـرحوم‌ علامه‌ کوچکتر بودند و اواخر مدتی‌ که‌ مـرحوم‌ والد‌ در نـجف بودند‌ مصادف‌ با اوایل ورود ایشان‌ به‌ درس مرحوم آقای حاج شیخ محمدحسین‌ اصفهانی بـوده اسـت. بنده آن مدت را یاد‌ ندارم‌‌ چـون خـارج از سن مـن اسـت‌. پایـه‌ رفاقت در‌ آنجا‌ و در‌ آن درس ریخته شده‌ بود تـا زمـانی که به قم آمدند و در آن‌جا خیلی مؤکد شد، به طوری که‌ هـر‌ دو از یـکدیگر بسیار تمجید می‌کردند‌ و به‌ مصداق‌‌ «الحـب‌ و البغض‌ یتوارثان» آن صمیمیت‌ و دوسـتی‌‌ بـاقی است، و حتی اوان تبعید ۵ ساله‌ام بـه مـشهد مقدس در زمان طاغوت، ایشان هم که اغلب‌‌ تابستان‌ها‌ به‌ مشهد مشرف می‌شدند، بـه مـحضرشان‌ می‌رسیدیم و از‌ حضورشان‌ استفاده‌ می‌کردیم‌‌ و ایـشان‌ هـم‌ بـه منزل بنده تـشریف مـی‌آوردند. حتی‌ یادم است کـه در تـابستانی از ایشان درخواست‌ کردیم که یک روز به قریه «زشگ» که فصل گرما را به آنجا‌ مـی‌رفتیم تـشریف بیاورند، پذیرفتند و آمدند، و در این دعوت عـده‌ای از اسـاتید دانشگاه هـم بـه‌ مـناسبت حضور ایشان دعوت شـده بودند، دیگر اواخر زندگیشان بود و مرتب دوا می‌خوردند، غرض‌ آن‌که بعد‌ از‌ مرحوم والد نیز باز هم بـسیار لطـف‌ داشتند یعنی مثل لطف و مرحمت یـک پدر بـسیار مـهربان بـه فـرزندش

یادم هست اوانی که‌ مرحوم‌‌ والد با مرحوم عمویم آقای حاج سید احمد مجتهدی‌ طاب ثراه که از تـلامذه مـرحوم آیت‌الله‌العظمی حاج‌‌ شیخ‌ عـبدالکریم‌ حـائری رضوان‌الله علیه بود و از طرف‌ ایشان اجازه اجتهاد‌ داشت، در قم به منزل ما وارد شده بودند. روزی مرحوم والد فرمودند برویم‌ خدمت آقای قاضی، سید‌ استاد‌ در‌ آن زمان در کـوچه یـخچال قاضی، منزلی استیجاری داشـتند. وارد کـه‌ شدیم‌ در اطاق به حیاط باز بود دیدیم که‌ ایشان مشغول خواندن نماز هستند ما هم نماز‌ نخوانده‌ بودیم‌ مرحوم والد گفتند چه تصادف‌ خوبی، ما که نماز نخوانده‌ایم و وضو هم‌ داریـم‌‌ بـه‌ ایشان اقتدا کنیم و همین کار را کردیم. ایشان‌ اندکی بعد متوجه شد، آن مقدار‌ که‌ برای‌ نمازگزار میسر است با اشاره بفهماند که من راضی نیستم‌ فهماندند. غرض با زحمت‌ و مشقت‌ نـماز را تـمام‌ کردند. بـلافاصله رو به والد کردند و با لهجه ترکی‌ شیرین‌ خودشان‌ فرمودند‌: «خدا عمرتان بدهد مرا که کشتید» و عرق از سر و صـورتشان می‌ریخت. تواضع و فروتنی را‌ ببینید!

خصوصیت مرحوم عـلامه طـباطبائی چه بود؟ بسیاری از شاگردان ایشان در این‌ باره‌ صحبت‌ کرده‌اند ولی شما زمینه‌های خصوصی‌تر را هم درک‌ کرده‌اید.

 -باید در جـواب ابـتدا ایـن بیت عربی را بخوانم:

یقولون خبرنا و انت امـینها‌ و مـا‌ انـا ان خـبرتهم بـامین

خـصوصیات‌ قابل‌ وصف نیست، ولی خصوصیتی‌ که در ایشان به عقیده من بسیار ممتاز است تواضع و فروتنی زیاد ایشان بود. می‌دانید که معلومات و سواد، خواهی و نخواهی‌ در‌ انسانهای معمولی تأثیر گـذاشته‌ و غرور‌ و کبریایی و منیت خاصی به وجود می‌آورد. کمتر کسی است که از این ورطه خلاصی‌ یابد به قول قرآن کریم «الا عبادالله المخلصین»؛ ایشان با اینکه به‌راستی نظیر نداشت خصوصا‌ در‌ فلسفه و عـرفان، و بـه تصدیق دوست و دشمن ایشان‌ یگانه فیلسوف و عارف قرن حاضر بود، کسی که‌ ایشان را از نزدیک نمی‌شناخت ضمن برخورد اگر متوجه می‌شد، آن‌چنان ناباوری به او دست‌ می‌داد‌ که‌ آیا‌ مثلا ایـن شـخص است که دارای آن همه کمالات و معلومات است؟! و این همان فیلسوف و عارف‌ معروف است؟ ایشان با آن‌ همه معلومات، ضمن‌ درس و به مناسبت، قضایای آموزنده و شیرینی نیز از‌ اساتیدشان‌ داشـتند،‌ بـا این حال می‌دیدید که اکـثر اوقـات مجلس با سکوت برگزار می‌شد، مگر اینکه از محضرشان سؤالی ‌‌می‌شد.‌ مانند همان فردی است‌ که مولای متقیان (ع) می‌فرماید:«کان لی فی ما مضی اخٌ فی الله، کـان اکثر دهره صامتا فـاذا جـاء الکلام‌ بذ القائلین»؛ من در‌ گذشته برادر الهی داشتم که اکثر روزگارش را به سکوت می‌گذراند اما وقتی‌ نوبت‌ سخن به ایشان‌ می‌رسید‌ مجالی برای سخن‌گویی‌ نمی‌گذاشت، عـلامه هـم این‌چنین بود مادامی که‌ سؤال نشده بود ابدا حرفی نمی‌زدند و اکثر عمر و اکثر اوقات خود را به سکوت می‌گذراندند و چه بسا در همان وقت‌ به ذکرهای باطنی مشغول بود و از کیفیت رخـسار و قـیافه‌شان پیدا بـود که در درون‌ خویش دارند کار می‌کنند، اگر چه ساکت هستند و این یکی دیگر از خصوصیات بارز علامه بـود، سکوت‌ در‌ مقابل علمی که در سینه داشتند. و مردی‌ بود بسیار جامع و مـتواضع، مـهربان، رئوف، و از لغـزش‌های دیگران زودگذر، و انس‌بگیر؛ رضوان اللّه‌ تعالی علیه.

علامه سید محمدحسین طباطبایی

علما وقتی بحث می‌کنند نظرات پیشینیان‌ خود‌ را‌ نیز نـقل ‌ ‌مـی‌کنند و گاهی هم در کلمات آنان‌ نقد و نظری دارند، لطفا بفرمایید مرحوم علامه‌ در این گـونه مـوارد چـگونه برخورد می‌کردند؟

همان‌طور که عرض کردم این تواضع و فروتنی‌ در‌ تمام‌ اطوارشان نمودار بود. مثلا رأیی را کـه‌ فرضا قبول نداشتند هرگز آن را با تحقیر ولو اشعارا مطرح نمی‌کردند، بلکه ابتدا به عـنوان یک رأی نقل‌ کرده، آنـگاه نـظرات‌ خود‌ را‌ با کمال تواضع بیان‌ می‌فرمودند‌. البته‌ انسان‌ از خصوصیات افرادی که‌ دیده و با آنها معاشرت کرده و از محیطی که در آن‌ بوده تأثیر می‌پذیرد، اساتید ایشان نیز هم‌ مانند‌ حاج‌ شیخ محمدحـسین اصفهانی بسیار متواضع‌ بوده‌اند. از‌ مرحوم‌ والد شنیده‌ام که می‌فرمودند حاج شیخ (به شهادت حواشی‌های ایشان همه متفق‌ القولند که اعلم علماء و افقه فقها بود‌) می‌آمد‌ و پشت‌‌ سر مرحوم شیخ علی زاهد قـمی، کـه به زهد و تقوا‌ در نجف معروف بود و علما و خواص به ایشان اقتدا می‌کردند، در صف دوم یا سوم مانند یک فرد‌ معمولی‌ عبایش‌ را زیرانداز کرده و اقتدا می‌کرد. بعضی از اوقات که خسته می‌شد‌ جـلوی‌ دکـان رفیقی‌ که در بازار داشت برای رفع خستگی می‌نشست، اگر کسی به حواشی ایشان که‌ بر‌ کفایه‌ الاصول یا مکاسب نوشته‌اند مراجعه کند می‌بیند که در مقابل‌ استاد چقدر‌ مؤدب‌ بـوده‌اند‌ و حـال آن‌که پیداست که‌ افق کلمات از آن‌که در متن است بسیار اوج دارد‌ و در‌ جایی‌ که می‌خواهند نظرات مرحوم آخوند را رد کنند می‌فرمایند: «هذا مما لا یبلغ الیه‌ فهمی‌‌ القاصر» این از آن مطالبی است که من درسـت‌ نـمی‌توانم بـفهمم، و یا این‌که‌ در‌ حاشیه‌ کفایه‌ مـی‌فرمایند ایـن مـطلب را در حاشیه رسائلشان طور دیگر بیان می‌فرمایند. این‌طور با‌ عظمت‌ از مرحوم‌ آخوند یاد می‌کنند. محققین در این هم شاید متفق‌القول باشند‌ کـه‌ چـطور‌ مـرتبه کفایه از قوانین‌ برتر است مرتبه حواشی ایشان هـم بـه کفایه از همین‌ نوع‌ است‌ و بلکه خیلی برتر است. و حال اگر کسی‌ دیگر مانند مرحوم کمپانی در‌ مراتب‌ اخلاق‌ کامل‌ نـبود واجـد ایـن کمالات شد به طور مسلم تعبیراتش‌ اینطور نمی‌شد. از قضا و حـسن‌ تصادف‌‌ سیدنا‌ الاستاد مرحوم علامه طباطبایی تحت‌ تعلیمات و تربیت و معاشرت چنین استادی در نجف‌‌ بودند‌ که قهرا تأثیر زیـاد بـر ایـشان داشته است که‌ به افکار دیگران احترام زیاد می‌گذاشت.

مرحوم‌ عـلامه‌ طـباطبایی طبعا با این علم و آن‌ فضائلی که داشتند در تربیت شاگردانشان‌ بیشترین‌‌ سعی را می‌کردند. لطفا بفرمایید بـرخوردشان بـا‌ شـاگردان‌ که‌ طبیعتا هر یک از آن‌ها دارای افق‌های‌‌ فکری‌ مختلف و استعداد متفاوت‌اند، چطور بود؟

هـمان‌طور کـه عـرض کردم تواضع و مهربانی‌ و شفقت ایشان قهرا‌ همه‌ را تحت تأثیر قرار می‌داد‌. اصولا‌ انسان مـی‌بایست‌ بـه‌ وسـیله‌ محبت در قلب فرد مقابل رسوخ‌ نموده،‌ آنگاه در وی تأثیرگذارده و او را اصلاح کند، یعنی زمینه‌ای ایجاد نـماید‌ کـه‌ او نسبت‌ به این شخص کشش‌ داشته باشد و به عبارت‌ دیگر‌ جذبه استاد شـاگرد را کـاملا‌ بـگیرد‌ چه از حیث‌ محبت و چه از جهت عظمت علمی. عظمت علمی‌ ایشان که‌ به‌ خوبی‌ مشهود و مـسلم بـود که در‌ مقابل‌‌ آن‌، همه خاضع بودند‌ همچنین‌ آن کشش، تواضع‌ و مهربانی‌ را‌ که فطرتا و خـلقتا داشـتند بـاعث می‌شد تا شخصی که با ایشان است، در هر‌ درجه‌ از معلومات‌ که باشد، تحت تأثیر‌ واقـع‌ گـردد. چون‌ این‌ دو‌ عامل‌ یعنی اعتقاد و اذعان‌ به عظمت علمی ایشان و مورد مـهربانی واقـع شـدن بود، تمام تأثیر را می‌کرد، شخص مخاطب‌ نهایت‌ سعی را کرده تا کاری کند‌ که‌ شبیه‌ ایـشان‌ شـود‌، چـون می‌دید که‌ در‌ ایشان‌ واقعا سعادت، بزرگواری، دنیا و آخرت همه جمع‌ است و انـسان هـم چیزی غیر از این خواسته‌ای‌ ندارد‌ که‌ سعادت دنیا و آخرت را داشته باشد؛ لذا‌ می‌بینید‌ زمانی‌ که‌ شهید‌ مـرتضی‌ مـطهری رضوان‌اللّه علیه‌ عبارتی از ایشان نقل می‌کنند نوعا تعبیرشان روحی‌ له الفداء است.

بـفرمایید ایـشان برای اینکه طلاب را به‌ مطالعه و تحقیق بـیشتر تـشویق کـنند از‌ چه شیوه‌هایی‌ استفاده می‌کردند؟

آن وقتها به طور کـلاسیک کـار کردن و نوشتن‌ رایج نبود. برای مثال می‌توان در مورد کتاب اصول‌ فلسفه و روش رئالیسم -کـه بـحمدالله بنده هم از مؤسسین این‌ کـتاب‌ بـوده‌ام- صحبت کـرد. اوایـل‌ سـلطنت محمدرضا که دانشگاه‌ها تقریبا تحت نـفوذ افـکار مادی و الحادی بود و آثار مارکسیست‌ها پی‌ در پی چاپ می‌شد و جوانان کم مطالعه بـه خـاطر ظاهر آراسته‌ حرفهایشان‌ از آنان دنباله‌روی‌ مـی‌کردند، ما حس کردیم کـه مـرحوم علامه ملجاء و مرجعی هستند بـرای عـلاج این درد دین و مملکت، لذا از ایشان خواهش‌ کردیم‌ که ضمن تدریس‌ یک ساعتی را‌ در‌ هفته برای مـطالعه افـکار الحادی‌ و پاسخگویی به روش فلسفی و مـنطقی اخـتصاص‌ دهـند. ایشان قبول کـردند و بـنا شد کتاب سیر حـکمت در اروپا تـألیف محمدعلی‌ فروغی‌ را همگی‌ از جمله‌ خود‌ ایشان مطالعه کنیم و نتیجه مطالعه را نوشته و روی آن بحث کنیم، آنـگاه نـتیجه بحث‌ و بررسی نوشته شود. این جـلسه کـه ابتدا در شـب‌های‌ پنـج‌شنبه در مـنزل ما تشکیل می‌شد، بـعدها‌ به‌‌ صورت سیار درآمد. آن متن را مرحوم شهید مطهری شرح کردند، تا اینکه به صورت کـتاب‌ ارزنـده و نفیسی به جامعه ارائه شد.

ایشان بـا شـیوه‌های مـستقیم تـشویق‌ مـی‌کردند و یا غیرمستقیم؟

 -عرض‌ کـردم‌ کـه به‌ هر دو صورت تشویق‌ می‌کردند و چنان‌که می‌دانید این تشویق‌ها در فهم‌ مطالب و ایجاد اعتماد به نفس در‌ طـلبه خـیلی مـؤثر است، چنان‌چه تحقیر کردن و نسبت نفهمی دادن‌ اسـتعدادکش‌ اسـت‌ و اثـر‌ مـعکوس دارد. و ایـشان نه‌ تنها تضییع استعداد نمی‌کردند بلکه با اعتمادهای‌ فعلی و عملی‌شان روح ترقی و تعالی را ‌‌به‌ طلبه‌ می‌دمیدند، به طلبه می‌فهماندند که آدم می‌تواند فکر کند، و فکر و علم به‌ قوم‌ خـاصی‌ دون قوم دیگر وقف نشده، این روش را کاملا تعقیب می‌کردند و همین کار روح قضیه‌ برای شکوفایی‌ استعدادهاست.

به نظر حضرت‌عالی شأن علمی و عرفانی‌ مرحوم علامه طباطبائی‌ در چه مرتبتی قرار‌ دارد؟

عرض‌ شود مـعلومات اسـتاد منحصر به فلسفه‌ و عرفان نبود، بلکه ایشان در فقه و اصول شاید قریب‌ ده سال از تلامذه مرحوم آقای نائینی رضوان الله‌ علیه بودند که از نوابغ قرن اخیر‌ به شمار می‌رود. و مرحوم والد هـم از شـاگردان ایشان بودند و درباره ایشان می‌فرمود: عصر مقتضی نبود، و الا عظمت‌ علمی ایشان در حدی بود که شیخ را به طور مسلم‌ نسخ می‌کرد‌ و می‌فرمود‌: زمانی کـه مـن به نجف‌ رفتم (آن موقع اغـلب شـهرها چندین مجتهد داشت) اساتید نجف مرا جذب نکرد تا اینکه پرسیدم کسی‌ دیگر نمانده؟ گفتند: چرا استادی هست که در خانه خود‌ تدریس‌ می‌کنند، ایشان هم (یـعنی مـرحوم آقای‌ نائینی) به خـاطر شـکست اقدامات علما در مشروطیت‌ به ناچار تا حدی منزوی شده بودند زمانی که برای‌ درس خدمت ایشان رسیدم با خود‌ گفتم‌: «هذا الذی‌ ینبغی ان تشد الیه الرجال»، این همان مردی است که‌ بـاید بـه خاطر آن بار سفر بسته شود، و می‌فرمودند ما تا آخر در درس ایشان بودیم. سیدنا‌ الاستاد‌ هم‌‌ از تلامذه ایشان بود و هم‌ از‌ تلامذه‌ مرحوم حاج‌ شیخ محمدحسین اصفهانی قدس سره که قبلا در بـاره ایـشان صحبت شـد. فلسفه را هم نزد حکیم‌ متأله‌ آقای‌ سید‌ حسین بادکوبه‌ای طاب‌ثراه که‌ اسفار و مشاعر را تدریس‌ می‌کردند‌، تحصیل‌ کـردند، علم تهذیب نفس را هم در محضر سیدالعلماء الربانین آقای سید علی قـاضی گـذرانده‌اند. بـنده نیز اواخر‌ عمر‌ مرحوم‌ سید علی قاضی را در نجف درک‌ کردم که مرحوم‌ والد از ایشان تمجید فوق‌العاده‌ می‌کرد و مـی‌فرمود ‌انـسانی وارسته و تربیت شده و اصلاح شده بودند.

در سلوک عرفانی هم‌ ویژگی‌ای‌‌ را‌ که علامه ارائه مـی‌دهند بـا راهـی که حکمای الهی‌ غیر مسلمان‌ در‌ تهذیب نفس می‌دهند فرق می‌کند. علامه می‌فرماید: در این‌که معرفه‌الله از راه خودشناسی (معرفهالنفس) -که‌ نزدیک‌ترین‌ راه‌ها‌ و از راه‌های دیگر سرآمد و برتر است- می‌باشد شبهه‌ای‌ نـیست، به همین جهت‌ اسـلام‌ آن را برترین راه‌ها معرفی نموده، و علامه در اثبات این مطلب شواهد قرآنی زیاد می‌آورند‌ که‌ ذکر‌ آن‌ها به طول‌ می‌انجامد. پس از اثبات مطلب فوق می‌فرمایند اینک‌ سخن در این‌ است‌ که چگونه از این مسیر مـشخص‌ حرکت کنیم؟ بعضی چنین پنداشته‌اند در اسلام‌ چگونگی پیمودن‌ این‌ راه‌ بیان نشده، و بعضی‌ آن‌چنان راه مبالغه رفته‌اند که این راه در اسلام مانند رهبانیتی‌ است‌ که در مسیحیت آن را از پیش‌ خود اختراع کردند و خدای متعال آن‌ را‌ برای‌‌ انـسان‌ها پسـندید و امضاء نموده و در اثبات این مطلب‌ به این آیه استناد کرده‌اند: «و رهبانیه ابتدعوها‌ ما‌ کتبناها علیهم الا ابتغاء رضوان الله فما رعوها حق‌ رعایتها»؛ رهبانیتی که مسیحیت‌ آن‌ را‌ از پیش خود اختراع کردند، ما آن را بـه مـسیحیان مقرر نداشته‌ بودیم مگر در‌ راه‌ طلب‌ رضوان الهی، اما آن را چنان‌چه شایسته بود رعایت و پاسداری نکردند. از‌ این‌که‌ می‌فرماید آن را نگاه‌داری صحیح ننمودند و ضایع کردند استفاده می‌شود که خدای متعال‌ امضاء فـرموده. آنـ‌گاه‌ استاد‌ رضوان الله علیه چنین‌ می‌فرماید: از این جاست که نزد بعضی از‌ پویندگان‌ راه‌ معرفهالرب ریاضتها و روشهای مخصوصی دیده‌‌ می‌شود‌ که‌ ابدا لابلای کتاب و سنت از آنها اثری‌‌ نمی‌توان‌ یافت، و نیز در سـیره رسـول اکـرم (ص) و امامان‌ اهل بیت عصمت (ع) شـاهدی نـدارد. و مـبنای‌ این‌‌ ریاضتهای از پیش خودساخته و راه‌هایی‌ که‌ از حکمای‌ الهی‌ غیر‌ مسلمان و اهل ریاضت به دست ما‌ رسیده‌، بر این است که غـرض و هـدف رسـیدن به‌  «معرفهالله» است و آن هم‌ به‌ وسیله گذشتن از سـرمنزل نـفس میسر‌ می‌شود و به عبارت دیگر‌ آنان‌‌ می‌گویند که «آن سوی این‌ دهکده‌ شهر الله است» حال از هر طریقی که ممکن بـاشد جـایز اسـت استفاده‌‌ کرد‌ و به این هدف رسید حتی‌ اگر‌ به‌ وسـیله ریاضت‌های نامشروع‌ هم‌ باشد. اگر کسی به‌‌ کتاب‌های‌ آنان و به راه‌هایی که حکایت شده مراجعه‌ کند این مـطلب کـاملا روشـن خواهد شد‌.

اما‌ راه حقی‌ که علامه با الهام‌ از‌ مکتب اهل‌ بـیت‌ و اسـتفاده‌ از کتاب و سنت ارائه‌ می‌دهند این است که در شریعت‌ حقه اسلامی به هیچ وجه راه سلوک به حـضرت‌ حـق‌‌ جـل و علی برای سالکان به‌جز از‌ آن‌ راهی‌ که‌ فرمان‌‌ داده شده (که‌ همان‌ راه کـتاب و سـنت اسـت) نیست. در شریعت اسلام راه رسیدن به سعادت واقعی و اجتناب از شقاوت‌ دنیا‌ و آخرت‌، کوچکترین ابهامی‌ نـدارد و هـمه جـزئیات بیان شده‌ و آنچه‌ در‌ این‌ سفر‌ برای‌ انسان لازم بوده بخوبی مشخص شده است.

مطلبی را که یادداشت کرده‌ام تذکر دهم‌ مقام‌ و مرتبه علمی ایـشان‌ اسـت‌. بنده عقیده‌ام این است که‌ ایـشان در ردیـف مرحوم آقـا عـلی حـکیم هستند، چون‌ به اعـتقاد بنده و دیگران آقا علی مدرس صاحب‌ کتاب بدایع الحکم فرزند ملاعبداللّه زنوزی مؤلف‌ کتاب لوامـع‌ الهـیه در تحقیق قطعا بالاتر از حاج‌ ملاهادی سـبزواری بـوده اسـت، و کـسی کـه بدایع‌ الحکم ایـشان را بـا تعمق مطالعه کند متوجه بعد عظیم فلسفی و تحقیقی شخصیت علمی ایشان‌ می‌شود و اینکه‌ کوشیده‌ است تـا بـین فـلسفه و شریعت‌ جدایی نیفتد و با احاطه‌ای که بـه اخـبار دارد، ثـابت کـرده‌ کـه بـین فهم درست اخبار وارده از ائمه معصومین (ع‌) و فلسفه حقه جدایی نیست، نبوغ‌ ایشان‌ در همین‌ است و به عقیده من سیدنا الاستاد هم‌ردیف بلکه در بعضی جهات بالاتر از ایشان و بـه طور خلاصه‌ می‌توان گفت در قرن حاضر از جهت جامعیت‌ بی‌نظیر‌ بود‌.

عقیده ایشان راجع به فلسفه و لزوم تحصیل آن‌ این بود که فرا گرفتن فلسفه برای عده‌ای که به‌ استعداد و درک و فهم خـود اطـمینان دارند واجب‌ کفایی است، پاسخ به‌ افکار‌ الحادی‌ را جز به وسیله همین‌ فلسفه‌ نمی‌توان‌ داد و در هر زمانی به تناسب‌ روز دستهای مرموزی این افکار را پخش می‌کنند.

خاطره جالبی از تواضع ایشان بـه یـادم‌ آمد‌، حیف‌‌ است که نقل نشود. یادم هست اوانی که‌ مرحوم‌‌ والد با مرحوم عمویم آقای حاج سید احمد مجتهدی‌ طاب ثراه که از تـلامذه مـرحوم آیت‌الله‌العظمی حاج‌‌ شیخ‌ عـبدالکریم‌ حـائری رضوان‌الله علیه بود و از طرف‌ ایشان اجازه اجتهاد‌ داشت، در قم به منزل ما وارد شده بودند. روزی مرحوم والد فرمودند برویم‌ خدمت آقای قاضی، سید‌ استاد‌ در‌ آن زمان در کـوچه یـخچال قاضی، منزلی استیجاری داشـتند. وارد کـه‌ شدیم‌ در اطاق به حیاط باز بود دیدیم که‌ ایشان مشغول خواندن نماز هستند ما هم نماز‌ نخوانده‌ بودیم‌ مرحوم والد گفتند چه تصادف‌ خوبی، ما که نماز نخوانده‌ایم و وضو هم‌ داریـم‌‌ بـه‌ ایشان اقتدا کنیم و همین کار را کردیم. ایشان‌ اندکی بعد متوجه شد، آن مقدار‌ که‌ برای‌ نمازگزار میسر است با اشاره بفهماند که من راضی نیستم‌ فهماندند. غرض با زحمت‌ و مشقت‌ نـماز را تـمام‌ کردند. بـلافاصله رو به والد کردند و با لهجه ترکی‌ شیرین‌ خودشان‌ فرمودند‌: «خدا عمرتان بدهد مرا که کشتید» و عرق از سر و صـورتشان می‌ریخت. تواضع و فروتنی را‌ ببینید‌ ایشان با آن همه معلومات‌ چقدر متواضعانه و بـا حـجب و حـیا برخورد کردند، به‌ قول‌ سعدی‌:

بزرگان از آن دهشت‌آلوده‌اند

که در بارگاه ملک بوده‌اند

تو ای بی‌خبر همچنان در‌ دهی‌

کـه ‌ ‌بـر خویشتن منصبی می‌نهی

علامه سید محمدحسین طباطبایی

استاد، آن‌طور که از خود شما شنیده‌ایم‌، و بعضا‌ از‌ کتاب‌های آقای مـطهری خـوانده‌ایم مـرحوم‌ علامه طباطبایی خیلی زحمت کشیدند تا فلسفه اسلامی را مخصوصا‌ در‌ قم‌ رواج بدهند و طبیعتا در بین راه با مـشکلات زیادی روبرو بوده‌اند حتی‌ از‌ طرف خودی‌ها و افراد بزرگ ممانعت‌ها می‌شده‌ است. اگر مـمکن است در اهمیت قضیه و تـأیید ایـشان‌ توضیح‌ بیشتری‌ دهید.

– عرض کنم درجه فقه و اصول ایشان‌ به‌ شهادت‌ حاشیه‌شان بر کفایه در مرتبه اعلای‌ اجتهاد‌ بود،‌ منتها ایشان به جای اینکه فقط درس‌ خـارج‌ بدهند و بعد از مدتی رساله‌ای داشته باشند و مقلدینی‌ پیدا کنند، تصمیم به مبارزه‌ با‌ افکار الحادی و حفظ اسلام و قرآن‌ گرفتند‌. اوایل سلطنت‌ طاغوت‌ دوم‌ که‌ افکار الحادی حتی در دانشگاه‌ها‌ ریشه‌ دوانیده بـود ایـشان به جهت آن تربیت خاص و غمخواری اسلام، برای خودشان‌ وظیفه‌ دانستند که تدریس شفا و اسفار را‌ شروع کنند. تا این‌که‌ این‌ جریان به سمع‌ آیت‌الله‌ بروجردی‌ رسید، نمی‌دانم بعضی از اطرافیان چـه چـیزهایی به ایشان گفتند و چگونه به‌ ایشان‌ باوراندند‌ که اینها مثلا خلاف شرع‌ است‌ و شفا‌ و اسفار نباید در‌ حوزه‌ رسما تدریس شود. به‌‌ هر‌ حال اظهاراتی و سفارشاتی از طرف آیت‌الله‌ بـروجردی رضـوان‌الله علیه به ایشان شد‌ که‌ دیگر تدریس معقول را ادامه ندهند‌. بعد‌ از آن‌ هم‌ مسئله‌‌ پاورقی نوشتن به کتاب‌ شریف بحارالانوار بود که‌ هیاهویی در نجف به پا کرد تا ایـن‌که ایـشان دیـگر‌ از‌ نوشتن پاورقی خودداری کردند. اسـتاد عـلامه‌ بـا‌ کمال‌ صراحت‌ می‌گفتند‌ که اگر من‌ بخواهم‌‌ گوشه‌ای را بگیرم و تدریس اصول و فقه کنم، همه‌ تصدیق دارند که از عهده این کار بـه‌ طـور‌ شـایسته‌ بر می‌آیم ولی می‌بینم کسی که الان‌ از‌ تهران‌ بـه‌ قـم‌‌ می‌آید‌ با یک جامه‌دان اشکال وارد می‌شود و کسی‌ هم نیست که به آن اشکالات پاسخگو باشد. من‌ برای خود واجب عـینی مـی‌دانم کـه این رویه را تعقیب کنم‌ تا جلوی این موج الحاد گـرفته شود. باری، ایشان با این ناملایمات روبرو بودند و شاید خود مرحوم آیت‌الله بروجردی خبردار نبودند، چرا که طـبیعی اسـت بـا آن مسئولیت بزرگ‌ مرجعیت‌‌ دیگر نمی‌شود به همه کارها رسیدگی کرد و چـه‌ بـسا کارهایی به اسم همان مرجع صورت بگیرد که ایشان اصلا خبر نداشته باشد، لذا ایشان هم در چـنین جـوّی بـا‌ پشتکار‌ این موضوع را تعقیب کردند و بحمدالله چون نیتشان پاک و صالح بود، می‌بینید چـه نـتیجه پربـار و فراوانی به بار آورد و چه شاگردان‌ خوبی تربیت‌ کرده‌ و به جامعه تحویل دادند که‌‌ الحـمدالله‌ مـردم از وجـودشان مستفیض و بهره‌مند هستند. و همینطور تألیفات پربارشان که اگر تنها تفسیر المیزان و روش رئالیسم بود بـاز هـم کفایت‌ می‌کرد.

حاج آقا ایشان‌ دو‌ کتاب دارند برای طلاب‌، که‌‌ ظاهرا به درخـواست شـاگردان ایـشان مثل مرحوم‌ شهید قدوسی و امثالهم نوشته شده و شما که این‌ کتابها را تدریس می‌کنید، بـفرمایید ویـژگیهای این‌ کتابها چیست؟

بله کتاب بدایه الحکمه و نهایه الحکمه است‌. این‌ کتاب‌ها پس از مراجعت مـن بـه زنـجان نوشته شده‌ که به طور خلاصه و مختصر است. ولی به عقیده من‌ چندان برای مبتدی مـناسب نـیست،کتاب بسیار نفیسی است اما غرض‌ و مطلوب‌ را ایفاء‌ نمی‌کند چون مصادف بـود بـا اواخـر ایام ایشان، و این‌که مطلب‌ را توضیح دادن و سطح مطلب را پایین‌ آوردن و بحث‌ کردن و در خور فهم یک مبتدی کـردن خـودش وقـت‌‌ فراوانی‌ را‌ می‌گیرد. و کسی ‌که در زمینه مباحث اصول‌ چنین توفیقی را پیدا کرده مرحوم مـحمدرضـا مظفر است که ‌‌طلبه‌ قبل از ورود به رسائل و کفایه با مشکل‌ بسیاری روبرو می‌شود ولی آن‌ مرحوم‌ خـوب‌ از عـهده‌ این کار برآمده و دست مبتدی را گرفته تا فرا گرفتن‌ این دو کتاب‌ بـرایش هـموار شود، و در عین حال‌ کتاب بسیار ارزنده و جـامعی اسـت. امـا بدایه‌ الحکمه؛‌ پس از یک‌ دوره‌ تدریس دیدم کـه از آن غـموض مطلب‌ (پیچیدگی) کاسته نشده یعنی همان محذوری که‌ در تدریس منظومه یک معلم و اسـتاد نـسبت‌ به شاگردان احساس می‌کند هـمان در بـدایه هست، ولی در‌ عـین حـال کـتاب بسیار خوبی است. اما کتاب‌ نـهایه الحـکمه چکیده و خلاصه فلسفه است، بویژه‌ فلسفه متعالیه مرحوم صدرالمتألهین. درک و تدریس‌ آن آسان نـیست مـخصوصا ایشان مطلب را جامع‌ و کلی مثل‌ سـبک‌ شیخ در رسائل عنوان مـی‌کند و بـعد می‌فرماید «و ینبغی علی امور» و یـا مـی‌فرمایند «بتفرع علی هذا…» حال این تفریع چطور بر آن کلی‌ مترتب می‌شود، هنر مـی‌خواهد یـعنی هنر فلسفه، کتابی‌ است‌ بـسیار جـامع بـرای آنان‌که در فلسفه تـا حـد زیادی کار کرده بـاشند.

آیـا ایشان نسبت به قدمای خودشان مطلب‌ نوینی هم دارند، مخصوصا در حاشیه بر اسفار؟

بله مـطالب ایـشان‌ مفصل‌ است، و مثلا یکی از ابتکارات سـیدنا الاسـتاد تحریر و تـدوین بـخش امـور اعتباری در مقابل امور حـقیقی است که در روش‌ رئالیسم در فصل مستقلی به‌ خوبی شرح داده شده‌ و خلط‌ این‌ دو‌ مفهوم در بین فلاسفه غـرب‌ مـوجب‌‌ لغزش‌های‌ فراوانی شده، که با اضـافه کـردن ایـن فـصل‌ بـه فصول فلسفه اسـلامی ایـن دو مفهوم شرح و تبیین‌ شده و ثمرات آن بیان‌ گردیده‌ است‌. و در حاشیه اسفار هم مطالب نوینی دارند که‌ ذکـرش‌ مـوجب‌ اطـاله کلام است.

شاگردان ایشان وقتی اسمی از عـلامه بـرده‌ مـی‌شود واقـعا مـتأثر مـی‌شوند، و با علاقه خاصی از‌ ایشان‌ یاد‌ می‌کنند، ممکن است علتش را بگویید؟

بدیهی است نفس انسانی در‌ هر جنبه‌ مجذوب کمال است، ایشان از نظر علمی براستی‌ متبحر بودند، حال به ایـن، رفتار پدرانه را‌ هم‌ اضافه‌‌ کنید؛ نتیجه جز جذبه چیز دیگری نخواهد بود. به‌ طور مسلم‌ مفارقت‌ از چنین استادی از دوری پدر عادی، رنج‌آورتر و مشکل‌تر خواهد بود، زیرا پدر ممکن است جاهل‌ باشد‌ و از‌ راه جهل خـیلی صـدمه‌ بزند. لذا می‌بینید که برای مثال شهید مطهری‌‌ رضوان‌ اللّه‌ علیه چگونه از استاد نام می‌برد و هیچ‌ عامل عادی ندارد تنها عشق و محبت فرزندی‌ است‌‌ به‌ پدر مهربان. زیرا آن وقتها علامه مـقام و عـنوان‌ فوق‌العاده‌ای نداشتند مگر در میان خواص‌ که‌ مثلا العیاذ باللّه بگوئیم شهید مطهری به خاطر کسب‌ عنوان و یا امید دنیایی‌ این‌ کار‌ را می‌کردند. بـه‌ عـقیده من این دو عامل این جـذبه و کـشش را در میان‌‌ شاگردانشان‌ ایجاد کرده بود. چون گمشده آن‌ شاگردان همان فلسفه بود و استاد خود را‌ متبحر‌ در‌ آن می‌دیدند، آن هم با آن تواضع و مهربانی. ایشان‌ با این حـسن خـلق و بشاشت با‌ اکثر‌ بـی‌فهمی‌ها روبـرو می‌شدند، پس این مقدار تأثر هم باز کم است‌ و به‌ قول‌ شاعر‌

گم شده هر که چو یوسف بود

گم شدنش جای تأسف بود

رضوان و رحمت و برکات‌ خدا‌ بر‌ او باد.

از ایـنکه وقـت خود را در اختیار ما قرار دادید‌ متشکریم‌.

 ***

منبع: نشریه کیهان فرهنگی، شماره ۶۸، آبان ۱۳۶۸

[نوشتار حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *