خاطراتی از علامه محمدتقی جعفری به روایت شیخ علی دوانی

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

اشاره

علامه محمدتقی جعفری (۲۴ مرداد ۱۳۰۲ تبریز – ۲۵ آبان ۱۳۷۷ انگلستان) از جمله مفسران نهج البلاغه، فقیهان، عارفان، فیلسوفان و مولوی‌شناسان معاصر ایران بود. برای سالیان متمادی جلسات درس ایشان در کتابخانه شخصی ایشان برای علاقمندان به علم و معرفت برقرار بود؛ و دو کتاب «شرح و نقد و تحلیل مثنوی معنوی» و «شرح نهج البلاغه» از جمله معروفترین کتاب‌هایی است که از این عالم بزرگ برجای مانده است. همچنین مکاتباتی که ایشان با برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی داشته‌اند جالب توجه است. در مطلب حاضر، نگاهی خواهیم انداخت بر قسمتی از خاطرات مرحوم علی دوانی از علامه محمدتقی جعفری.

در کتابخانه شخصی

رحلت علامه جعفری

روز‌ ۲۶‌ مـاه رجـب ۱۴۱۹، یـعنی دور روز پیش که‌ مردم مسلمان ایران در آستانه سال‌روز بعثت‌ حضرت‌ ختمی مرتبت (ص) مراسم جشن و شادمانی بـرگزار می‌کردند، خبری ناگوار و تکان دهنده، تقریبا‌ همه‌ طبقات بالأخص محافل‌ علمی‌ و روحانی و فـرهنگی را در بهتی عظیم فرو بـرد:”عـلامه فرزانه محمدتقی جعفری‌ فیلسوف معاصر که برای معالجه به خارج از کشور رفته بود به‌ لقاءالله پیوست‌” خبری بسیار ناگوار‌ و تأسف‌انگیز بود. شاید بتوان بدون اغراق گفت که هر کـس شنید منقلب و متأثر گردید، و بسیاری نیز در دم گریستند؛ “فإنا لله و انا الیه‌ راجعون.”

امروز (پنج‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۷۷) پیکر‌ بی‌روح‌ آن‌ دانشمند عالی‌قدر اسلامی را از دانشگاه تهران تشییع‌ کردند و با هواپیما بردند تا طبق وصـیتش در کـنار بارگاه‌ امام هشتم حضرت رضا علیه السلام به خاک سپارند. پیداست‌ که‌ از همین امروز تا مدتها دانشمندان، آشنایان، ارادتمندان و شاگردان او درباره شخصیت‌ علمی و فضائل نفسانی و آثار وجودی آن بزرگوار سخن‌ خـواهند گـفت. و هر کدام سهم خود را در بزرگداشت‌ این‌‌ دانشمند بزرگ معاصر ادا خواهند کرد. این بنده هم به پاس مختصر سابقه آشنایی با آن‌ شخصتی والای روحانی و لطفی که ابراز می‌داشت آن‌چه‌ را از او می‌دانم مـی‌نگارم‌ و بـرای‌ کتاب‌ ماه یادواره‌اش‌ چاپ شود تا‌ چه‌ قبول‌ افتد و چه در نظر آید.

سال‌های تحصیل در نجف

* در ایام اربعین سال  ۱۳۶۳(۲۷ بهمن ۱۳۲۲) که در سنین بین چهارده تا پانزده سالگی‌ برای‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی به نـجف اشـرف رفـته بودم، اواخر‌ شب‌ بود کـه بـا هـمراهم مردی از مؤمنین آبادان وارد مدرسه صدر شدیم. او که اهل نجف‌آباد اصفهان بود‌ عالمی‌ از‌ اهل‌ محل خود را می‌شناخت که در مدرسه صدر سـکونت‌‌ داشـت، و چـون از کربلا آمده بودیم و خسته، پس از مختصر احوال‌پرسی خـوابیدیم. بـا اذان صبح بیدار شدیم‌ و با‌ شور‌ و شوقی که داشتیم‌ وضو گرفتیم و برای زیارت روانه حرم مطهر حضرت‌‌ امیر‌المؤمنین عـلیه السـلام شـدیم که در همان نزدیک‌ بود. پس از زیارت وقتی به مدرسه بر‌ گـشتیم‌ هنوز‌ هوا تاریک و روشن بود. در درگاه حجره‌ای که شب را در آن‌‌ به سر‌ برده‌ بودیم نشستیم و برای نخستین بار صـحن و حـجرات یـکی از مدارس علوم دینی را تماشا‌ می‌کردم‌. مدرسه صدر نجف آن موقع یک طـبقه و حـیاطی وسیع و دلواز داشت. در انتهای مدرسه صدای‌ رساله‌ طلبه‌ای را شنیدم‌ که با لهجه ترکی با طلبه دیگری در آن صـبح‌ زود‌ مـباحثه‌‌ مـی‌کرد، نمی‌دانم شرح تجرید علامه حلی یا شرح‌ منظومه حکیم سبزواری یا اسـفار مـلا‌صـدرا‌ بود که آنها درس گرفته بودند و داشتند مباحثه می‌کردند.

شنیده بودم که طلاب‌ علوم‌ دیـنی‌ مـوقع مـباحثه‌ خیلی داد و فریاد می‌کنند، ولی ندیده بودم. آن‌ها را نمی‌دیدم، ولی صدای رسای‌ یکی‌ را که با حدت حـرف‌ مـی‌زد می‌شنیدم. گویا در توی حجره یا‌ درگاه‌ یکی‌ از حجرات مدرسه نشسته بودند و مباحثه مـی‌کردند. صـدای طـرف دیگر را درست نمی‌شنیدم، متکلم‌ وحده،‌ صاحب‌ صدای‌ رسا با لهجه ترکی بود که‌ خـوش‌آهنگ و دل‌نشین هم بود. پیدا بود‌ که‌ صاحب صدا مطلب را خوب فهمیده و دارد با قاطعیت سـخن مـی‌گوید و مـی‌خواهد واقع مطلب را به‌ طرف‌ دیگر منتقل سازد. این را از آن‌جا فهمیدم که بعدها وقتی‌ خودم‌ بـه‌ عـنوان یک طلبه با دیگری مشغول‌ مباحثه‌ می‌شدم‌، می‌دیدم که اگر مطلب را درسـت نـفهمیده‌ام‌ آهـسته‌ و با دو دلی عبارت کتاب را می‌خوانم و معنی می‌کنم، و طرف‌ من که خوب‌ فهمیده‌، محکم و قاطع و بلند بـلند و بـا‌ داد‌ و فـریاد حرف‌ می‌زند‌.

 کم‌‌کم طلاب مدرسه که به حرم‌ رفته‌ بودند سـر رسـیدند و هر کدام به حجره خود رفتند. آن دو طلبه‌‌ همچنان‌ مباحثه می‌کردند، و سر و صدای یکی از‌ آنها که لهـجه تـرکی‌ داشت‌ فضای مدرسه را پر کرده‌ بود‌. عبارات عربی کتاب را می‌خواند و به فارسی مـعنی‌ مـی‌کرد. واقعا برایم جالب بود‌، چون‌ اولین بـار بـود کـه‌ می‌شنیدم.‌ از‌ یکی‌ از طلاب پرسیدم‌ این‌ آقایان چـه‌ می‌کنند؟ گفت مـگر نمی‌دانید‌، دارند‌ مباحثه می‌کنند. گفتم این موقع صبح زود؟ گفت آری. پرسیدم این یکی که ایـن طـور با‌ سر‌ و صدا حرف‌ مـی‌زند کیست؟ گفت: آقـا شیخ مـحمد‌تـقی‌ تـبریزی‌ است‌. آن‌ موقع‌ در نجف اشرف مـعمول‌ بـود که طلاب را با نام محل یا شهرستان می‌خواندند. من هم یکی دو روز‌ بـعد‌ شـدم “آقای شیخ علی دوانی‌”، چون اهل‌ دوان، موطن‌‌ فیلسوف‌ نامی‌ جـلال‌الدیـن دوانی‌، واقع‌ در ۸ کلیومتری‌ شمال کـازرون و ۲۲ فـرسنگی شیراز بودم.

در همان مدرسه صدرا، “آقا شیخ محمدتقی تبریزی‌” را‌ از‌ نزدیک دیدم. طلبه‌ای خـوش‌رو، گـندمگون، با چره‌ای‌ بشاش‌، و ته‌‌لهـجه شـیرین‌ تـرکی‌. روز بعد به‌ مـدرسه شـریبانی رفتم و حجره گرفتم، کـه مـرحوم آیت‌‌الله آقا شیخ محمد شریبانی از مراجع تقلید گذشته‌ ساخته بود. و چندی بعد به مـدرسه سـید‌ منتقل شدم که‌ مرحوم آیت‌الله آقـا سـید کاظم یـزدی بـنا کـرده بود. آقا شیخ مـحمدتقی تبریزی همچنان در مدرسه‌ صدر واقع در سمت بازار بزرگ و سر پوشیده نجف‌ بود‌. کم‌‌کـم کـه بیشتر او را شناختم، می‌گفتند طلبه‌ای درسخوان، بـاهوش و بـسیار خـوش‌حـافظه اسـت.

در حال مطالعه

در محافل علمی ایران

* وقتی چند سـال بـعد به کشور بازگشت، شندیم که‌ تهران است و به نام‌ آقا‌ شیخ محمدتقی جعفری‌ تـبریزی در مـحافل روحـانی تهران گل کرده، و نسل‌ جوان و دانشجویان دانـشگاه‌ها را بـه خـود جـذب نـموده، و مـی‌گویند خوب‌طوری‌ زبان‌ آنها را می‌فهمد و پاسخ‌گوی مسائل‌ آن‌هاست‌. چندی بعد او را در قم دیدم که در کوچه آقازاده‌ منشعب از خیابان ارم و متصل به دفتر کنونی تبلیغات‌ اسلامی دنبال جایی‌ مـی‌گردد‌. سلام کردم، با متانت‌‌ جواب‌ داد. گویا سراغ منزل استاد فقید علامه طباطبایی‌ را گرفت، نشانی را در همان حوالی دادم، ولی سالیانی‌ گذشته بود قیافه‌اش او را سی و چند ساله نشان می‌داد. نگفتم من‌ شما‌ را در نجف اشـرف دیـده‌ام و می‌شناسم. نخستین بار هم که او را در تهران دیدم در کتاب‌فروشی‌ دار الکتب الاسلامیه واقع در بازار سلطانی بود. آن روزها کتابش «رابطه انسان‌ و جهان‌» تازه منتشر‌ شده بود، و همان نیز نامش را در محالفل دانشگاهی و مـیان‌ تـحصیل‌کرده‌ها بیشتر به‌ سر زبان انداخته‌ بود. می‌گفتند روحانی قابلی است که چیزهایی غیر از معلومات‌ حوزوی‌ دارد‌.

کنگره هزاره شیخ طوسی در مشهد

* درفروردین‌ ۱۳۴۹ که همراه استاد شهید مطهری‌ بـرای شـرکت در کنگره هزاره شیخ طوسی بـه مـشهد مقدس رفتم ‌‌که‌ در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار می‌شد، استاد محمدتقی جعفری، از چهره‌های سرشناس‌‌ مدعوین‌ بود‌. کنگره بسیار مهم و پر بار بود. حدود ۲۰۰ نفر از دانـشمندان خـاصه و عامه و خارجی که‌ از کـشورهای‌ اسـلامی و اروپایی آمده بودند، شرکت داشتند. خیلی‌ها می‌گفتند تاکنون کنگره‌ای به‌ این خوبی و پرباری‌ ندیده‌ایم‌. من‌ نویسنده اولین بار بود که در کنگره‌ای‌ شرکت می‌کردم. نوبت سخن که به استاد جعفری رسـید ۲۰ دقـیقه با آن لحن شیرین و دل‌نشین پیرامون «قاعده‌ لطف از نظر شیخ طوسی» صحبت‌ کرد. سخنانش طبق‌ معمول با تعبیه ابیاتی از مثنوی جلال‌الدین بلخی بود. از جمله این ابیات است که همه را مـجذوب کـرد:

این هـمه گفتیم لیک اندر بسیج/‌ بی‌عنایات‌ خدا‌ هیچیم هیچ

بی‌عنایات حق و خاصان حق/‌ گر ملک باشد سیاه استش ورق

ای خدا ای قادر بی‌چند و چون/‌ واقفی بر حال بیرون و درون

ای خدا ای فضل تـو حـاجت روا/‌ بـا‌ تو یاد هیچ‌کس نبود روا

این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای‌/ تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

قطره دانـش ‌ ‌کـه بخشیدی ز پیش/‌ متصل گردان به دریاهای خویش

قطره علم است‌ اندر‌ جان تـن/‌ وا رهـانش از هـوا و ز خاک تن

کفی که حضار برای او زدند از همه بیشتر و پر طنین‌تر و طولانی‌تر بود. در پایان کنگره دانـشجویان را می‌دیدم که‌ استاد‌ جعفری‌ را در میان گرفته‌اند و با‌ او‌ سر‌ بحث دارند. او هم در میان آن‌ها فرو رفته بود و بـا لحـن گرم‌ و نرم خود به سؤالات آن‌ها پاسخ می‌داد. حتی‌ در‌ خیابان‌ هم می‌دیدم که استاد جعفری با جمعی از‌ دانشجویان‌ که دورش را گرفته بودند با سرعتی‌ که در راه رفتن داشت از پیاده‌رو می‌گذرد و با صدای رسـا جواب‌ پرسش‌های‌ آنها‌ را می‌دهد، یا سؤالات آنها را اصلاح می‌کند. آن ارتباط‌ دانشجویان و جوانان با او را کسی دیگر از اعضای کنگره نداشت، با این‌که حاضران همه اهل فکر‌ و قلم‌ و استادان‌ سرشناس حوزه و دانشگاه بـودند.

در همان مدرسه صدرا، “آقا شیخ محمدتقی تبریزی‌” را‌ از‌ نزدیک دیدم. طلبه‌ای خـوش‌رو، گـندمگون، با چره‌ای‌ بشاش‌، و ته‌‌لهـجه شـیرین‌ تـرکی‌. روز بعد به‌ مـدرسه شـریبانی رفتم و حجره گرفتم، کـه مـرحوم آیت‌‌الله آقا شیخ محمد شریبانی از مراجع تقلید گذشته‌ ساخته بود. و چندی بعد به مـدرسه سـید‌ منتقل شدم که‌ مرحوم آیت‌الله آقـا سـید کاظم یـزدی بـنا کـرده بود. آقا شیخ مـحمدتقی تبریزی همچنان در مدرسه‌ صدر واقع در سمت بازار بزرگ و سر پوشیده نجف‌ بود‌. کم‌‌کـم کـه بیشتر او را شناختم، می‌گفتند طلبه‌ای درسخوان، بـاهوش و بـسیار خـوش‌حـافظه اسـت.

* پس از خـاتمه کنگره که در صدد‌ بر‌ آمدم از مجموعه سخنرانی‌ها و مقالات کنگره هزاره شیخ طوسی کتابی‌ تدوین کنم، از جمله از استاد‌ جعفری‌ خواستم‌ مقاله‌اش‌ را نوشته و لطف کند، با میل پذیرفت و شاید زودتر از دیگران‌ لطـف‌ کـرد‌، و من هم مانند بیشتر مقالات، گزیده آن را در کتاب «هزاره شیخ طوسی» درج‌ کردم‌. مدتی‌ بعد که در خرداد ۱۳۵۰ از قم به تهران نقل‌ مکان نمودم، روزی استاد‌ جعفری‌ را در بازار تهران‌ ملاقات کردم. بـا هـمان خوش‌رویی همیشگی گفت کتاب‌ «هزاره‌ شیخ‌ طوسی‌» را دیدم، خیلی خوب تدوین کرده‌اید. استفاده کردم. پس سهم ما کو؟ گفتم: متشکرم، ان شاء الله‌ تقدیم‌ خواهد شد.

سخنرانی علامه جعفری در دانشگاه جندی شاپور اهواز

* در یکی‌ سال‌ها‌ که ماه مبارک رمـضان در اهـواز‌ بـرای‌‌ سخنرانی دعوت‌ داشتم‌، و چند‌ جا منبر می‌رفتم، دانشجویان‌ دانشگاه جندی شاپور هم دعوت کـردند کـه‌ درباره مسئله روز راجع به «اسلام و تسخیر فضا‌» که‌ روز بیست و یکم آن ماه در‌ «دار‌ العلم‌ آیـت‌‌الله بـهبهانی» برای عموم‌ سخنرانی‌ کرده بودم، به طور خصوص برای‌ دانشجویان هم سخنرانی کنم. رفتم و سـخنرانی کـردم که‌ گفتند‌ برای‌ همه‌ مفهوم بود. در پایان عده‌ای از دانشجویان‌ گفتند‌: شب‌ پانـزدهم‌‌ مـاه‌ اسـتاد‌ مطهری دعوت بودند، و درباره فلان موضوع‌ صحبت کردند، شب بیست و یکم هم استاد جعفری‌ آمـدند و راجـع بـه مسئله «طلب و اراده» سخنرانی کردند، خیلی جالب بود ولی راستش‌ ما درست نفهمیدیم. نـوار آن را شـما بشنوید و بعد در یک سخنرانی به ما بگویید ایشان چه گفته‌اند؟! عذر خواستم، ولی گفتم اولا استاد جعفری سبک‌ خـاصی در بـیان و قلم دارند‌. بعضی‌ها‌ نمی‌توانند پی به‌ عمق آن ببرند، و برای بعضی فهم آن مشکل اسـت، ثـانیا بحث طلب و اراده بحثی پیچیده و مشکل است تـا جـایی کـه آیت‌الله العظمی آخوند خراسانی در‌ کتاب‌‌ «کفایه الاصـول» پس از آن کـه پیرامون آن قلم‌فرسایی‌ نموده ،و مثلا مطلب را حل کرده، نوشته است: قلم این جا رسـید سـر بشکست‌!

خود‌ آن دانشمند عالی قـدر هـم‌ این‌ را مـی‌دانست، و بـارها بـه او گفته بودند، ولی اختیاری نبود. خیلی‌ها در سـیمای جـمهوری اسلامی دیدند و به یاد دارند که شبی‌ استاد فقید سخن‌ می‌گفت‌، از جـمله بـه مناسبتی‌ گفت‌: در یکی از دانشگاه صحبت مـی‌کردم. بعد از سخنرانی یکی‌ از دانـشجویان آمـد و گفت: خودت فهمیدی چه گفتی؟! ایـن‌ را گـفت و به شدت خندید. همه بینندگان و از جمله ما هم که‌ ناظر‌ بودیم از این سـخن اسـتاد جعفری که با بلند نـظری ادا مـی‌شد بـه شدت خندیدیم. ایـن هـم از بزرگواری و صفای قلب او بـود کـه واقع را قبول داشت و مثلا نمی‌ایستاد‌ که‌ بگوید مگر‌ چیست؟ تو نفهمیدی، دیگران فهمیده‌اند، یا سطح مـطلب بـالا و از این قبیل تعبیرات که بعضی‌ها دارنـد و مـتوجه آثار آن نـیستند، یـا متوجه هستند، ولی روح سالم و آزاد مـنش‌ ندارند.

پاره‌ای از خصوصیات اخلاقی

*  در آن سال‌ها استاد جعفری را‌ بارها‌ در‌ منزل جناب‌ آقای فلسفی می‌دیدم در چند جلسه‌ با‌ استاد فقید و استادان و دانشمندان دیگر در بعضی از دانشگاه‌ها به‌ منظور بررسی برنامه‌ها یا تألیف کتاب‌های مورد لزوم حـضور‌ داشتم‌، و نیز‌ در بعضی از جلسات سخنرانی با هم‌ سخنرانی داشتیم که‌ پس از ایشان نوبت سخنرانی این‌ جانب بود. صریحا و بدون مبالغه می‌گویم که در همه این‌ جلسات و برخوردها‌ هرگز‌ به‌ یاد ندارم کـه اسـتاد جعفری‌ سـخنی برخلاف انتظار داشته یا‌ گفته‌ باشد. در محاوره و مذاکره ذره‌ای خودخواهی و ادعا و هوی‌ و هس از او نمی‌دیدی. بـا همه علم‌ و فضل‌ و اسم‌ و رسمی که داشت حاضر نبود خود را مـطرح کـند، و اصـل‌ مثبتی داشته‌ باشد‌. به‌ مبدأ و معاد و حساب و کتاب خدا اعتقاد راسخی‌ داشت، نه تنها عمده فکرش بـه ‌ ‌ایـن‌ مسائل‌ اساسی‌‌ معطوف بود و در این باره قلم می‌زد که عملا هم با تـمام‌ وجـود آن‌ را‌ لمس کرده و مؤمن به آن بود. این ابیات مثنوی را بارها در سخنرانی‌هایش‌ از‌ او‌ می‌شنیدم که با خلوص خـاص می‌گفت:

ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما/ تو وجود مطلقی فاّنی‌ لها‌

ما همه شـیران ولی شیر علم/‌ حمله‌مان از بـاد بـاشد دم‌بدم

حمله‌مان پیدا‌ و ناپیداست‌ باد‌/ جان فدای آن که ناپیداست باد

باد ما و بود ما از داد توست/‌ هستی ما‌ جمله‌ از ایجاد توست

لذت هستی نمودی نیست را/ عاشق خود کرده بودی‌ نیست‌ را‌

لذت انعام خود را وامـگیر/ نقل و باد و جام خود را وا مگیر

علامه محمدتقی جعفری و پروفسور سید محمود حسابی

شرح تازه‌ای بر مثنوی

 *به حضرت امیر‌المؤمنین‌ علیه‌ السلام و نهج البلاغه‌ سخنان گهربار آن حضرت عشق می‌ورزید، و از این رو‌ بود‌ که بزرگترین اثرش را «ترجمه و شرح نهج البلاغه» در ۲۵ جلد تشکیل داد. کاری کـه آن دانـشمند‌ بلند‌ پایه روی مثنوی‌ جلال‌الدین محمد انجام داده است، در خور ستایش‌‌ فروان‌ است، زیرا قبل از او کسانی به‌ این‌ کار‌ می‌پرداختند، مثنوی درس می‌گفتند و پیرامون آن مقاله‌‌ و کتاب‌ می‌نوشتند که یا صوفی مشرب بـودند، و دعـوی‌ سیر و سلوک و کشف و کرامت یا مانند‌ او‌ فکری معتدل‌ نداشتند. او مثنوی‌ را‌ وارد عالم‌ دیگر‌ کرد‌ و از انحصار طیفی‌ خاص در آورد‌.مثنوی‌ شناسان نوعا نسبت به روحانیون و علمای دینی، و اگر عالم دینی بودند‌، بـا‌ فـقها و مجتهدین‌ میانه‌ای نداشتند، و با ادعای‌ مثنوی‌دانی و دم زدن‌ از‌ عرفان و تصوف به عالمان شرع‌ دهن‌‌کجی می‌کردند و طریقت را لب و شریعت را قشر می‌دانستند. استاد جعفری اولین عالم‌ دینی‌ و روحانی معتدل بود کـه ایـن‌ هـمه‌ روی‌ مثنوی کار کرده‌ و انـدیشه مـولانا را مـورد بررسی‌ قرار‌ داده است. دعوی‌های صوفیانه را به یک سو زده است، و مولوی را به صورت‌ یک‌ عالم بزرگ اسلامی و عارف ژرف‌نگر‌ به‌ دور از‌ ادعاهای‌ واهی‌ اهـل طـریقت و اصحاب فرقه‌ و خانقاه شناسانده است، و چه خوب از عـهده ایـن مهم بر آمده است. ۱۵ جلد شرح‌ مثنوی‌ اثر گران سنگ او حاصل سال‌ها‌ صرف‌ عمر‌ پر‌ بارش‌ در این باره‌ است‌.

 ***

منبع: نشریه کتاب ماه دین، شماره ۱۳، آبان ماه ۱۳۷۷

[نوشتار حاضر از سوی دفتر تاریخ شفاهی حوزه ویرایش شده است.]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *