مصاحبه‌ای با آیت‌الله غلامحسین جعفری همدانی
آیت‌الله بروجردی به شاه گفت: «شاه کاری نکند من عصایم را بردارم!»

زمان مطالعه: ۱۳ دقیقه

اشاره

آیت‌الله غلامحسین‌ جعفری‌ همدانی‌ در سال ۱۲۸۴ ش‌. در روستای‌ شانگرین‌ از توابع‌ همدان‌ به‌ دنیا آمد. وی‌ در سال‌ ۱۲۹۷ش‌. برای‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ همدان‌ رفت‌ و مدت‌ پنج‌ سال‌ در آن‌ شهر اقامت‌ گزید. سپس‌ در سال‌ ۱۳۴۲ برای‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ عازم‌ قم‌ شد و در محضر استادان‌ آن‌ دیار از جمله‌: میرزا محمد همدانی‌ ثابتی‌، آخوند ملاعلی‌ همدانی‌ و آقا شیخ‌ غلامرضا طبسی‌ کسب‌ فیض‌ کرد. پس‌ از سه‌ سال‌ تحصیل‌ در قم‌ در ۲۱ سالگی‌ برای‌ تحصیل‌ دروس‌ عالیه‌ عازم‌ نجف‌ اشرف‌ شد و به‌ مدت‌ ۲۳ سال‌ در حوزه‌ی‌ نجف‌ اشرف‌ به‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ پرداخت‌. رسائل‌، کفایه‌ و مکاسب‌ را از میرزا ابوالحسن‌ مشکینی‌ و درس‌ خارج‌ فقه‌ را از سید ابوالحسن‌ اصفهانی‌، آقا ضیاء عراقی‌، آقا شیخ‌ محمدحسین‌ کمپانی‌ و آیت‌الله نائینی‌ فراگرفت‌ و منظومه‌ را خدمت‌ شیخ‌ مرتضی‌ آشتیانی‌ تحصیل‌ کرد. وی‌ پس‌ از بازگشت به‌ ایران‌ در مسجد جامع‌ تهران‌ در شبستان‌ گرمخانه‌، به‌ اقامه‌ی‌ نماز و تبلیغ‌ دین‌ پرداخت‌. با آغاز مبارزات‌ سیاسی‌ امام‌ خمینی‌ و همزمان‌ با ایشان‌ به‌ مسائل‌ سیاسی‌ و انتقاد از حکومت‌ پهلوی‌ پرداخت‌. وی‌ نخستین‌ بار پس‌ از اعتراض‌ به‌ تصویبنامه‌ی‌ لوایح‌ شش‌گانه‌ و برگزاری‌ رفراندوم‌ در سال‌ ۱۳۴۱ ش‌ دستگیر و زندانی‌ شد و در طول‌ نهضت‌ اسلامی‌، همواره‌ به‌ مبارزه‌ با رژیم‌ پهلوی‌ می‌پرداخت‌. در مطلب زیر نگاهی خواهیم انداخت به گفت‌وگوی مجله حوزه با آن عالم فقید.

غلامحسین جعفری همدانی

با تشکر از حضرت‌عالی که مصاحبه با مجلّه ما را پذیرفتید؛ لطفاً اجمالی از زندگی علمی – تحصیلی خود را بیان کنید.

بنده به سال ۱۳۲۴ ه. ق. در روستای شانگرین از توابع همدان، متولد شدم. پدرم مردی متعبد و متدین بود. با این‌که اهل کسب و کار بود، ایّام دهه عاشورا منبر می‌رفت و برای مردم روستا روضه می‌خواند. در سال ۱۳۳۷ ه. ق. برای تحصیل علوم دینی، به همدان رفتم. مدّت اقامت من در این شهر، تا سال ۱۳۴۲ ه. ق. به طول انجامید. در سال ۱۳۴۲، برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفتم. در این حوزه، تا پایان شرح لمعه و قوانین در خدمت اساتید معظم تلمذ کردم .در سال ۱۳۴۵ ه. ق. به حوزه نجف اشرف رفتم. به مدّت ۲۳ سال، یعنی تا سال ۱۳۶۸ ه. ق. در این حوزه مشغول به تحصیل بودم و از محضر اساتید گرانقدر آن دیار بهره بردم.

اساتید محترمی که در قم از محضرشان بهره برده‌اید نام ببرید و اگر خاطره و مطلب آموزنده هم از آن دوران به یاد دارید، بیان کنید.

قوانین را خدمت مرحوم آقا میرزا محمد همدانی ثابتی خواندم و شرح لمعه را خدمت مرحوم آخوند ملا علی همدانی و آقا شیخ غلام‌رضا طبسی، پدر آقای طبسی تولیت آستان قدس رضوی. سالی که به قم آمدم مصادف بود با تبعید حضرات آیات: آقا سید ابوالحسن اصفهانی و آقای نائینی از عراق به ایران و اقامت آن بزرگواران در قم.

در حوزه علمیه نجف اشرف از محضر چه اساتیدی بهره برده اید؟

وقتی به نجف وارد شدم، از آن‌جا که سطوح عالیه را نخوانده بودم، ابتدا از محضر آقا میرزا ابوالحسن مشکینی، رسائل، کفایه و مکاسب را فرا گرفتم. پس از این مرحله، در درس خارج اساتید وقت حوزه، حضرات آیات: سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم آقا ضیأ عراقی، آقا شیخ محمد حسین کمپانی و آقای نائینی حاضر می‌شدم. پس از فوت مرحوم آقا ضیا، هیچ فقهی جز فقه آقا سید ابوالحسن اصفهانی نرفتم. اسفار را خدمت آقا سید حسین بادکوبه‌ای و آقا میرزا احمد آشتیانی و منظومه را خدمت شیخ مرتضی طالقانی فرا گرفتم.

اگر خاطره‌ای از اساتید دوران تحصیل نجف اشرف دارید، بفرمائید.

از جمله خاطرات من در نجف اشرف، قضیّه کشته شدن فرزند مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی است. فردی بنام شیخ علی قمی، بین نماز مغرب و عشا، با چاقو به آقا زاده ایشان حمله می‌کند که منجر به قتل وی می شود. در این قضیه، دست آقا سید محمّد پیغمبری، عموی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، به خاطر ممانعت و جلوگیری از قتل، زخمی می‌شود. از این حادثه غم‌انگیز، دو خاطره عبرت‌آموز به یاد دارم:

۱- چگونگی برخورد حضرت آیت‌الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی با این حادثه؛ ایشان، انصافاً با این حادثه غم‌انگیز، با متانت و وقار و شکیبایی برخورد کردند. در تشییع جنازه، هنگام نماز، که به مرحوم نائینی تعارف کردند اقامه نماز کنند و… با اینکه شاهد بودم از دیدگانش اشک می‌ریخت، ولی تغییری در حالاتشان و از نظر روحی مشاهده نکردم.

۲- جلوگیری از فتنه: مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی، به گونه‌ای در این حادثه مشی کردند که جلو هر گونه سوء استفاده و فتنه‌ای گرفته شد. چون سال پیش از این حادثه، در اربعین حسینی، بین هیات‌های سینه‌زنی که از نجف به کربلا رفته بودند، با اهالی آن‌جا درگیری‌ای پیش آمده بود و چند نفری هم از بین رفته بودند، به طور حتم اگر بعد از کشته شدن آقا زاده آقا سید ابوالحسن اصفهانی، دسته‌ها و هیأت‌های سینه‌زنی به کربلا می‌رفتند، فتنه‌ای دیگر به وقوع می‌پیوست. آقا سید مرتضی خلخالی، از اعاظم نجف، می‌گفت: «چند شب قبل از حادثه قتل آقازاده آقا سید ابوالحسن اصفهانی، در خواب دیدم: خدمت آقا سید ابوالحسن رسیدم و به ایشان عرض کردم: آقا! امسال، اربعین کجا برویم؟ ایشان در خواب به من فرمود: به زیارت من بیایید.» وقتی قضیه کشته شدن فرزند آقا سید ابوالحسن اصفهانی پیش آمد، چون مقارن با اربعین حسینی بود، آن سال نه‌تنها نجفی‌ها به کربلا نرفتند، که هیات‌های اطراف هم برای سرسلامتی، خدمت آقا سید ابوالحسن آمدند. هم فتنه‌ای پیش نیامد و هم خواب، تعبیر شد.

آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی

خاطره‌ای از شیخ مرتضی طالقانی به یاد دارم که عرض می‌کنم: ایشان، از شاگردان مرحوم آخوند بود. مردی بود صاحب کرامت. مجرد و منزوی می‌زیست و کم در اجتماع ظاهر می‌شد. شب‌های جمعه، عبا را بر سر می‌کشید و به حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) مشرّف می‌شد و قبل از طلوع فجر، به خانه بر‌می‌گشت. با این که مدرس بود و منظومه تدریس می‌کرد، روزهای چهارشنبه، کسی را نمی‌پذیرفت و درس هم نمی‌گفت. یک وقتی مرحوم آیت‌الله بروجردی، به هنگام تشرف به مکّه، آمده بود نجف و خواسته بودند به دیدن مرحوم طالقانی بروند، چون روز چهارشنبه بود، هر چه کردند در را به روی ایشان باز نکرد! آقا سید هادی معری، که بیشتر اوقات در خدمت آقا شیخ مرتضی بود، نقل می‌کرد: «کسی از اطراف نجف، آمد پیش ایشان و از این که بچه‌اش جنّی شده بود، شکوه کرد. شیخ به او گفت: برو به آنها بگو مرتضی می‌گوید بروید. آن شخص هم می‌رود و گفته شیخ را عمل می‌کند، بچه‌اش خوب می‌شود.» قضیّه‌ای هم مربوط به خودم است که عرض می‌کنم: در سرداب خانه ما، در نجف، چند عدد مار پیدا شده بود. قضیّه را به استاد گفتم. ایشان گفت: برو به آنها بگو مرتضی می‌گوید بروید. من هم رفتم و گفتم. مارها رفتند و دیگر پیدایشان نشد.

خاطره دیگری که از دوران اقامت در نجف اشرف دارم، مربوط می‌شود به مجلس روضه‌ای که هم اکنون در منزل ما برقرار است: روزهای جمعه و دهه عاشورا. در نجف، این برنامه را داشتیم و بزرگان لطف می‌کردند و شرکت می‌کردند. برگزاری روضه، در نجف اشرف، خصوصاً در هوای گرم آن شهر، برای ما مشکل بود، زیرا باید اثاثیه را پشت‌بام می‌بردیم و در آن‌جا مجلس را برگزار می‌کردیم و این کاری بود بس مشکل. این همه کار هم، بر عهده همسرم بود؛ از این روی ایشان اعلام کرد که خسته شده‌ام و نمی‌توانم انجام دهم و امسال مجلس روضه را برگزار نمی‌کنیم .من هم دیدم که مجلس روضه، امری است مستحب و باعث آزار و اذیّت ایشان هم هست، چه لزومی دارد که برگزار شود؛ لذا عرض کردم: مسأله‌ای نیست، مجلس نمی‌گیریم. فردای آن روز، همسرم آمد و گفت: امسال هم مجلس روضه را برگزار می‌کنیم. علّت تغییر عقیده را جویا شدم، گفت: دیشب، حضرت ابوالفضل (ع) را خواب دیدم، به فرمود: چرا مانع از برگزاری مجلس روضه شده‌ای؟ فهمیدم مجلس ما مورد توجه این بزرگان است و تا به اکنون، به برکت همان توجه، این مجلس برقرار است.

گویای حضرت‌عالی از دوستان و هم‌دوره‌های حضرت آیت‌الله العظمی خویی بوده‌اید. اگر خاطره‌ای از ایشان به یاد دارید، لطفاً بفرمایید.

بله، با حضرت آیت‌الله خویی رضوان الله تعالی علیه، هم‌درس و بسیار رفیق و صمیمی بودیم و حتّی رفت و آمد خانوادگی داشتیم و گاه، شب‌ها، تا ساعت‌ها از شب گذشته، جلسه داشتیم. بعد از ظهرها در درس مرحوم کمپانی شرکت می‌کردیم و بعد از نماز مغرب و عشا، من درس آقا ضیا می رفتم و ایشان، درس مرحوم نائینی شرکت می‌کردند. به یاد دارم که وقتی که دیدم ایشان رفته است کربلا، خدمت مرحوم حاج آقا حسین قمی، – که آن وقت ایشان در آنجا تشکیلاتی داشت – بنده به خاطر همان رفاقتی که با ایشان داشتم، به ایشان گفتم: چرا آمده‌ای کربلا و نجف را که مرکز علم است، ترک کرده‌ای. خوب است که برگردی نجف. ایشان پذیرفت و بعد گفت: می‌گویند “تا آمدن آقای میلانی شما این اینجا باشید!” گفتم: معنای این حرف این است که شما به جای آقای میلانی، این‌جا هستی! خلاصه، با تحریکات من، ایشان مجدداً به نجف برگشت. اعضای بیت مرحوم آقای قمی از این عمل من، ناراحت شده بودند.

با ایشان، نشست‌های علمی فراوان داشته‌ایم. از جمله شب‌ها، پس از این‌که درس مرحوم آقا ضیا و مرحوم نائینی تمام می‌شد و سر قبر مرحوم میرزای شیرازی جمع می‌شدیم و مختصر گفت و شنید با ایشان و دیگر دوستان داشتیم. یکی از کارهای ما برای رفع خستگی این بود که مسأله علمی مطرح می‌کردیم و بین میرزا عبد الهادی شیرازی و آیت‌الله خویی نزاع علمی می‌انداختیم!

آیت‌الله سید ابوالقاسم خویی

حضرت‌عالی در چه سالی به ایران برگشتید؟

تا مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی زنده بودند، بنده در نجف بودم. من خیلی به ایشان علاقه داشتم و ایشان هم به من اظهار محبّت می‌کردند. پس از فوت ایشان، در سال ۱۳۲۴ ه.ش. تصمیم گرفتم به ایران برگردم، ولی مرحوم شیخ محمّدکاظم شیرازی مانع می‌شد. ایشان فهمیده بود که من تصمیم گرفته‌ام به ایران برگردم؛ از این روی به منزل آمد و گفت :«شرعاً جایز نیست شما به ایران بازگردید؛ زیرا با فوت مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی، حوزه نجف در وضعیّتی نیست که امثال شما، آن را خالی کنند.» گفتم: «من کاره‌ای نیستم.» گفت: «در هر صورت، تو پله‌ای از نردبانی هستی که حوزه نجف، قائم به آن است.» البته حسن ظّن ایشان بود و من کاره‌ای نبودم.

در سال ۱۳۲۷ ه. ش. برای زیارت به ایران آمدم، با این که اصرار زیاد بود بر ماندنم، نماندم و مجدداً به نجف برگشتم. ولی تقدیر این بود که در سال ۱۳۲۸ ه. ش. به ایران برگشتم و تا هم اکنون، در تهران مانده‌ام.

از فعالیّت‌های سیاسی خود و این‌که از چه زمانی مسایل سیاسی شدید، صحبت بفرمایید.

ورود من به مسایل سیاسی به طور جدّی، بر‌می‌گردد به پس از تبعید حضرت امام خمینی به ترکیه در سال ۱۳۴۳. وقتی که رژیم منحوس پهلوی به دستور آمریکا، حضرت امام را به ترکیه برد، داماد حضرت آیت‌الله آقا سید احمد خوانساری، برای دیدن ایشان به ترکیه رفته بود. بعد که به ایران برگشت، در جلسه‌ای که عده‌ای از افراد مبارز، از جمله حاج مهدی عراقی حضور داشتند، گفت: «آیت‌الله خمینی فرمودند: اگر می‌خواهید ماندن من در ترکیه به طول نینجامد، در داخل ایران، باید یک‌سری فعالیت‌های سیاسی شروع شود.» از جلسه که خارج شدیم، به حاج مهدی عراقی گفتم: من که کاره‌ای نیستم، ولی به اندازه یک ریگ که در دریا موج ایجاد می‌کند، اگر مؤثر باشم وظیفه خود می‌دانم که اقدام کنم. به همین خاطر مسجد گرم‌خانه را، که در آن اقامه جماعت می‌کردم و به وعظ و ارشاد مردم مشغول بودم، به شکل پایگاهی درآوردم برای روشنگری مردم و افشاگری چهره حاکمان دژخیم.

حاج مهدی عراقی و دوستان مبارزش هم رفته بودند مسجد بزّازها، تا آن‌جا را مرکز تبلیغات خود قرار دهند که آقایی که آن‌جا بوده است، موافقت نکرده بود. شب هفتم بود که مرحوم ربّانی را دستگیر کردند. آن شب را خودم صحبت کردم و از آن به بعد، آقا شیخ حسن طاهری منبر می‌رفتند. ایشان را هم دستگیر کردند. برای شب‌های بعد آقا شیخ محمدجواد حجّتی را دعوت کردم که منبر بروند. ایشان تشریف آوردند و منبر رفتند. تا اینکه من را هم دستگیر کردند و مسجد ما را و همچنین مساجد اطراف را بستند. چند ماهی در قزل قلعه با عده‌ای دیگر از روحانیون، محبوس بودیم.

به آیت‌الله محسن حکیم، خبر می‌رسد که رژیم شاه عده‌ای از روحانیون را بازداشت کرده است. ایشان، به دستگاه فشار می‌آوردند که اینان را آزاد کنید. از آن‌جا که بنده و آقای انواری را می‌شناختند، از ما اسم می‌برند. از این روی، حکم آزادی ما صادر شد، با این که قرار بود ما را محاکمه کنند. در موقع ابلاغ حکم، گفتند: «آیت‌الله حکیم، از اعلی‌حضرت تقاضا کردند که شما را آزاد کنیم.» من گفتم: »آیت‌الله حکیم به شاه دستور داده‌اند؛ نه این‌که تقاضا کنند!»

مرتبه دیگر که زندانی شدم، مربوط می‌شود به سخنرانی که در مدرسه فیضیه قم داشتم. یک وقتی که قم مشرّف شده بودم، وارد مدرسه فیضیّه شدم، دیدم طلاب جمع هستند. مناسب دیدم یک‌سری از جنایات رژیم را برای طلاب و فضلا باز گو کنم. استخاره کردم. خوب آمد؛ لذا در ایوان جلوی دارالشفا ایستادم و شروع کردم به صحبت و انتقاد از رژیم منحوس پهلوی. به تهران که برگشتم دستگیر و روانه بازداشتگاه شدم. چند ماهی در زندان قزل قلعه به سر بردم. وقتی خواستند آزادم کنند  گفتند: باید التزام بدهی که نه سخنرانی بکنی و نه از شهر خارج بشوی.» گفتم: «چنین التزامی نمی‌دهم. مرا برگردانید زندان. حاضر هستم در زندان بمانم، ولی چنین التزامی ندهم!» وقتی این برخورد را از من دیدند، حاضر شدند بدون هیچ‌گونه التزامی رهایم کنند.

مرحله سوم بازداشت من، حدود سال ۱۳۵۰ ه. ش. است که علیه رژیم پهلوی سخنرانی کردم و پس از سخنرانی، توسّط مأموران ساواک دستگیر شدم. به قزل قلعه بردندم. ابتدا، در انفرادی بودم. مدتی که گذشت، به بند منتقل شدم. در بندی که من بازداشت بودم، عده‌ای از بزرگان حضور داشتند، از جمله آیت‌الله منتظری و حاج سید احمد آقا خمینی. در این بند، به لحاظ سنّی، مرا پیش‌نماز قرار دادند. مدّتی در حبس بودم، بعد آزادم کردند. منتهی به این شرط که کشور را ترک کنم. کشوری تعیین کردند، عراق بود. استخاره کردم که از کدام مرز بروم: خسروی یا بصره؟ مرز بصره خوب آمد؛ لذا از مرز بصره رفتم. در مرز به من گفتند: «ورود شما به عراق ممنوع است.» خیلی ناراحت شدم. متوسّل شدم به فرزند بزرگوار علی (ع)، یار با وفای امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل العباس(ع(. طولی نکشید که یکی از مأمورین از آن‌جا آمد پیش من و گفت: «مشکل شما چیست؟» گفتم: «رژیم ایران مرا اخراج کرده است، شما هم مرا راه نمی‌دهید؛ چه کنم؟» گفت: «مسأله‌ای نیست.» ماشین آماده کرد و مرا فرستاد بصره. بصره که آمدم مسؤول آن‌جا گفت: «شما حق خروج از عراق را ندارید. ممنوع الخروج هستید.» گفتم: «اشکالی ندارد.» مرا تحت‌الحفظ روانه نجف کردند. بالاخره توسل من به آن بزرگوار (ع)، مشکل را حلّ کرد و مأموران مرزی عراق را دچار چنین اشتباهی کرد.

در هر صورت، در مدرس یکی از مدارس سکنی گزیدم و برخی از بزرگان نجف، از جمله: حضرت امام به دیدنم آمدند. مرحوم آقا مصطفی خمینی، خیلی به من اظهار لطف می‌کرد و آن چند روزی که دید و بازدید داشتم، ایشان پیش من می‌آمد و از مهمان‌ها پذیرایی می‌کرد. آن مرحوم، روزی از من خواست که با حضرت امام خصوصی ملاقات کنم. پذیرفتم و خدمت ایشان رفتم. از ایشان خواستم مقداری با علمای ایران، مدارا کند؛ چون خود امام، خیلی قاطع و شجاع بود، ولی همه که نمی‌توانستند آن‌گونه باشند. تا وقتی که آن‌جا بودم، حضرت امام، دو بار، توسط مرحوم آقا مصطفی برای من پول فرستادند که یک بار آن را قبول نکردم. گفتم: قصد توهین نیست، من برای ایشان جان‌فشانی می‌کنم، نیازی ندارم، بنده باید برای ایشان پول بیاورم.

حضرت امام، رحمه الله علیه، وقتی که در ترکیه تبعید بودند، خیلی تلاش کردم و از بازاریان و تجار پول جمع کردم و برای آن حضرت فرستادم .بالآخره، اقامت من در نجف، شش ماه طول کشید و به لطف خداوند، بدون این‌که به مشکلی برخورد کنم، به ایران برگشتم.

اگر خاطرات دیگری از دوران مبارزه دارید، لطفاً بیان کنید.

خاطرات بسیار است، ولی اکنون به یاد ندارم، جز چند تایی که برای شما عرض می‌کنم:

روزی از روزهای مبارزه، سرهنگ طاهری با عده‌ای منزل ما آمد که مرا بازداشت کند. با عصبانیّت وارد منزل شد. به وی اعتراض کردم و گفتم: «این چه طرز وارد شدن است؟ نه دزدی کرده‌ام، نه جنایت و نه هم فراری هستم. من که در اختیار شما هستم.» صدا زد: «شیخ نجفی بیا!» گفتم: «درست حرف بزن. شیخ نجفی چیست؟ آقای نجفی. آقای شیخ جعفری.» گفت: «من قصد توهین نداشتم.» بعد، همین بگو مگو را جز پرونده من کرد که: «جعفری به مأمور توهین کرده است.»

بعد از سخنرانی اخیر، وقتی مرا بازداشت کردند، سرهنگ افضلی خواست مرا ببرد پیش نصیری، رئیس ساواک. گفتم: «این به صلاح نیست. زیرا شنیده‌ام نصیری آدم تندی است. احتمال دارد توهین بکند و من هم آدم عصبانی هستم ممکن است جواب او را بدهم و بعد، کار به جایی بکشد که به صلاح شما نیست.» مرا در ماشین نگهداشتند و جریان را به نصیری گفتند. او هم موافقت کرد. مرا به قزل قلعه بردند. پس از چند روزی، مرا به دفتر مقدم، معاون نصیری، که آدم ملایم‌تری بود، بردند. مقدم به من گفت: «آقای جعفری! چرا شما با شاه مخالفت می‌کنید؟» شروع کرد به موعظه کردن و سپس پیشنهاد کرد: «به شما ماهانه مبلغی می‌دهیم بروید در منزل، کنار تلفن بنشینید و آقایی‌تان ]را[ بکنید. نمی‌گویم از نظام حمایت کنید، بلکه مخالفت نکنید.» از این سخن، به شدّت عصبانی شدم و گفتم: «برو این دام را جایی دیگر نه، که عنقا را بلند است آشیانه» گفت: «چرا عصبانی شدید؟» گفتم: «چون به من توهین کردید. شما خیال می‌کنید ما برای دنیا با شما مخالفت می‌کنیم که چنین پیشنهادی می‌کنید. ما اهلش نیستیم.»

بله، اینان، خیلی تلاش می‌کردند افراد را بخرند. برخی سست‌ ایمانان را از همین راه ساکت کردند. دو سال قبل از انقلاب، یکی از این ساواکی‌ها آمد منزل ما و به من پیشنهاد کرد که در امور سیاسی دخالت نکنم و گفت: «اگر مداخله نکنی، فلان مبلغ به شما خواهیم داد.» با قاطعیّت دست ردّ به سینه اش زدم. ولی متأسّفانه، در همان ایّام، به برخی از افراد سست‌ ایمان و کم سواد و بیشتر روضه خوانان دوره گرد، این پیشنهاد شده بود و آنان هم پذیرفته بودند و لکه ننگی شدند در دامن روحانیّت. البتّه، اینان توجیه می‌کردند که: ما پول را از ساواک می‌گیریم، ولی به تعهدی که داده‌ایم که عمل نمی‌کنیم! بعد از انقلاب، آن ساواکی در بازجویی‌هایش گفته بود: «من از طرف ساواک برای برخی از روحانیون پول بردم تا با ساواک همکاری کنند که پذیرفتند و همکاری کردند.» بعد لیستی از اسامی این جیره خواران ارائه داده بود.

علّت موفّقیّت حضرت امام در به پیروزی رساندن انقلاب اسلامی چه بود؟

بعد از لطف الهی و رهبری حکیمانه حضرت امام، مهمترین عامل در پیروزی انقلاب اسلامی، همّت مردم ایران و حمایت بی‌دریغ آنان از امام و دستورهای ایشان بود، در تمامی مراحل نهضت. شما ملاحظه کنید عکس العمل مردم را در قیام پانزده خرداد و تبعید ایشان به ترکیه. به خاطر عکس العمل مردم، تبعید ایشان به ترکیه، بیش از یک سال به طول نینجامید. حال آن که وقتی مرحوم نائینی و آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی، به عنوان اعتراض به رژیم عراق، از نجف به ایران می‌آیند، در عراق آب از آب تکان نمی‌خورد و عکس العملی از مردم مشاهده نمی‌شود؛ و یا در برابر اهانت‌هایی که رژیم عراق، به مرحوم آیت‌الله حکیم کرد، نه تنها عکس العملی از جانب مردم نبود که برخی از نادان‌ها هم آلت دست شده بودند.

غلامحسین جعفری همدانی در سنین جوانی

چه عواملی سبب گردید که جذب افکار و اندیشه‌های امام شدید؟

با این که از نظر سنّی و درسی هم‌دوره ایشان به حساب نمی‌آمدم، ولی رابطه من با ایشان، رابطه اعتقادی و ایمانی بود. به این معنی که بنده در جریان حوادث قبل از پانزده خرداد و از نحوه برخورد ایشان با وقایع، معتقد شدم که آدم قوی النفس و شجاعی است و غرضش، خدمت به دین است. واقعاً قصدش خدایی است. در این راه حاضر است هرگونه ایثار و از خود گذشتگی را انجام دهد. از این روی، بر خود لازم دانستم که تا حدّ توان، از آن بزرگوار حمایت کنم. چون فهمیده بودم که درک و شعورش از من بهتر است، و مسایل را خوب درک می کند، هر چیزی که می‌گفت و هر دستوری که می‌داد، پیروی می‌کردم. مرحوم آیت‌الله بروجردی هم، مرد باهوش و شجاعی بود، ولی متأسفانه برخی از اطرافیانش خوب نبودند. کارشکنی‌هایی می‌کردند. مثلاً در جریان حمایت از فلسطینیان و محکوم کردن یهودیان صهیونیست، مرحوم آقای صدر، پیش آقای بروجردی می‌رود و ایشان حاضر می‌شوند اعلامیه بدهند و مردم را به حمایت از فلسطینیان مظلوم، بسیج کنند؛ امّا همین که مرحوم آقای صدر از منزل بیرون می‌آید، حاج احمد از جریان مطلع می‌شود و جلو این کار را می‌گیرد! وگرنه از نظر شجاعت، ایشان، حسینی بود. خیلی آدم نترسی بود. در جریان لوایح ششگانه، که آیت‌الله بروجردی مخالفت کرده بود، شاه قائم مقام رشتی و صدر الاشراف را می‌فرستد قم، خدمت ایشان که بگویند: «دخالت در این امور، شأن شما نیست.» آیت‌الله بروجردی، در پاسخ می‌فرمایند: «به شاه بگویید: کاری نکند که عصایم را بردارم و عمامه‌ام را بر سر بگذارم و تاج و تختش را ویران سازم.»

صدر الاشرف گفته بود: «این را که نمی‌شود به شاه گفت. ناراحت می‌شود و بین دو شخصیّت بزرگ به هم می‌خورد.» از این روی، به شاه می‌گوید: «حضرت آیت‌الله بروجردی گفتند: اعلیحضرت شاه مملکت است.» شاه، با عصبانیّت گفته بود: «پس سیّد باید سرجایش بنشیند و در این امور دخالت نکند.» قائم مقام گفته بود: «آقا! ایشان این جوری نگفته است. ما نخواستیم بین شما و ایشان را به هم بزنیم. بلکه حرف ایشان این بود که: شاه کاری نکندکه عصایم را بردارم.» شاه، ترسیده بود و گفته بود: «من مقلّد ایشان هستم!»

آیا پس از انقلاب اسلامی دیداری با حضرت امام داشتید؟

خیر. زیرا بنده از سال ۱۳۵۶ مبتلا به بیماری انفارکتوس هستم. چندین مرتبه به بیمارستان رفته‌ام. از همان زمان تا کنون، در منزل بستری و در حال استراحت می‌باشم. به همین علّت، وقتی که امام به ایران تشریف آوردند، بنده موفق به دیدار ایشان نشدم. امّا آن بزرگوار چندین بار، حال این‌جانب را از آقای لواسانی پرسیده بودند و فرموده بودند: «آقای جعفری کجاست.» ایشان در پاسخ گفته بود: «آقای جعفری مریض و در منزل بستری هستند.»

 از این که حضرت عالی را به زحمت انداختیم عذر می‌خواهیم.

 موفق و مؤید باشید.

***

منبع: مجله حوزه، مهر و آبان ۱۳۷۱، شماره ۵۲.

[مطلب حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *