مرحوم فلسفی در آیینه خاطرات آیت‌الله محمد عبایی خراسانی

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

اشاره

محمد تقی فلسفی (۱۲۸۶- ۱۳۷۷ش) سخنران و خطیب مذهبی. وی در تهران به دنیا آمد و در تهران و قم دروس حوزوی خواند. او پیام‌های آیت الله بروجردی را به محمدرضا پهلوی شاه وقت ایران می‌رساند. وی در نهضت امام خمینی حضور فعال داشت و بازداشت و ممنوع المنبر شد. وی در منبر و خطبه روشی نو پایه گذاری و شاگردان بسیاری تربیت کرد. خدمات دینی و اجتماعی او بسیار و مسافرت‌های تبلیغی او به کشورهای عربستان، عراق، پاکستان و همچنین به شهرهای مختلف ایران قابل توجه است. مدفن وی در شهرری و در کنار مرقد شاه عبدالعظیم قرار دارد.

محمد عبایی خراسانی (زادهٔ ۱۳۱۸ در سراب مشهد – درگذشتهٔ ۲۲ مهر ۱۳۸۳) از شاگردان امام خمینی، از فعالان نهضت اسلامی ایران، نمایندهٔ مجلس خبرگان رهبری در دورهٔ اوّل از استان خراسان، نماینده امام خمینی در دفتر تبلیغات قم، امام جمعه موقت مشهد،، رئیس اسبق و از مؤسسان دفتر تبلیغات اسلامی حوزهٔ علمیهٔ قم، نمایندهٔ مردم مشهد در ششمین دورهٔ مجلس شورای اسلامی، و عضو شورای برنامه‌ریزی دبیرخانهٔ ائمّه جمعه سراسر کشور بود که در پیش از انقلاب نیز در جریان مبارزات با حکومت شاه بارها تبعید و زندانی شد.

در مطلب حاضر بخشی از خاطرات مرحوم عبایی خراسانی از حجت‌الاسلام و المسلمین محمدتقی فلسفی را از نظر خواهیم گذراند.

محمد عبایی خراسانی

.. من‌ خاطره‌ای از آقای فـلسفی دارم راجع به فدائیان اسلام و نیز قوام السلطنه که در این‌جا نقل‌ می‌کنم‌:

آقای‌ فلسفی می‌گفت یک روزی که سران فـدائیان اسـلام را گـرفته بودند در‌ زمان‌ مصدق‌، ماه رمضان بود، همان ماه رمضان بود کـه ایـن‌ها را گرفتند، من هم منبر‌ می‌رفتم‌ در‌ مسجد آقا سید عزیزاللّه. یک روز همه آن‌ها آمدند بیرون، نواب گـرفتار بـود‌ و خـلیل‌ طهماسبی هم گرفتار بود، این‌ها همه گرفتار بودند در ارتباط با جریان رزم‌آرا‌ بـود‌. مـن‌ هم منبر رفته بودم، این‌ها آمدند، سلام!سلام!سلام! و نشستند، بعد گفتند ما آمـدیم‌ یـک‌ تـقاضایی بکنیم از تو، گفتم چی؟ گفتند: آقا شما گل منبر را گرفته‌ای، رادیو هم‌ مستقیم‌ می‌گذاره‌ و پخش مـی‌کند، مـا می‌خواهیم شما راجع به فدائیان اسلام و این‌که چرا آنان را زندانی کردند‌ صحبت‌ کـنید و از مـردم بـخواهید که از دولت بخواهند تا آنان را آزاد‌ کنند‌.

ما‌ هم هستیم که خواهیم گفت صحیح است. شـما از دولت مـصدق بخواهید که سریعا و الساعه‌ فدائیان‌ اسلام‌ را آزاد بکنند، ما هم می‌گوییم صحیح است. خـلاصه ایـن‌جور. مـن گفتم‌ من‌ نمی‌گم! گفتم من نمی‌گم؛ گفتند چرا شما نمی‌گویید؟ گفتم به جهت این‌که این رادیو کـه الان گـذاشتند مسائل‌‌ مرا پخش می‌کند در صورتی است که مطالبی بگویم که کـل مـملکت‌ مـوافق‌ با آن باشد، یا لا اقل آقای‌ بروجردی‌ موافق‌ باشد، من با آقای بروجردی مشورت می‌کنم‌ اگـر‌ آقـای بـروجردی اجازه داد، من می‌گویم و الا نه، می‌دانستم که آقای برجرودی هم‌ نمی‌گوید‌، این‌ها خـیلی اصـرار کردند من‌ هم‌ گفتم نمی‌گویم‌! این‌ها‌ دم‌ در یک مرتبه صدای یک نفرشان‌ بلند‌ شد! گفتم چـه خـبره، حالا یک ساعت هم مانده به منبر، گفتند‌ برادر‌ خلیل می‌گوید مـن خـودم می‌کشمش! (یعنی‌ فلسفی را) علی‌ ایّ حال‌ من‌ هـم نـه مـحافظی دارم و نه‌ چیزی‌ می‌توانم بکنم. حالا این‌جا جالب است کـه یـک نفر دیگرشان گفت مجلس‌ات را به هم‌ می‌زنیم‌، نمی‌کشیمت، که آبرویت برود، گفتم‌ کـار‌ مـهمی‌ نیست می‌دانید چرا؟ گفتند چطور‌ مجلس‌ بـه هـم زدن کار‌ مـهمی‌ نیست؟ گفتم مـجلس بـه هم زدن مهم نیست می‌دانید چرا؟ الان ده هزار نـفر جـمعیت نشسته این‌جا، یک‌ بچه‌ هفت ساله هم می‌تواند این مجلس‌ ده‌ هـزار نـفری‌ را‌ به‌ هم بزند که مثلا‌ از روی نـادانی بیاید و در کنار مسجد بـایستد و آن‌جا را در منظر مردم آلوده کند‌ و خرابکاری‌ کـند، مـجلس به هم می‌خورد، شما‌ اگر‌ مجلس‌ مرا‌ به‌ هم بزنید در‌ این‌ حد کـاری کـردید، حالا اگر می‌خواهید به هـم بـزنید، بـه هم بزنید، ایـن کـار شماها ارزشش‌ در‌ همین‌ حـد اسـت. این‌ها خیلی خیط شدند، من‌ این‌ را‌ گفتم‌ و بعد‌ گفتم‌ اما کشتن من شهامت اسـت، مـن آماده‌ام، آن را می‌توانید انجام بدهید.

فلسفی مـی‌گفت مـن با ایـن‌ها خـوب نـبودم، علت‌اش هر چی بـود نمی‌دانم. فلسفی می‌گفت بعدها‌ خود نواب آمد منزل ما من این جریان را برایش گفتم، گـفت آری حـق با شماست، مسئله را تنزل مـی‌داد و ایـن کـار درسـت نـبوده است و برادران اشـتباه مـی‌کرده‌اند.

فلسفی‌ و قوام‌ السلطنه

فلسفی درباره یکی از منبرهایش در تهران نیز مطلب جالبی را می‌گفت که به نحوه بـرخورد ایـشان بـا قوام السلطنه به هنگام نخست‌وزیری قوام مـربوط مـی‌شود. و ایـن بـعد‌ از‌ پیـروزی قـوام السلطنه در آزادسازی آذربایجان از دست شوروی‌ها و عوامل داخلی‌شان مانند پیشه‌وری و غلام یحیی بوده است. او می‌گفت: من به یک مناسبتی‌ در‌ رابطه با قوام در جایی‌ منبر‌ رفتم، و این بعد از آن بـود که قوام السلطنه رفته بود به شوروی و با زرنگی و تعامل تضمین تخلیه آذربایجان را گرفته بود از شوروی‌ها‌. من‌ این را اول داخل‌ پرانتز‌ بگویم، بعد به نقل مطالب فلسفی ادامه بدهم، قوام السـلطنه در آن جا یک اقدام سیاستمدارانه کرد که الان هم ثبت در تاریخ ماست و همه شنیده‌ایم این جریان را، جریان این‌ بود‌ که شوروی آذربایجان را گرفته بود. از زنجان به آن‌طرف همه را گرفته بود و توسط فـرقه‌ی دمـوکرات و غلام یحیی و پیشه‌وری آذربایجان را به قصد تجزیه اشغال کرده بودند و مهمترین مشکل‌ ایران‌ آزادی آذربایجان‌ بود که آنان از آذربایجان بروند. قوام السلطنه هم نـخست‌وزیر بـود، او حرکت کرد و رفت به شـوروی‌ و بـه آن‌ها گاز و نفت شمال ایران را داد و چند قراردادش را‌ هم‌ بست‌ و امضا کرد تا در مقابل آذربایجان بروند و به آن‌ها گفت من ترتیبش را می‌دهم که تا چـند ‌‌مـاهه‌ لوله‌ی نفت و گاز در عـرض یـک سال و نیم از ایران به شوروی کشیده‌ بشود‌. او‌ تا آمد شوروی‌ها حمایت‌شان را از پیشه‌وری و غلام یحیی برداشتند و این‌ها هم از ایران و آذربایجان‌ فرار کردند و در این بین آذربایجان به دامن ایران برگشت و قوام در ایـران‌ احـترام عجیب پیدا کرد‌ در‌ همین موقع بود که یک مجلس فاتحه‌ای برگزار شد در تهران که قوام السلطنه هم در آن فاتحه شرکت کرد.

فلسفی می‌گفت من آن قدر یادم هست که من روی منبر‌ بـودم و مـسجد پر از جمعیت کـه قوام السلطنه آمد، تمام مجلس برای قوام بلند شد. من فقط روی منبر بودم و نشسته بودم اصلا هـمه بلند شدند! و این همه ناشی از آن‌ موقعیتی‌ بود که برای قـوام السـلطنه در جـریان تخلیه آذربایجان پیش آمده بود. چون قوام به شوروی کلک زد و نفت و گاز به آنان داده نشد. برای ایـن‌که ‌ ‌بـعد از این که‌ پیشه‌وری‌ و یارانش فرار کردند و رفتند و اوضاع آرام شد، مجلس قوام را عزلش کـرد.

او تـا از شـوروی آمد عزلش کردند از نخست‌وزیری، یک نخست‌وزیر دیگری آوردند روی کار، و این قوام‌ آمد‌ گفت که مـتأسفانه من که تصمیم داشتم به وعده و تعهد خود عمل کنم ولی این مجلس و ایـن شاه مرا عزل کـرده‌اند دیـگر اختیاری ندارم. و یک مصاحبه رادیوئی هم کرد‌ و تمام‌ شد‌. شوروی‌ها هم دیگر بند را‌ آب‌ داده‌ بودند و پیشه‌وری و غلام یحیی رفته بودند و فرار کرده بودند و آذربایجان به دست ایران افتاده بود دیـگر آن‌ها نمی‌توانستند برگردند. این بود‌ که‌ تمام‌ ایران از کار قوام به عنوان یک شگرد‌ سیاسی‌ موفق خوشحال بودند و لذا در آن وقت، وقتی که وارد مسجد شد علی‌ایّ حال همه به احترام او بلند‌ شدند‌. فـلسفی‌ مـی‌گفت من دیدم این خیلی بد شد. همه بلند شدند‌، الان من چه بگویم؟ آیا از او تعریف که نمی‌شود، تنقید کنم باز هم که نمی‌شود. راجع به قوام و حضورش‌ در‌ مجلس‌ با سکوت بگذرانم باز هـم نـمی‌شود، چون دیدم که اصلا مجلس‌ بدون‌ این‌که بحث کنم راجع به قوام نمی‌گیرد. این‌جا بود که به نظرم رسید که از عمل‌ او‌ درباره‌ آذربایجان تعریف و از سیاست او در داخل ایران انتقاد کـنم و ایـن کار‌ را‌ کردم‌. گفتم اکنون که آقای صدر اعظم تشریف آوردند روی سخن با ایشان است تا‌ مقتضای‌ حال‌ را به جای آورده باشم. آن‌گاه من جریان شوروی و آذربایجان را گفتم و از کار‌ او‌ تجلیل کـردم در بـیرون رانـدن عناصر پیشه‌وری، ولی بعد گفتم خـوب آقـای قـوام‌ و آقای‌ صدر‌ اعظم! آیا شما که این کار را انجام دادید خیال کردید که پیشه‌روی دیگر‌ از‌ بین رفت؟ پیشه‌وری یک شخص بود؟ نه، بلکه ایـن فـرهنگ شـما بود که این پیشه‌وری را‌ بوجود‌ آورد‌! آیا در این فـرهنگ در ایـن چند سال چه کردید؟ در این‌جا شروع کردم و شرح دادم که‌ آیا‌ در جریان آذربایجان ارتش ما بود که فرار کرد در مقابل روس،آیـا‌ ایـن‌ ارتش تربیت شده این مرزوبوم و این مردم بود؟ آیا ارتش را هم عـوض کردید؟ یا باز همان ارتش فردا‌ یک‌ برنامه‌ دیگر پیش بیاید باز همان رفتار را خواهد کرد؟

خلاصه پنج شش تا‌ از‌ عـوامل آذربـایجان را گـفتم، گفتم این عوامل که موجود است آن فرهنگ و آن ارتش و آن بی‌بند و باری‌ و این‌ کـارها هـست، پس بنابراین شما یک روز، دو روز قضیه را به‌ نفع‌ ایران تمام کردید اما از کجا سال‌ آینده‌ این‌ جریان در خـوزستان و جـاهای دیـگر تکرار نشود؟ این مسئله‌ را‌ روی منبر من گفتم، بعد که آمدم پایین صدرالاشراف تـوی راهـرو دسـت‌ مرا‌ گرفت و گفت آقای فلسفی این‌ حرف‌هایی‌ که شما‌ زدید‌ فقط‌ با ریش سـفید تـناسب دارد، آقـای‌ فلسفی‌ مبادا این ریش سفیدت را رنگ کنی این حرف‌ها را که تو‌ گفتی‌ و قوام هـم هـیچی نگفت ما هم‌ هیچی نمی‌گوییم این از‌ ریش‌ سفید تو بود و الا اگر‌ تو‌ در یـک سـن جـوانی و این‌ها بودی خلاصه فردا چپت می‌کردند. به این نحوه‌ که‌ تو حالا چون ریـش سـفید‌ بودی‌ به‌ خاطر ریش سفیدت‌ که‌ بود هیچی نگفتند، این‌ متلک‌ را بار مـن کـردند و خـلاصه ما گذاشتیم رفتیم. این جریان به آقایان علمای تهران‌ رسید‌ که از من دعوت کردند و یـک‌ تـجلیلی‌ کردند راجع‌ به‌ این‌ قضیه.

محمدتقی فلسفی

فلسفی و دکتر اقبال‌

آقای فلسفی می‌گفت یـک وقـت مـن در روی منبر در زمان اقبال چند تا انتقاد‌ کردم‌ از کارهایی که انجام داده بودند‌ یعنی‌ در‌ رادیو‌ و این‌ها‌ حـرف‌هایی گـفته کـه‌ مستقیم‌ دولت را گرفته بود، این‌ها رفته بودند نزد شاه زمینه‌سازی کرده بودند کـه مـثلا حرف‌های فلسفی‌ تو‌ را‌ هم زیر سؤال می‌برد. یک روز داشتم‌ می‌رفتم‌ منبر‌ ده‌ شب‌ هم‌ قول داده بـودم شـب اول و دوم رفته بودم شب سوم که آمدم بروم تلفن کردند که کلانتری گـفته نـیایید. من هم گفتم نمی‌آیم! من نرفتم آن‌ها خـیال‌ کـردند که من التماس می‌کنم، ولی التماس نکرده و نـرفتم. قـضیه رسید به آقای بروجردی و ایشان اقدام کردند، این‌ها گفتند به آقای بروجردی کـه فـلسفی انتقاد کرده و فلان و بهمان گـفته. از‌ آن‌ طرف حـاج احـمد مـسؤول بیت آیت‌اللّه بروجردی خیلی اصرار کـه آقـای بروجردی ناراحت است. خلاصه بنا شد که ما برویم منبر، و از طرفی نـه مـن پیش دولت بروم‌ و نه‌ دولت بیاید خانه‌ی مـن ولی در یک خانه دیگر و ثـالثی بـنشینیم و با هم دیگر صحبت کـنیم. مـن رفتم منبر و اقبال را نیز در‌ یک‌ منزلی، که اسم صاحب آن‌ منزل‌ را هم نـگفت و مـن هم نپرسیدم، دیدار کردیم. مـن بـا چـند نفر از آقایان روحـانیون رفـتم که اقبال هم بـا چـند نفر از دار و دسته‌اش‌ آمد‌. من گفتم که آقای‌ دکتر‌ اقبال می‌دانید که «آخوند» یعنی کی؟ یعنی چی؟ اصولا مـعنای آخـوند را می‌دانید؟ خوب است که من برای شما آخـوند را مـعنا کنم. گـفتم آخـوند ایـن است که گاهی شـهریه می‌گیرد این شهریه پانزده تومان بیشتر‌ نیست‌، هفت تومان و نیم آن را به بقال و عطار و همکار بـدهکار اسـت، هفت تومان و نیم دیگر برای او مـی‌ماند. حـالا شـرح دادم کـه ایـن آخوند هفت روز، هـشت روز، هـمین ۵/۷ را‌ خرج‌ می‌کند. یک‌ روز چلو خورش می‌گیرند می‌خورند و بعد هم پولش تمام می‌شد بعد پنج تومان، ده تومانش را خـرج‌ مـی‌کند و بـعد می‌رود توی نسیه‌کاری و این‌ها. بعد همین آخـوند دو تـا‌ شـلوار‌ بـیشتر‌ نـدارد، گـاهی هر دو شلوارش نجس می‌شود، چون‌که امشب محتلم می‌شود وقت نمی‌کند بشورد، فردا شبش هم ‌‌محتلم‌ می‌شود ولی وقت نمی‌کند بشورد و لذا با قبای بدون شلوار یک هفته می‌دود‌ سـر‌ درس‌. صبح می‌رود درس، ظهر می‌رود درس، شب می‌رود درس تا پنج‌شنبه و جمعه که می‌شود او‌ شلوارهایش را می‌شوید. کسی که زندگی‌اش این‌جوری است هیچ قید و بند و وابستگی به کسی‌ و به چیزی ندارد، قطعا‌ بدانید‌ کـه بـه شما باج نمی‌دهد و زیر بار نمی‌رود. این یعنی آخوند. من هم آخوندم چی را بگویم، چی می‌خواهید از ما؟ دیگر این‌ها وا رفتند. گفتم ما همینیم، برنامه این است این هم‌ معنای آخوند، مـن هـم یک یا آخوندم! این را فلسفی از برخوردهایش با دکتر اقبال نقل می‌کرد که به پشتوانه آیت‌اللّه بروجردی در مقابل آن‌ها می‌ایستاده است.

فلسفی و تولیت

در‌ زمـان‌ آیـت‌اللّه بروجردی، آقای فلسفی با سـید ابـوالفضل تولیت که از بزرگان و متمولین قم بود و تولیت آستانه حضرت معصومه (ع) نیز با او بود،رابطه خوبی داشته است. آقای فلسفی‌ از‌ تولیت به نیکی یـاد مـی‌کرد. او می‌گفت تولیت آدمی بـود مـحترم، فلسفه دوست، فردی که به رفاه، اراده و این‌ها هم علاقه داشت. می‌گفت تولیت یک آدمی بود اولا این‌که‌ مجلس‌ خوبی داشت. بعد هم می‌گفت برخلاف آن‌چه که مشهور بود خیلی فهمیده بـود، تـاریخ، شعر، حکایت و.. بلد بود، خلاصه یکی آدم هم‌زبان بود. فلسفی می‌گفت من از مصابحت او‌ لذت‌ می‌بردم‌، شعر می‌گفت،  قصیده می‌گفت، تاریخچه‌ می‌گفت‌، آقازاده‌ بود دیگر، همه‌چی بلد بود. بله یکی از رفقا مـی‌گفت بـا دو تا شـعر سیصد متر زمین ازش گرفته، پول هم‌ داده‌ بوده‌. آن زمان دو هزار تومان پول آن زمین‌ بوده‌ است. نمی‌دانم آن شعر راجع بـه چه بوده است.

تولیت راجع به اصل انقلاب هم مواضع خوبی داشت و برای همین از‌ تولیت‌ آستانه حضرت مـعصومه دوبار عزلش کردند.

در مسجد بالاسر شب‌هایی توسط معیری (یا‌ مؤیدی؟)، دعای‌ توسل‌ می‌خواندند، یعنی در آن زمان که آستانه دست هیمن تولیت بود. دربار از این‌ قبیل‌ اعمال راضی نبودند چون بانیان آن طرفداران امام و نـهضت اسـلامی بودند، و لذا از‌ طرف‌ دربار‌ به او گفتند که آستانه را باید کنترل کنند. خلاصه به آقای تولیت گفته بودند‌ آستانه‌ را کنترل کنی، تولیت هم گفته بود من نمی‌توانم، البته قبلا مسائل‌ دیگری‌ بـود‌، ولی در ایـن‌جا نیز گفته بود نه، من نمی‌توانم آن‌جا بود که آستانه را از‌ تولیت‌ گرفتند‌ و خود تولیت را هم زندانش انداختند، مدتی هم زندان بود تا آزاد‌ شد‌.

محمدتقی فلسفی

تجلیل حوزه قم از فلسفی بعد از واقـعه انـجمن‌های ایالتی و ولایتی

بعد از قضیه انجمن‌های ایالتی‌ و ولایتی‌ که به پیروزی مرجعیت و روحانیت شیعه انجامید و همه یک‌صدا و یک‌دست در آن‌ کار‌ کردند، فلسفی نیز در آن ماجرا سخنرانی‌های‌ خوبی‌ انجام‌ داد، یعنی قبل از جـریان شـشم بـهمن‌، عده‌ای‌ تصمیم گرفتند از فلسفی تـجلیلی بـه عـمل آورند. اتفاقا در آن ایام فلسفی‌ آمده‌ بود به قم و رفته بود‌ به‌ خانه‌ی تولیت‌. حالا‌ چه‌ ایادی بودند در قم که دست‌وپا‌ کـردند‌ کـه آقـای فلسفی در آن ایام قم باشد نمی‌دانم، شاید منبری‌ها و روضـه‌خوان‌های‌ قـم‌ با نظر تولیت بودند در هر‌ حال گفتند خوب است‌ که‌ از آقای فلسفی تجلیلی بکنیم‌. گفته‌ شد که اتفاقا او بـا پای خـودش آمـده به قم و اکنون در منزل‌ تولیت‌ و باغ تولیت (سالاریه) است. و لذا‌ اعـلام‌ کردند‌ که‌ به منظور‌ تجلیل‌ از همه کسانی که‌ در‌ قضیه انجمن‌های ایالتی و ولایتی تلاش کردند، بویژه جهت تجلیل از آقـای فـلسفی جـلسه‌ای در‌ مسجد‌ اعظم منعقد است، البته این اقدام‌ به‌ بعضی‌ها خیلی‌ بـرخورده‌ بـود‌ مثل آقای انصاری قمی‌ و این‌ها، آن‌ها همان‌جا موضع گرفتند و گفتند که خوب همه خدمت کردیم، چـرا بـرای او مـراسم‌ تجلیل‌ گرفتید. ولی به‌هرحال جلسه برگزار شد‌ و همه‌ آمدند‌، اول‌ آل‌ طه رفت منبر‌ و سـخنرانی‌ کـرد در مـسجد اعظم، بعد هم خود فلسفی رفت بالای منبر و صحبت کرد، او گفت من‌ خسته‌ و مـریض‌ بـودم، تـب داشتم، دیدم حوصله ندارم. پیش‌ خود‌ گفتم‌ به‌ کجا‌ بروم‌ کجا نروم، یک مـرتبه یـادم از آقای تولیت آمد! گفتم بروم دو روز با ایشان باشم، خلاصه آمدم که آقایان هـم جـلسه گـرفتند و از من دعوت کردند‌ و من هم آمدم خدمت آقایان بعد از همه تشکر کرد و مراسم خـوبی شـد. ولی من نفهمیدم که چه کسی به آن باغ تولیت رفته و با ایشان صحبت کـرده و دعـوت کـرده‌ بودند‌.

 ***

منبع: نشریه یاد، شماره ۷۶، تابستان ۱۳۸۴

[نوشتار حاضر از سوی دفتر تاریخ دفتر شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *